عادل عبیات: راه سوم
نقل از فیس بوک عادل عبیات
24 ژانویه 2026
"راهِ سوم"
در مواجهه با مسئلهی ایران، معمولاً یک عادت فکری تکرار میشود و همهچیز را به درون مرزها تقلیل می دهد، گویی سرنوشت سیاسی ایران، صرفاً تابع ارادهی حاکمانش یا خیزشهای مردمیاش است، گویی آنچه در ایران رخ میدهد، تنها در ایران معنا دارد. این نگاه اگرچه ساده و قابلفهم است، اما بیش از آنکه توضیح بدهد، پنهان میکند. پنهان میکند که ایران دستکم در چهار دههی اخیر، نه فقط یک کشور، که یک متغیر فعال در نظم منطقهای و جهانی بوده است، متغیری که هر تغییر بنیادین در آن، توازنهای بیرونی را نیز جابهجا میکند. از سوی دیگر، داستانهای مسلط دربارهی ناکامی دموکراسی در خاورمیانه، اغلب به فرهنگ، تاریخ یا آمادگی اجتماعی حواله داده میشوند. این داستانها، شکست را طبیعی جلوه میدهند و مسئولیت را پخش میکنند، بیآنکه بپرسند چرا هر بار که امکانِ سیاست مردمی سر برمیآورد، مجموعهای از نیروهای ناهمگون—از دولتهای اقتدارگرا تا بازیگران فرامنطقهای—به شکلی همزمان وارد عمل میشوند. گویی مسئله نه این یا آن جنبش، که خودِ امکانِ دمکراسی است.
این نوشتار در همین نقطه مکث میکند. نه برای اخلاقیکردن سیاست و نه برای نیتخوانی بازیگران، که برای دیدن الگوها، الگوهایی که در تجربهی جمهوریهای عربی، در سیاست ثباتمحور منطقه، در مهندسی داستانهای رسانهای و در مواجههی نظاممند با ایران تکرار شدهاند. پرسش مرکزی این متن ساده است، اما پاسخ آن نه. چون دمکراتیزهشدن ایران، بیش از آنکه وعدهی رهایی تلقی شود، به منبع هراس تبدیل شده است.
از اینجا به بعد مسئله دیگر صرفاً ایران نیست، که موضوع نسبتِ یک دولت دمکراتیکِ بالقوه با نظمی است که بر در برزخ نگاهداشتن سیاست، مهار گذار و مدیریت ناتوانی بنا شده است و درست در همین شکاف است که دمکراتیزهشدن ایران، از یک مطالبهی داخلی، به مسئلهای ساختاری در خاورمیانه و فراتر از آن تبدیل میشود.
از همان لحظهای که امکانِ دمکراتیزه شدن ایران تحقق پیدا کند، به مسئلهای ساختاری در نظم منطقهای و جهانی روی میز مینشیند. هراس از ایرانِ دمکراتیک را نمیتوان با کلیشههایی چون دشمنی با آزادی، ناتوانی فرهنگی یا توطئهای واحد توضیح داد. آنچه در برابر دمکراسی در ایران صف کشیده، شبکهای از منافع همپوشان است، شبکهای که بازیگران متفاوتی را—با تضادهای علنی و دشمنیهای نمایشی—در یک نقطهی مشترک به هم میرساند، جلوگیری از تولد یک دولت دمکراتیکِ واقعی و مردمی. این نوشتار از همین نقطه شروع میکند، از جایی که اخلاق عقب مینشیند و ساختار حرف میزند. مسئله نه نیتهاست و نه شعارها، که الگوهای تکرارشوندهایست که در سیاست خاورمیانه بارها خود را بازتولید کردهاند. در این الگوها، واژهی ثبات بهعنوان ستون فقرات نظم منطقهای عمل میکند، واژهای که ظاهراً خنثی است، اما در عمل، سیاسیترین واژهی این جغرافیاست. ثبات در این معنا، نه توصیف تعادل اجتماعی، که نام مستعارِ انسداد سیاستِ مردمی است. هر جا مطالبهای دمکراتیک سر برآورده، نخستین واکنش هشدار نسبت به بیثباتی بوده است، گویی تغییر، پیشاپیش جرم است.
ثبات در سیاست خاورمیانه، بهمعنای حفظ وضع موجود است، حتی اگر این وضع موجود مبتنی بر سرکوب، فساد ساختاری و فرسایش اجتماعی باشد. حتی اگر دولتها مشروعیت خود را از دست داده باشند. حتی اگر خشونت و کشتار قاعده شده باشد. این منطق نه استثنا، که قاعده است. سیاست ثباتمحور، سیاستِ ترس از سرایت است، ترس از آنکه امکانِ دمکراتیک دیده شود و به الگویی قابل تکرار تبدیل گردد.
در این منظومه، ایران جایگاهی ویژه دارد. نه بهدلیل تفاوت ذاتی، که بهدلیل ظرفیت الگو شدن. کشوری با جمعیت بالا، سابقهی دولتسازی، تنوع اجتماعی و اتنیکی و جایگاه ژئوپولیتیک تعیینکننده. اگر چنین کشوری به یک دولت دمکراتیکِ پاسخگو برسد، دیگر نمیتوان شکست دمکراسی در خاورمیانه را به فرهنگ، تاریخ یا جغرافیا نسبت داد. ایرانِ دمکراتیک، استثناء نخواهد بود، که معیار خواهد شد. معیاری که روایت مسلطِ ناتوانی منطقه از دمکراسی را از درون فرو میریزد. از همینجاست که ترجیح ایرانِ بیمار بر ایرانِ آزاد معنا پیدا میکند. جمهوری اسلامی، با وجود تمام تضادهای ایدئولوژیک و تنشهای منطقهای، برای بسیاری از دولتهای منطقه و حتی بخشهایی از غرب، دشمنی قابل مدیریت بوده است. دشمنی با خطوط قرمز شناختهشده، رفتار قابل پیشبینی و امکان معامله. جمهوری اسلامی، ایران را به یک پروندهی دائمی امنیتی تبدیل کرده، پروندهای که میتوان با آن چانهزنی کرد، امتیاز گرفت و نظم موجود را بازتولید نمود. اما ایرانِ آزاد، ایرانِ دمکراتیک، از این منطق بیرون میزند. چنین ایرانی دیگر ابزار نیست، که پرسش است. پرسشی که مشروعیت نظمهای اقتدارگرای منطقه را به چالش میکشد.
این منطق مهار، تنها در سطح سیاست رسمی عمل نمیکند. میدان رسانهای، مکمل میدان امنیتی است. تصویر همانقدر مهم است که خیابان. از همین زاویه است که خواست دمکراتیک ایرانیان یا نادیده گرفته میشود یا به آشوب و بیثباتی تقلیل مییابد. امکانِ دمکراتیک اگر دیده شود، واگیردار میشود و سرایت میکند، اما سکوت یا تقلیل آن به آشوب یا مطالبات اقتصادی، ابزارهای مهار این سرایت است.
برای فهم بخشی از این موضوع، ناگزیرا به کالبدشکافی یک الگو میرسیم. به ناکامی جمهوریهای عربی پس از سال ۲۰۱۱، این ناکامی را نمیتوان صرفاً به نبود تجربهی دمکراتیک، اختلافات داخلی یا مداخلات خارجی فروکاست. آنچه در این کشورها شکست خورد، نه فقط دولتهای نوپا، که خودِ امکانِ سیاست بود. در مصر، جمهوریت با کودتا از میان نرفت، بلکه پیش از آن، دولت از درون بیمایه شده بود. هرچند انتخابات برگزار شد، اما قدرت واقعی در دست ساختارهای امنیتی باقی ماند. حمایت مالی عظیم پادشاهی عربستان و شیخ نشین امارات پس از کودتای ۲۰۱۳، نه صرفاً کمک اقتصادی، که سرمایهگذاری مستقیم روی بازگشت نظمی اقتدارگرا و تهی کردن جمهوریت بود، نظمی که میدانست جمهوریتِ بدون کنترل امنیتی، دیر یا زود به مطالبهگری واقعی و انسانی خواهد رسید.
در تونس، شکست بهشکل آرامتری رخ داد، اما عمیقتر. دولت انتخابی، زیر فشار همزمان بحران اقتصادی، بدهی خارجی و مداخلات غیرمستقیم منطقهای به تحلیل رفت. جمهوریت حفظ شد، اما دولت توان کنش را از دست داد. سیاست به مدیریت بحران تقلیل یافت و نهایتاً منطقِ وضعیت اضطرار، جای ارادهی سیاسی را گرفت. در این بزنگاه موضوع ناتوانی مردم نبود، که خفهشدن دولت در نبودِ سازمان، منابع و پشتوانهی ساختاری بود.
عراق نمونهی خنثیِ ناکامی گذار نیست، که پروژهی آگاهانهی ماندنِ همیشگی در برزخ بود. پس از ۲۰۰۳ آنچه در عراق ساخته شد، نه دولت دمکراتیک و نه حتی یک جمهوری ناقص، که وضعیتی عامدانه و همیشه در برزخ بود، نه فروپاشی کامل، نه حاکمیت واقعی. انتخابات برگزار شد، قانون اساسی نوشته شد، اما قدرت عمداً از دولت تهی گردید. سیاست به سهمخواهی طایفهای، میلیشیاسازی و چانهزنی امنیتی واگذار شد تا هیچ مرکز تصمیمی شکل نگیرد. در این معماری، جمهوری اسلامی با شبکهی نیروهای نیابتیِ خود، سیاست را امنیتی کرد و دولت را از درون خلع سلاح نمود، همزمان، دولتهای اقتدارگرا و سلطان نشین عرب و غرب، این وضعیت را نه بهعنوان فاجعه، که همچون ثبات قابل مدیریت پذیرفتند. عراقِ ضعیف، عراقِ بیدولت و عراقِ وابسته، برای همهی آنها مطلوبتر از جمهوریِ عراقِ مستقل و دمکراتیک بود. نتیجه، کشوری شد که نه حق تصمیم دارد و نه امکان رهایی، جمهوریتی که فقط نام جمهوری را یدک میکشد و دولتی که نقش آن به توزیع بحران تقلیل یافته است. عراق نشان داد که پادرهوا ماندن دولت، از سرکوب عریان مؤثرتر است، جامعه نحیف میشود، سیاست میپوسد و مسئولیت میان بازیگران پخش میگردد تا هیچکس پاسخگو نباشد. در این منطق دیگر با شکست ناخواسته روبهرو نیستیم، که با طراحی آگاهانهی ناتوانی مواجهایم. عراق، آینهی آیندهایست که نظمِ منطقهای برای ایران در نظر دارد اگر انتقال واقعی قدرت متوقف شود.
لیبی و یمن، نمونههای افراطی همین منطقاند. در هر دو، سقوط رژیم بدون مرکز سیاسیِ جایگزین، کشور را به میدان رقابت میلیشیاها و مداخلات منطقهای تبدیل کرد. حمایت مالی و نظامی دولتهای اقتدارگرا و شیخ نشین عرب از نیروهای ضدگذار، عملاً امکان شکلگیری دولت و جمهورِ مدنی را از میان برد. انقلاب، بهجای آنکه به دولت برسد، به جنگ داخلی فروغلتید. در این بخش نه نبودِ خواست مردم، بلکه غیاب یک آلترناتیو دولتمحور، سیاست را نابود کرد.
در سودان نیز، انتقال قدرت بهطور آگاهانه در برزخ نگه داشته شد. شورای نظامی انتقالی، با حمایت مالی کشورهای شیخ نشین خلیج، کفهی ترازو را به زیان نیروهای مدنی سنگین کرد. گذار نه شکست خورد و نه موفق شد، که آویزان ماند و این پادرهوایی جمهوریها، دقیقاً همان وضعیتی است که اقتدارگرایی منطقه ترجیح میدهد، نه ثبات دمکراتیک، نه فروپاشی کنترلناپذیر، که انسداد مزمن سیاست در قالب جمهوری.
وجه مشترک همهی این تجربهها روشن است، جنبشهایی که قدرت را تصرف نکردند، مصادره شدند، جمهوریها بدنام شدند، دولتهایی که سازمان نداشتند، فرسوده شدند و انقلابهایی که مرکز سیاسی نساختند، به خشونت یا تعلیق رسیدند. این شکستها تصادفی نبودند. که محصول برخورد همزمان سه نیرو بودند، مداخلات مالی و سیاسی دولتهای اقتدارگرا و سلطان نشین عرب به هدف نابودی جمهوریها، اولویت ثبات در سیاست غرب و ناتوانی جنبشها در تبدیل اعتراض به دولت. از دل همین الگوست که هراس از دمکراتیزهشدن ایران قابل فهم میشود، از این زاویه که ایران، اگر این چرخه را بشکند، نهتنها الگو، که روایت منطقهای را از کار میاندازد.
در مورد ایران اما این انسداد فقط بیرونی نیست. در میدان رسانهای اپوزیسیون نیز، سیاست بهتدریج از سطح ساخت دولت آینده به سطح چهرهسازی و نوستالژی تقلیل مییابد. آینده به رأی حواله داده میشود، اما پیشفرضهای جمهوریت معلق میماند. این همان جهنمیست که در گذارهای شکستخوردهی منطقه بارها تجربه شده است، هیجان بدون ساختار، شعار بدون دولت و سقوط بدون جایگزین.
در منطقِ این مواضع باید به یک تضادِ ظاهری اشاره کرد که در سطح سیاست رسمی حلنشده مینماید، اما در میدان رسانه و پروپاگاندا کاملاً همپوشان عمل میکند، تضاد میان عربستان و اسرائیل. هر دو، با همهی تفاوتهای ژئوپولیتیک و روایتیشان، در یک نقطه به توافق میرسند، جلوگیری از انتقال واقعی قدرت در ایران. بخشی از این توافق نه از مسیر ائتلاف رسمی، که از راه مهندسی روایت و کنترل تصویر عمل میکند. شبکههای رسانهای همسو با عربستان یا با منابع آن، در کنار ماشین لابیمحور و رسانهای اسرائیل در غرب، یک منطق واحد را بازتولید میکنند، جایگزینکردن سیاست با چهره، دولت با نام و گذار با هیجان.
در این معماری، بازسازی سلطنت برای ایرانیان نه پروژهی قدرت است و نه آلترناتیو، که برزخِ همیشگی است، ابزاری برای منجمدکردن امکان دمکراتیک در سطح تصویر. این پروژه نه تهدید است و نه راهحل، سوپاپیست برای تخلیهی خشم، مصرف امید و عقبانداختن لحظهی تصمیم. کارکردش دقیقاً در همین بیتصمیمی است، فشاری که آینده نمیسازد، نامی که ساختار تولید نمیکند و حضوری که گذار را به نزاع نمادین تقلیل میدهد. برای اسرائیل عدم استقلال ایران و برای عربها، تعلیق دمکراسی.
اما خطر واقعی دقیقاً در همین سیاست اتفاق میافتد، لحظهای که پروپاگاندای عربی–اسرائیلی، در پوشش حمایت از مردم ایران، عملاً به مهندسی شکست آینده مشغول میشود. در این سیاست دیگر با همدلی یا همصدایی روبهرو نیستیم، که با مدیریت آگاهانهی ناتوانی روبروئیم. روایتها طوری تنظیم میشوند که سقوط ممکن شود، اما قدرتِ مردم نه، خشم دیده شود، اما سازمان نه، اعتراض برجسته گردد، اما دولت آینده عمداً مبهم بماند. این سیاست، سیاستِ خنثیسازی پیشاپیش است، سوزاندن امکانِ دمکراتیک پیش از تولد، با تبدیل سیاست به نمایش و گذار به سرگرمی رسانهای. در این میدان، داعیِ سلطنت فقط یک چهره نیست، که قطعهای از یک معماری امنیتی–تصویری است، معماریای که میکوشد لحظهی تصمیم را تا بینهایت عقب بیندازد و جامعه را در برزخی دائمی نگه دارد. خطر اینجاست که اگر این منطق دستنخورده بماند، حتی سقوط جمهوری اسلامی نیز به رهایی منجر نخواهد شد، که به بازتولید همان خلأ قدرتی میرسد که اقتدارگرایی منطقهای برایش برنامه دارد، ایرانِ بیدولت، ایرانِ بیمرکز، ایرانِ مصرفشده در روایت دیگران. در این بزنگاه دیگر مسئله فقط خیانت رژیم نیست، مسئله شراکتِ آگاهانه در عقیمسازی آینده است.
اما راه سوم با سهگانهی نه مماشات، نه جنگ و نه نجات رژیم با طرح دهمادهای مریم رجوی، نه یک ابتکار انتزاعی و نه واکنشی مقطعی به بنبست موجود است، راهِ مریم رجوی و شورای ملی مقاومت و در راس آنها سازمان مجاهدین خلق ایران با کانونهای شورشی، پاسخی ساختاری به شکستهای مستند خاورمیانه است، پاسخی که از دل تجربهی تاریخی بیرون آمده، نه از خیالپردازی سیاسی. این راه، برخلاف روایتهای رایج، نه بر سرنگونی چونان یک پایان، که بر دولتسازی همچون شرط رهایی تأکید میکند. آنچه در مصر، تونس، لیبی، عراق و یمن شکست خورد، صرفاً رژیمها نبودند، شکست اصلی، ناتوانی در تبدیل اعتراض به قدرت بود. راهِ مریم رجوی و شورای ملی مقاومت دقیقاً از همین نقطه آغاز میکند، از جایی که سیاست، پیش از سقوط رژیم، باید مسئلهی قدرت را حل کرده باشد.
تجربهی مصر نشان داد که جنبشِ فاقد کنترل بر قدرت، حتی اگر میلیونی و پیروز به نظر برسد، بهسرعت مصادره میشود. در غیاب سازمانیافتگی پیشینی، خیابان به ساختار تبدیل نمیشود و انقلاب به دولت نمیرسد. تجربهی تونس نشان داد که دولتِ فاقد سازمان و پشتوانهی قدرت، حتی اگر انتخابی و مشروع باشد، در برابر فشارهای اقتصادی، امنیتی و منطقهای فرسوده میشود و نهایتاً به وضعیت اضطرار عقب مینشیند. تجربهی لیبی و یمن نشان داد که سقوط بدون مرکز سیاسی، کشور را به میدان جنگ نیابتی تبدیل میکند. تجربهی عراق نشان داد که تعلیق دولت، میتواند جایگزین سرکوب شود، نه دموکراسی واقعی، نه فروپاشی کامل، که ناتوانی مزمن.
راهِ مریم و مجاهدین، جمعبندی و فشردهایی از این تجربههاست، اما نه در قالب هشدار، که در قالب سیاست. سیاستی که میداند بعد از سقوط دیر است. در این منطق، قدرت چیزی نیست که پس از فروپاشی رژیم بهدست آید، قدرت باید از پیش ساخته شود، سازمان یابد و مشروعیت اجتماعی پیدا کند. از این زاویه، راه سوم بر سازمانیافتگی پیشینی تأکید دارد، ساختن شبکهی سیاسی، اجتماعی و اجرایی پیش از لحظهی بحران. این سازمانیافتگی نه تزئینی است و نه صرفاً نمادین، عصاره ای از تجربه است، هدف آن تصاحب خلأ قدرت پیش از آن است که این خلأ به میلیشیای علی خامنهای، مداخلهی خارجی یا به برزخی دائمی سپرده شود.
در قلب راه سوم، یک تمایز بنیادین هم وجود دارد، تمایز میان استقلال و انزوا. استقلال، بهمعنای قطع رابطه با جهان نیست، بهمعنای قطع وابستگی سیاسی و امنیتی به پروژههای خارجی است. تجربهی خاورمیانه نشان داده که مداخلهی خارجی، حتی وقتی با زبان حمایت از دموکراسی وارد میشود، در نهایت به مهندسی نتیجه میانجامد. راه سومِ رجوی نه جنگ نیابتی را میپذیرد و نه نجات خارجی را، زیرا هر دو دولت آینده را پیشاپیش تضعیف میکنند. استقلال در منطقِ رجوی و شورای ملی مقاومت، شرط امکان دولت ملی است، نه شعار ضدغربی یا ضد منطقهای.
عنصر تعیینکنندهی دیگر در این راه، مشروعدانستن حق کانونهای شورشی بر مقاومت است، نه همچون خشونتی کور، که چون پاسخی سازمانیافته به سرکوب ساختاری. تجربهی منطقه نشان داده که جنبشهایی که حق دفاع از خود را انکار کردند، یا حذف شدند یا به ابزار دیگران تبدیل شدند. راهِ رجوی، مقاومت را نه در برابر مردم، که در برابر ماشین سرکوب تعریف میکند، مقاومتی که هدفش نه بیثباتی دائمی، که گشودن مسیر دولتسازی است. در این معنا مقاومت و دولت در تقابل با هم نیستند، که مقاومت، پیششرط دولت میشود.
راهِ مجاهدین همچنین مسئلهی دولت آینده را به رأیِ معلق و وعدهی نامعلوم حواله نمیدهد. شکل دولت، نسبت آن با جمهوریت، تفکیک قوا، جایگاه حقوق شهروندی و سازوکار انتقال قدرت، از پیش در افق این سیاست تعریف میشود. این پیشتعریف، نه تحمیل اراده، که جلوگیری از هرجومرج است. تجربهی منطقه نشان داده که مبهمگذاشتن دولت آینده، بهنام انتخاب مردم، اغلب به بازتولید اقتدارگرایی یا فروپاشی انجامیده است. راهِ شورای ملی مقاومت، با روشنکردن افق، امکان انتخاب واقعی را حفظ میکند.
دقیقاً به همین دلایل است که این راه همزمان برای جمهوری اسلامی، دولتهای اقتدارگرای عرب و بخشهایی از نظم غربی مسئلهساز است. این سیاست نه قابل خریدن است، نه قابل مهندسی و نه قابل تعلیق. راهِ رجویها و مجاهدین، فروپاشی بدون جایگزین را نمیپذیرد و گذار بدون قدرت را رد میکند. این راه، سیاست را از سطح روایت، هیجان و تصویر، دوباره به سطح تصمیم، سازمان و دولت بازمیگرداند.
در نهایت راه شورای ملی مقاومت و در راس آنها مریم رجوی، نه وعدهی آسان میدهد و نه پیروزی فوری. آنچه عرضه میکند، امکان است، امکان خروج از چرخهی شکستهای منطقهای. امکانی که اگر در ایران محقق شود، نهفقط یک رژیم، که یک منطق ژئوپولیتیک را فرو خواهد ریخت.
در همین منطق است که راهِ مریم رجوی، خطرناک تلقی میشود، نه برای مردم ایران، که برای تمام نظمهایی که به تعلیق، مهار و ناتوانیِ دائمی سیاست مردمی خو گرفتهاند.
در اینبزنگاهِ تاریخی دیگر جای سوءتفاهمی باقی نمیماند. مسئلهی ایران نه صرفاً سقوط یک رژیم، که نبرد بر سر امکانِ تولد یک دولت است. هر نظمی، هر چهرهای و هر روایتی که فروپاشی را بدون قدرت، اعتراض را بدون سازمان و آینده را بدون تصمیم بازتولید کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در پروژهی عقیمسازی سیاست شریک است. در این میدان بیطرفی، خود یک موضع سیاسی است، یا سیاست به سطح تصمیم، سازمان و دولت بازمیگردد، یا ایران بار دیگر به میدان مصرف دیگران تبدیل میشود. راه سومی هم وجود دارد، اما فقط برای آنها که حاضرند هزینهاش را بپردازند.
#راهِ_سوم
#عادل_عبیات
#با_میتوان_و_باید
#مریم_رجوی
#در_جستجویِ_همقدی_که_نیست
#ایران_در_برزخ
#کانون_شورشی
#هندسهی_قدرت