Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۲۲ خرداد ۱۴۰۵

نعمت فیروزی: "سی خرداد" گسل نورانی در حافظه تاریخی ایران

نعمت فیروزی: "سی خرداد" گسل نورانی در حافظه تاریخی ایران
نعمت فیروزی: "سی خرداد" گسل نورانی در حافظه تاریخی ایران

درآستانه گردهمایی 20 ژوئن پاریس
حقایق پیچیده و گره‌های کورِ سیاست در تاریخ معاصر ایران، شباهت زیادی با اوضاع بحرانی دارد که تجربه زیسته بشر، پیش از این در قالب سه رمان‌ شاهکار به تصویر کشیده است. نویسندگانِ این آثار، هر یک، فاجعه‌ی ملموسِ جغرافیا و عصرِ خویش را روایت کردند؛ اما پیچیدگیِ غریبِ صحنه‌ی سیاست در ایران دقیقاً در همین‌جا عیان می‌شود که جامعه‌ی ما، هر سه تجربه‌ی مجزای این کتاب‌ها را به شکلِ هم‌زمان در گوشت و پوستِ خود زیسته است. برای درکِ این شرایط بغرنج، اجازه دهید در راهروهای این سه تجربه داستانی قدم بزنیم تا ابعادِ این واقعیتِ چندلایه آشکار شود.
بیایید از انتهای خفقان آغاز کنیم . جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴ ؛ آن‌جا که فاشیسم نه فقط با تفنگ، که با مهندسیِ واژه‌ها و با دستبرد به حافظه‌ی جمعی، روح و روانِ جامعه را کنترل می‌کند، رازِ هولناکِ بقای استبداد را در این چرخه‌ی باطل، خلاصه می‌کند که: فاشیسم، جامعه را در جهل نگاه می‌دارد تا هرگز شورش نکند، و جامعه تا زمانی که دست به شورش نزند، هرگز به آگاهی و رهایی نخواهد رسید. این بن‌بست، دقیقاً همان فرمولی است که فاشیسم دینی ایران بازتولید کرده است؛ آنها برای سالیان با ترور و ماشینِ اعدام از یک سو ، و جریان‌های پوشالی با لالاییِ فریبنده‌ی تغییرِ بی‌هزینه، جامعه را در همین برزخ معلق نگاه داشتند. تا فشار و تبلیغات همه جانبه حسِ طبیعی‌بودنِ حقِ شورش را از انسانِ ایرانی سلب کند و او را در تماشاچی بودن، و حالت انجماد نگاه دارد.
اما تراژدی آن‌جا عمیق‌تر می‌شود که جامعه برای فرار از این خفقان، به آغوشِ سراب‌های فریبنده پناه ببرد. این همان دیواری است که در سلولِ انفرادیِ "ظلمت در نیمروزِ" آرتور کستلر بر سرِ آرزوها خراب می‌شود؛ آن‌جا که "روباشوف" در آستانه‌ی مرگ می‌فهمد چگونه یک، شبه ساختارِ دروغین می‌خواهد صندلیِ کهنه‌ی قدرت را فقط جابه‌جا کند، بی‌آن‌که معنای آن را بطور محتوایی دگرگون سازد. کستلر ماهیت این شبه ساختار را در گوشِ ما نجوا می‌کند: «ما برای حلِ مسائلِ قرنِ بیست و یکم، می خواهیم هنوز از نظم قرونِ وسطی استفاده ‌کنیم.» این دقیقاً همان وضعیتِ سناریوهای فاشیسمِ سلطنتی است که با کمک استعمار، جامعه را میانِ فاشیسمِ شیخ و شاه معلق نگاه داشته‌اند.
اما اگر در پی پاسخ چگونگی عبور از این ظلمتِ مضاعف و چرخه‌های تکراری هستیم، پاسخ نه در راه حل های شاهی و شیخی، که در پشتِ سنگرهای خیابانیِ "بینوایانِ" ویکتور هوگو ایستاده است؛ در آن نقطه‌ی سرخی که تجمعِ توده‌ها، جای خود را به سازماندهی مقاومت می‌دهد. هوگو در ستایشِ این اراده‌ی سازمان‌یافته که آرزو را به عمل انقلابی تبدیل می‌کند، می‌نویسد: «کوچک‌ترینِ آدم‌ها در برابرِ فداکاری، بزرگ‌ترین می‌شوند؛ سنگرها آیینه‌ای هستند که در آن، چهره‌ی واقعیِ آزادی دیده می‌شود.» بله این سنگر های خیابانی همان جایی است که اکنون "کانون های شورش" ایستاده اند.

تاریخ سیاسی میهن ما بیرحم‌تر از آن بوده که در جنگ سرنوشت فقط تماشای واقعیت کند؛ وارونه نویسی وقایعٍ، روش جاری بوده است. با قد کشیدنِ دیوارهای فاشیسمِ دینی، حق طبیعی‌ شورش جرمی نابخشودنی شد. و جهان نیز بسیج شد تا ضامن بقای او شود. در این میان، اپوزیسیون‌های مدنی، از مردم تماشاچی ساختند، هر بار در لحظه‌ای که جامعه می‌خواست اراده‌ی رادیکال را ظهور دهد، لحنِ جهانِ مماشات‌گر عوض شد و چهره‌ی واقعیِ خود را نشان دادند. وجدانِ دولت‌ها برای «ملتِ رنج‌کشیده‌ی ایران» همدردی به خرج می‌دهد و  گیس قیچی می‌کند؛ اما با دیدنِ «کانونِ شورشگر»، دچار رعشه می‌شوند. قیامِ بی‌سر همدردی می‌آورد و آلترناتیوِ منسجم، اضطراب؛ و درست از همین مسیر است که هر فراخوانی برای ساختارِ سرنگونی، به ساحتِ «خشونت‌طلبی» پرتاب می شد. آن‌ها مردم مظلوم اما  تماشاچی را تشویق می‌کنند، اما وقتی این مظلوم بخواهد «قهرِ انقلابی» خود را نشان دهد، ورق برمی‌گردد؛ برای ایستادن در میدانِ نبردِ بی‌تخفیف، از همان گامِ نخست باید مدام از حقانیتِ خود دفاع کند، در حالی که در مکتبِ جبهه‌ی سازش، تسلیم شدن نیاز به توجیه ندارد!
امروز البته به قیمت خونِ گرمِ جوانان و حماسه‌ی کانون‌های شورشی در کفِ خیابان، صحنه چنان دگرگون شده که دیگر باید خیلی پخمه یا مزدورِ سیاسی بود تا بتوان از «تغییراتِ مدنی در سایه‌ی فاشیسمِ دینی» و « بی‌هزینگی» سخن گفت. تشتِ رسواییِ این جماعت از بام افتاده و به معنای واقعیِ کلمه، تق‌اش درآمده است.
در نقطه‌ی دیگر، کاسبان «جنگِ بیگانه» قرار دارند؛ راهکاری که فاشیسمِ سلطنتی تمامِ هستیِ خود را بر آن قمار کرده است. جنگ اخیر اسرائیل و آمریکا به‌وضوح نشان داد که مداخلاتِ نظامیِ خارجی نه به سرنگونیِ فاشیسمِ دینی منجر می‌شود و نه آزادی می‌آورد؛ این جنگ‌ها نه تنها شریان‌های استبداد را قطع نکردند، بلکه با تحمیلِ بمباران، فضای تنفس برای فاشیسم منزوی دینی خریدند، تکیه‌ی مفرطِ فاشیسمِ سلطنت به قدرت‌های خارجی، پتانسیلِ مادیِ قیام‌ را موقتا تبخیر کرد.آنها نمی خواهند قبول کنند سرنگونی، کالا برای واردات نیست. زیرا تجارت شان بی رونق می شود.
اکنون در شکست همه راه حل ها، و در چنین افقی است که حافظه‌ی ایرانی سی خرداد را بیاد می آورد، مرزی که میانِ تماشاچی یا آویزان بیگانه شدن، مسئولیتِ ایستادن می پذیرد. از آن روز تا امروز، این خطِ سرخ نه با واژه‌ها، بلکه با بهای سنگینی از خونِ بیش از صد و بیست هزار تن از پاک‌ترین تبارِ این خاک، زنده نگاه داشته شده است. سی خرداد یک عددِ جامد در تقویم نیست؛ یک «گسلِ نورانی» در تاریخ معاصر ایران است. درخششِ این حافظه در این حقیقت نهفته است که فاشیسمِ حاکم در چهل و چند سال گذشته، با تمامِ ماشینِ اعدام و بوق‌های سانسور، نتوانست این مرزبندیِ سرخ را خاکستر کند.
مردم ایران در فراز و فرود سالیان، با گوشت و پوست لمس کرده اند، تنها نیرویی اثر می‌گذارد که بتواند ماشینِ سرکوب را متوقف و از کار بیندازد. در میانِ این طیف گوناگون اپوزیسیون، تنها یک جریان توانسته است ادعای تغییر را به متنِ سختِ واقعیت بکشاند. «سازمان مجاهدین خلق ایران» به عنوان ساختارِ سرنگونی و ستونِ فقراتِ آلترناتیوِ دموکراتیک، فرمولی را ارائه داده که حدفاصلِ آرزو و واقعیت را پر می‌کند. این جریان از یک سو، با اتکا به اهرمِ بی‌بدیلِ «کانون‌های شورشی» در درونِ خاکِ میهن، شریان‌های حیاتیِ سرکوب را هدف قرار می‌دهد و از سوی دیگر، با یک دستگاهِ تشکیلاتیِ منضبط و بین‌المللی، صدای بی‌تخفیفِ انقلابِ ایران شده است. مقاومت در این ساحت، سازمان یافته و با تکیه بر استقلالِ کاملِ مالی و سیاسی، نبرد را از جغرافیای توهم به زمینِ سختِ رئال‌پولیتیک می‌کشاند.
 تاریخ به جمع‌هایی که صرفاً برای تماشا گِرد هم می‌آیند، وزن نمی‌دهد. حضور، اگر به سازمان و ظرفیتِ عمل تبدیل نشود، در ژرفای تحولات به ضدِ خود بدل می‌گردد. زیرا یاس می آفریند. از این زاویه، ۳۰ خرداد (۲۰ ژوئن) در پاریس، یک گردهماییِ تقویمی یا مناسکی نمادین نیست؛ این نقطه، قلب اراده‌ی مادیِ ملتی است که می‌داند تاریخ با تماشاگری و عافیت‌طلبی ورق نمی‌خورد. هرچه این حضور بزرگ‌تر و باشکوه‌تر باشد، آلترناتیو، وزن حقیقی، مستقل و دموکراتیکِ خود را به جهان و دولت‌های مماشات‌گر تحمیل خواهد کرد. پاریس در این روز، دیگر یک جغرافیا نیست؛ نقطه‌ی تلاقیِ حافظه‌ی خونینِ مقاومت با مهندسیِ آینده است. 

نعمت فیروزی 22 خرداد404 برابر با 12 ژوئن 2026