Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۰۳ خرداد ۱۴۰۵

عزیز فولادوند: «تنگه خیابان»؛ میدان شکست هژمونی استبداد

عزیز فولادوند: «تنگه خیابان»؛ میدان شکست هژمونی استبداد

«تنگه خیابان»؛ میدان شکست هژمونی استبداد

دکتر عزیز فولادوند

در گفتمان سیاسی حاکمیت، گاه از «تنگه خیابان» به‌عنوان مفهومی راهبردی یاد می‌شود؛ مفهومی که نشان می‌دهد برای رژیم، کنترل خیابان و فضای عمومی، حتی اهمیتی فراتر از کنترل تنگه هرمز دارد. اگر تنگه هرمز شریان ژئوپولیتیک و اقتصادی دولت است، «تنگه خیابان» شریان بقا و بازتولید قدرت سیاسی آن محسوب می‌شود. زیرا حکومتها ممکن است در عرصه بین‌المللی تحت فشار قرار گیرند و همچنان دوام بیاورند، اما هنگامی که اقتدارشان در خیابان فرومی‌ریزد، بنیان مشروعیت و توان اعمال قدرت آنها مستقیماً به چالش کشیده می‌شود.

«خیابان» در این معنا صرفاً نه یک فضای شهری، بلکه عرصه ظهور و کشاکش اراده جمعی با قدرت مسلط است. «خیابان» میدان انباشت خشم اجتماعی و تبدیل نارضایتی پراکنده به کنش سیاسی سازمانیافته و هدفمند است. لذا کنترل پذیر کردن خیابان و تهی نمودن آن از ظرفیت تجمع، استراتزی استبداد است. لحظه فتح خیابان توسط مردم، لحظه انتقال ترس از جامعه به قدرت سیاسی است. خیابان در استبداد نه قلمروی مدنی برای شهروندان بلکه عرصه ای امنیتی است برای تضمین بقاء. در تجربه تاریخی جنبشهای اعتراضی، از جمله در ایران، خیابان همان نقطه‌ای است که در آن رابطه میان دولت و جامعه به‌ طور عریان تعریف می‌شود. در فضای خیابان، انحصار قدرت ِ نمادین حکومت ترک برمی‌دارد و بدنهای معترض، با حضور فیزیکی خود، نوعی «حق بر امر سیاسی» را مطالبه می‌کنند. از این منظر، قیام نه فقط در سطح شعار، بلکه در سطح تصرف و بازتعریف فضای عمومی معنا می یابد. بر بستر این فهم است که «تنگه خیابان» برای حاکمان در کانون توجه قرار دارد و از اهمیتی استراتژیک برخوردار است، زیرا ناتوانی در کنترلِ «خیابان»، صرفاً از دست رفتنِ یک فضای شهری نیست؛ به معنای فروپاشیِ سازوکارهایی است که استبداد از طریق آنها ترس، اطاعت و انفعال را بر جامعه تحمیل می‌کند. در آن لحظه، بحران از سطحِ یک چالشِ امنیتی فراتر می‌رود و به بحرانِ هژمونی و مشروعیت بدل می‌شود؛ بحرانی که اقتدارِ سیاسی را نه فقط در ظاهر، بلکه در بنیان‌های روانی و اجتماعیِ آن فرسوده می‌سازد و ماشینِ قدرت را از درون دچارِ فلج تاریخی می‌کند.

خیابان، «فضای ظهور»

در ادبیات نظری، «خیابان» اغلب به‌عنوان بخشی از چیزی در نظر گرفته می‌شود که حوزه عمومی نام دارد؛ مفهومی که یورگن هابرماس آن را برجسته کرد. در این چارچوب، حوزه عمومی جایی است که افراد جامعه می‌توانند خارج از کنترل مستقیم دولت، به کنش جمعی روی بیاورند، روایت خود را تولید کنند و ملاء احتماعی تشکیل دهند. خیابان، ‌به ویژه در دوران ضعف نهادهای رسمی قدرت، می‌تواند به شکل فشرده و عینی به مثابه حوزه عمومی، وارد عمل شود، نفس کشد، دیده‌ شود، و هم نوایی ایجاد کند. در نگاه هانا آرنت خیابان، «فضای ظهور» است؛ یعنی بستری که شهروندان از مجرای طریق کنش و گفتار، به باز آفرینی امر سیاسی اقدام نمایند: امکانی برای ساختنِ نظمی نو، برای تعریفِ دوباره آزادی، کرامت و حقِ حضور. در این معنا، خیابان فقط یک مکان فیزیکی نیست، بلکه صحنه‌ای است که در آن «کنش سیاسی» رخ می‌دهد و قدرت می‌تواند به چالش کشیده شود. به همین دلیل، «تنگه خیابان» در استبداد دینی یک گلوگاه امنیتی صرف نیست، بلکه میدان تعیینِ مشروعیت است؛ آنجا یا استبداد فرو می‌ریزد، یا جامعه دوباره به سکوت رانده می‌شود

بیشتر بخوانید

آسیب‌شناسی جامعه در دوران ولایت فقیه از نگاه عزیز فولادوند

«رپرتوار کنش جمعی»

در جامعه‌شناسیِ جنبش‌های اجتماعی، خیابان صرفاً یک فضای فیزیکی تلقی نمی‌شود، بلکه بخشی از «رپرتوار کنش جمعی» است؛ عرصه‌ای که در آن افراد پراکنده به نیرویی اجتماعی بدل می‌شوند. چنانکه چارلز تیلی و سیدنی تارو نشان داده‌اند، حضورِ مردم در خیابان فقط بیان اعتراض نیست، بلکه فرآیند تولید همبستگی، مرئی‌ کردن نارضایتی و بازپس‌گیریِ امرِ سیاسی از انحصارِ قدرت است. از همین‌ رو، هر رژیمِ اقتدارگرا می‌کوشد خیابان را یا امنیتی کند، یا بی‌معنا، زیرا می‌داند خیابان زنده، مقدمه ظهورِ جامعه سیاسیِ زنده است.

بنابراین، خیابان ذاتاً معادل اراده مردم نیست، اما در شرایط خاص می‌تواند به نماد و ظرف موقت بیان خواست و أراده تحول گرایان تبدیل شود. خیابان برای تمامیت خواهی منبع خطر است و میدان منازعه. همین ویژگیِ است که اهمییت و حساسیت آن را برای همه بازیگران سیاسی (از حاکمان تا جنبش‌ها) برجسته می کند. خیابان می‌تواند به‌ سرعت از یک «نماد» به یک «میدان واقعی تعیین‌ کننده» تبدیل شود، اما فقط در صورتی که با شبکه‌های سازمانی، رهبری (حتی غیرمتمرکز)، و نوعی روایت مشترک همراه باشد. بدون اینها، حتی حضور گسترده هم ممکن است به نتایج پایدار منجر نشود. در دوران «پسا‌ خامنه ای»، خیابان می‌تواند نقشی کانونی و تعیین‌کننده ایفا کند؛ حتی شاید بتوان گفت آخرین و تنها عرصه‌ای است که در آن جامعه قادر است ارادهٔ جمعیِ خود را به نیرویی سیاسی تبدیل کند.

روایت مشترک

«روایت مشترک» در ایران اکنون بر محور چند اصل بنیادین استوار است: تأکید بر استراتژی قیام مسلحانه به ‌مثابه پاسخی تاریخی به انسداد سیاسی؛ نفی همزمان استبداد تاج پرستانه و عمامه ‌پرستانه؛ و تقویت «کانون‌های شورشی» به‌عنوان بستر رفاقت، سازمان‌ یابی و ارتقای کنشِ هدفمند جمعی. این «روایت»، مردم را نه تماشاگر، بلکه نیروی اصلی دگرگونی می‌داند؛ نیرویی که با فتح خیابان، شکستن فضای خوف و پیوند دادن اعتراض‌های پراکنده، می‌تواند اراده‌ی جمعی را به قدرتی شورشی و تعیین‌کننده بدل کند. در واقع «روایت مشترک» در «ایران ما»، روایت ایستادن است؛ ایستادن در برابر دو چهره‌ی یک استبداد: تاج و عمامه. این روایت، بر ضرورت قیام سازمان‌ یافته و بر بازپس‌ گیری خیابان به‌عنوان میدان حضورِ مردم تأکید می‌کند؛ چرا که خیابان، هنگامی که از ترس تهی شود، به زبان خشم، امید و رهایی بدل می‌گردد. «روایت مشترک»، بر این باور استوار است که رهایی، نه از دلِ سازش با استبداد، بلکه از مسیرِ مقاومت سازمان‌ یافته و کنشِ جمعیِ هدفمند عبور می‌کند.

آنچه رژیم در دوران«پسا‌ رهبر» بیش از هر چیز از آن هراس دارد، نه صرفاً بمباران زیرساختها و نه فشارهای خارجی، بلکه «خیابان» است؛ خیابان، این گلوگاه استراتژیک قدرت. همانگونه که تنگه هرمز شریان حیاتیِ جغرافیای سیاسیِ منطقه است، خیابان نیز شریان حیاتیِ تحولات اجتماعی و سیاسیِ ایران است. ملایان خود، ناخودآگاه، به اهمیت این حقیقت اعتراف کرده‌اند؛ آنجا که از «تنگه خیابان» سخن می‌گویند. زیرا می‌دانند سرنوشت آینده ایران نه در اتاق‌های بسته، بلکه در خیابان رقم خواهد خورد. خیابان فقط آسفالت و عبور نیست؛ خیابان حافظه جمعیِ مردم است، میدان رویاروییِ ترس و امید است، و دروازه‌ای است به جهانی آزادتر؛ جهانی که در آن کرامت انسان لگد مال نمی‌شود و انسان بودن جرم نیست. خیابان، حریمی است که هرگاه مردم آن را بازپس بگیرند، دیوارهای استبداد ترک برمی‌دارد. از همین ‌رو، فتحِ خیابان برای هر جنبشِ رهاییبخش، نه یک تاکتیک مقطعی، بلکه عبور از یک گلوگاه تاریخی است؛ نقطه‌ای که در آن می‌ توان ماشینِ سرکوب را زمین گیر کرد.

تله رژیم

رژیم برای دور نگه داشتنِ مردم از این «تنگه استراتژیک»، دو مسیر را هم‌ زمان دنبال می‌کند. نخست، ترویجِ نوعی فرهنگ بازدارنده و فرساینده؛ همان حکومتی که چهار دهه با نامِ «حجاب» جامعه را سرکوب کرد، زنان را تحقیر نمود، هزاران نفر را شلاق زد، زندانی کرد و از هستیِ اجتماعی ساقط ساخت، امروز دیگر حتی بخشی از همان نمادهای ایدئولوژیک را رها کرده است. نه از سرِ دگرگونیِ اخلاقی، بلکه از سرِ ترس. ترس از انفجارِ خیابان. ترس از لحظه‌ای که خشمِ فروخورده مردم، مرزهای ترس را درهم بشکند. آنها می‌کوشند جامعه را در نوعی بی‌حسی و فرسودگیِ اخلاقی و روانی نگه دارند؛ جامعه‌ای خسته، پراکنده و دور از کنشِ جمعی.

دومین راهبرد، آماده‌سازیِ نیروهای «آتش‌ به‌ اختیار» برای کنترلِ خیابان است. از همین امروز، رسانه‌های حکومتی آموزشِ نظامی و استفاده از سلاح را ترویج می‌ کنند تا در لحظه بحران، گروه‌هایی ایدئولوژیک و مسلح بتوانند در برابر نیروهای معترض و مقاومت مردمی به میدان آورده شوند. رژیم به‌ خوبی می‌داند که اگر خیابان از انحصارِ ترس خارج شود، دیگر بازگرداندن آن آسان نخواهد بود. اما تاریخ نشان داده است که هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه خیابان را اشغال کند. زیرا خیابان، در نهایت، به مردم تعلق دارد. آنجا که انسانها شانه‌به‌شانه می‌ایستند، ترس فرومی‌ریزد و اراده جمعی متولد می‌شود. و درست در همین نقطه است که گذرگاه ایران به سوی جهانی آزاد، مدرن و انسانی گشوده می‌شود؛ جهانی که در آن شأنِ انسان، نه ابزارِ قدرت، بلکه معیارِ سیاست است.

عزیز فولادوند اردیبهشت ۱۴۰۵ (ماه می ۲۰۲۶)

 

 

 

عزیز فولادوند:

 زنانی از تبار نسیم و نور (در نبرد با سایه‌ها)

 

زنانی هستند که تاریخ، نامشان را نه با هیاهوی قدرت، بلکه با نجابت ایستادگی به خاطر می‌سپارد؛ زنانی از تبار نسیم و نور، که حتی در سنگین‌ ترین هجومِ تاریکی، خاموش نشدند. آنان در جهانی آکنده از بیم، تحقیر و سرکوب، آرام اما پیوسته، چون روشناییِ سحر در دل شب گسترده شدند؛ بی‌آنکه فریاد بزنند، بی‌ آنکه از رنجِ راه سخن بسیار بگویند. این زنان، با شجاعتِ برخاسته از ایمان به انسان و آزادی، در نبردی نابرابر با سایه‌ها ایستادند؛ سایه‌هایی که می‌خواستند صدا را خاموش کنند، امید را در هم بشکنند و رؤیای زیستنِ آزاد را به فراموشی بسپارند. اما آنان، هر بار از دل زخم و خاموشی، نوری تازه آفریدند و نشان دادند که حتی در تاریک‌ ترین فصلهای تاریخ نیز می‌توان بذر روشنی را زنده نگه داشت.

این روایت، ادای احترامی‌ ست به زنانی که رنج را تاب آوردند، اما تسلیم نشدند؛ زنانی که حضورشان، همچون نسیمی نرم، دیوارهای خوف را ترک انداخت و همچون نوری ماندگار، راه فردا را روشن کرد.

 

زنانی از جنس نسیم

زنانی به گستردگی و حضورِ بی‌ مرز؛ آنانی که بی‌هیاهو می‌آیند و بی‌اجازه، جهان را جابه‌جا می‌کنند. آنان که شهامت تغییر داشتند، و این تغییر را نه در شعار، که از خویشتن آغاز کردند؛ از شکستن عادتها، از عبور از ترسهای موروثی، از «نه» گفتن به هر آنچه سالها به نام تقدیر به آنان تحمیل شده بود. حضورشان پرچمی است برافراشته در برابر نگاه‌های تحقیرآمیز به زن؛ در نفی آن نگاه سنتی که زن را در چهارچوبهای تنگ تعریف می‌کند، و در برابر آن نگاه کالایی که ارزش او را به نمایش و مصرف تقلیل می‌دهد. آنها با زیستنِ خود، با ایستادگیِ آرام اما پیوسته‌ اشان، این دوگانه‌ی فرسوده را به چالش می‌کشند. گرمای نگاهشان، لبخندهای صمیمانه‌شان، که گاه از پسِ رنجی عمیق برمی‌آید، فضا را روشن می‌کند. چهره‌هایشان شاید خسته باشد، اما امید در آن موج می‌زند؛ امیدی که نه ساده‌لوحانه، که از دل تجربه و ایستادگی زاده شده است.

در میانشان مادرانی هستند که هنرِ دل‌ کندن را به ما می‌آموزند؛ دل‌کندن از امنیت های ظاهری، از وابستگی‌های بازدارنده، از ترسِ قضاوت. و نیز زنانی که روایت‌های بی‌شماری از شلاق، از سلول‌های تنگ، و از دیوارهای بلند زندان در حافظه‌ی تن و جانشان حک شده است. آنها تاریخ زنده‌ی رنج‌اند، اما در همان حال، گواهانِ شکست‌ ناپذیریِ امید. ایستادن در کنارشان، انسان را در هاله‌ای از احترام فرو می‌برد؛ احترامی که نه از ترحم، که از درکِ ژرفِ مسیر دشواری برمی‌خیزد که پیموده‌اند. در حضورشان، سکوت هم معنا پیدا می‌کند؛ سکوتی سرشار از فهم و همدلی. اینها زنانی‌اند که حتی در تبعیدی ناخواسته، آرمان‌های خود را به دست فراموشی نسپردند. جغرافیا نتوانست مرز اندیشه‌شان شود، و فاصله، شعله‌ی باورشان را خاموش نکرد. آنها با خود، روایت مبارزه را حمل کردند، از کوچه‌ها تا مرزها، از مرزها تا جهان. و اکنون، در جهانی که هر روز بیش از پیش به سوی کالایی‌سازی و بازتولید فرهنگ سکسیسم پیش می‌رود، آنان همچنان ایستاده‌اند؛ نه فقط در مقام قربانی، که به‌عنوان کنشگرانی آگاه، خلاق و پیگیر. شاید انقلاب برای آنان یک لحظه نباشد، بلکه مسیری ممتد باشد، در انتخابهای روزمره، در بازتعریف هویت، در بازپس‌گیری صدا. آنان کارِ ناتمامِ رهایی را، آرام و پیوسته، پیش می‌برند.

 

زنانی از جنس نسیم

که دیده نمی‌شوند اما جهان را دگرگون می‌کنند. آنانی که شهامت تغییر داشتند و این تغییر را از خود آغاز کردند، روایتشان، روایتِ تاریخ است؛ نه تاریخی که در کتا‌بها منجمد شده، بلکه تاریخی زنده، تپنده و جاری در رگهای زمان. هر واژه‌ای که بر زبان می‌آورند بر مدار انقلاب می‌چرخد، گویی کلماتشان نیز از دل خیزشها زاده شده‌اند. زندگی‌ اشان، حیات روزمره‌ اشان و حتی سکوت‌ هایشان ضرب‌آهنگی واحد دارد؛ ریتمی که با آرمان می‌تپد و با رهایی مردم نفس می‌کشد. چنان در «ما» حل شده‌اند که «من» در آنها رنگ باخته است؛ نه از آنرو که تهی‌اند، بلکه از آنرو که خود را به وسعت دیگران گسترده‌اند. گویی هیچ چیز برای خویش نمی‌خواهند، اما همه چیز را می‌طلبند، برای مردمی که رنج را نه در روایت، که در زیستن آموخته‌اند. آنگاه که از آزادی سخن می‌گویند، نه فقط صدا، که چهره ‌شان نیز به سخن درمی‌آید؛ در خطوط صورتشان می‌توان سمفونی‌ای بزرگ و هارمونیک را دید، امتزاجی از اراده و خشم، از امید و لبخند، از زخمی که هنوز می‌ سوزد و نوری که هنوز می‌ تابد. چشم‌هایشان گاه به دوردست هایی خیره است که هنوز نیامده اما بی‌تردید خواهد رسید، و در همان نگاه، شوری نهفته است که سکون را برنمی‌تابد و جهان را به حرکت وامی‌دارد. آنها با هر گام، با هر کلمه و با هر ایستادگی بی‌ادعا تاریخ را از نو می‌نویسند؛ نه با مرکب، که با زیستن. و اینگونه است که حضورشان نه فقط یادآور رنج، که نوید دگرگونی‌ست؛ نوید روزی که آزادی دیگر واژه‌ای آرزومند نباشد، بلکه واقعیتی جاری در نفس مردم.

 

زنانی از جنس نسیم

بسیاری از آنان به دو یا سه زبان زنده‌ی جهان، با تسلطی فراتر از گفتگوهای روزمره و در حدِ دیپلماسی بین المللی، سخن می‌گویند؛ زبان برایشان نه ابزار، که پلی‌ ست میان رنجها و جهان. در سطوح عالیِ سیاست بین‌الملل اندیشیده‌اند، آموخته‌اند و عمل کرده‌اند؛ همانها که کوره‌ راه‌های صعبِ راهروهای بسته‌ی نهادهای جهانی را گشودند و مسیر عبور صداهای خاموش را هموار کردند. در میانشان، خواهری، چون ستاره‌ای آرام در سپهر دیپلماسی جهان با وقاری استوار و سادگی‌ای کمیاب ایستاده است. برق نگاهش گویی افق‌های فردا را پیشاپیش روشن می‌کند. مردان سیاست جهانی، در برابر تبحر، اشراف ژرف، و تحلیل‌های منطقی و عاری از هیاهوی احساسات او، سرِ احترام فرود می‌آورند؛ و آنگاه که لب به خطابه می‌گشاید، سکوتی سنگین تالار «ویکتور هوگو»ی پارلمان ملی فرانسه را فرا می‌گیرد، چشمان به او دوخته می‌شود و سرها، پی‌درپی، به نشان تأیید فرود می‌آید. کارِ انقلاب، بر دوش همین زنان، با ثانیه‌ها و دقیقه‌ها سنجیده و مهندسی می‌شود؛ هیچ چیز در کارشان تصادفی نیست. کلامشان مملو از عقلانیتی کارکردی‌ ست، زبانی که نه برای تزئین، که برای پیشبرد است؛ برای گشودن گره‌ها، برای به حرکت درآوردن چرخهای ایستاده. آنچنان کلماتشان با واقعیتِ سرسخت گره خورده است که گویی یک تکنسین، قدم‌به‌قدم، ساختِ بنایی عظیم را تشریح می‌کند. هیچ واژه‌ای از آنان بریده از واقعیت نیست؛ هرچه هست، طرحی است، نقشه‌ای است، اجرایی است در حال تکوین. اینان تنها در عرصه اجرا و تدبیر، بی‌بدیل و استوار نیستند؛ بلکه تجسم زندهٔ اخلاق در سیاست‌اند، نادره‌ زنانی که در هیاهوی سیاست، انسان‌ بودن را فراموش نکرده‌اند. ساده‌ زیستی‌ اشان بی‌تکلف است، فروتنی‌ اشان از جنس حقیقت، و منش‌ شان یادآور روزگاری‌ ست که شرافت هنوز در واژگان سیاست معنا داشت. در جهانی خشن و وحشی، که بسیاری نقاب بر چهره دارند، آنان نمونه‌های مکرّم انسانیت‌اند؛ چراغهایی آرام که بی‌هیاهو می‌سوزند و راه را روشن می‌کنند.

اینان مهندسانِ بنای انقلاب‌اند؛ معمارانِ بی‌ نامی که پروژه‌های عظیم را در سکوت پیش می‌برند: از کنفرانس‌ها و تظاهرات تا ملاقاتهای سرنوشت‌ ساز، از کارهای سترگِ لجستیکی تا گشودن گره‌های پیچیده‌ی فنی، از کشاکش با نهادهای قضایی و اداری تا عبور از پیچ‌ وخمِ ساختارهای بین‌المللی. همه‌ی این، بارها، بر دوش‌هایی به‌ ظاهر ظریف، اما در حقیقت آینده‌ساز حمل می‌شود. و این دوگانگیِ شگفت، ظرافتِ تن و صلابتِ أراده، همانجاست که شکوهشان را رقم می‌زند؛ جایی که تاریخ، بی‌صدا، بر شانه‌های آنان شکل می‌گیرد.

 

زنانی از جنس نسیم

با مزاح به او گفتم: «خواهر، چرا شما این‌ قدر فروتن هستید؟»

او روزنامه ‌نگار پیشین، زندانی سیاسی سابق و برنده مدال نقره انجمن نویسندگان و هنرمندان فرانسه زبان است. او با قلمی شیوا به زبان فرانسه می‌نویسد، و نامش در میان برگزیدگان جوایز ادبی درخشیده است، تنها با لبخندی نجیبانه پاسخ داد؛ لبخندی که از وسعتِ روحی گشوده به آغوش هستی خبر می‌داد. سپس، بی‌ آنکه خود را در مرکز قرار دهد، از محتوا گفت، از کار، از رنجی که باید روایت شود. او خاطراتِ مادری را با زبانی زنده و پخته در ظرفِ زبان فرانسه پرورانده است؛ کلماتی که از دل تجربه برآمده‌اند و در ترجمه به انگلیسی، آلمانی و نروژی نیز پژواک یافته‌اند، بی‌ آنکه از اصالتشان کاسته شود. اینها قهرمانانِ پنهانِ عصرِ ما هستند؛ شاخصانی بی‌هیاهو که در اقیانوس‌ های پهناور اندیشه و عمل جولان می‌دهند، اما در حوضچه‌های کوچکِ ذهن‌های عادت‌ کرده نمی‌گنجند. آنان دیده نمی‌شوند، یا اگر دیده شوند، به تمامی فهمیده نمی‌شوند. وسعتشان، فراتر از مقیاسهای معمول است. و من، که در نظمی کالایی گرفتارم، در برابر این بی‌نشانیِ پرصلابت، دچار نوعی حیرت می‌شوم؛ گویی این سکوتِ سرشار، این فروتنیِ بی‌ادعا، مرا به چالش می‌کشد. ذهن، به آسانی نمی‌پذیرد که چنین حجم عظیمی از توان، آگاهی و اثرگذاری، تا این حد آرام و بی‌ادعا جاری باشد.

اما آنان، این فضیلت‌ها را نه به‌عنوان تظاهر، که همچون شیوه‌ای از بودن، زیسته‌اند؛ فروتنی برایشان انتخابی اخلاقی نیست، بلکه نتیجه‌ی درکی عمیق‌ تر از جایگاه خویش در جهان است. گویی از مرزهای فهمِ متعارف عبور کرده‌اند؛ جایی که «بودن» بر «نمایان شدن» تقدم دارد، و معنا، بی‌ نیاز از اعلام، در خود می‌بالد.آنان همچون نورند؛ و نور، نیازی به معرفی ندارد. می‌تابد، و تابیدنش خود، برهانِ بودنِ اوست. نور حتی گوشه‌های خاموش و فراموش‌ شدهٔ تاریکی را آشکار می‌کند؛ بر زوایای پنهان می‌نشیند و به پدیده‌های گرفتار در ظلمت، امکانِ دیده‌شدن و معنا می‌بخشد.

 

زنانی از جنس نسیم

ساده‌ زیستی در آنان نه برای دیده‌شدن است و نه برای برجسته‌ شدن بلکه امتدادِ طبیعیِ اندیشه و شیوه‌ی زیستن‌شان است. چنان در تار و پودِ بودنشان تنیده شده که دیگر انتخابی بیرونی به نظر نمی‌رسد، بلکه ضرورتی درونی‌ست، همنوا با باوری که زیستن را از نمایش جدا می‌کند. حتی کنشگرانِ سیاست در اروپا و جهان نیز، در مواجهه با این سادگیِ ریشه‌ دار، دگرگون شده‌اند؛ تأثیر گرفته‌اند، بی‌آنکه لزوماً نامی از آن ببرند. چرا که این سادگی، صرفِ ظاهر نیست، کیفیتی‌ ست که از عمقِ تعهد برمی‌خیزد و در رفتار، در انتخابها، در شیوه‌ی حضور تجلی می‌یابد. پوشش‌شان، بی ‌پیرایه اما سرشار از معناست؛ آمیخته با وقار، با سادگی، با اصالتی که نه تحمیل می‌شود و نه تقلید پذیر است. در پسِ این ظاهرِ آرام، جهانی از معنا نفس می‌کشد. جهانی که آهسته و پیوسته، در حال بازتعریفِ هنجارهاست. این سبکِ زیستِ بی‌ادعا اما ژرف، گویی در حال یافتنِ جایگاهِ شایسته‌ی خود در جهانِ امروز است؛ جهانی که از هیاهو و نمایش اشباع شده و اکنون، بیش از هر زمان، تشنه‌ی صداقتی‌ ست که در سادگی تجلی می‌یابد. آنان، بی‌آنکه داعیه‌ای داشته باشند، افقِ دیگری از زیستن را پیش چشم می‌گذارند. افقی که در آن، معنا بر ظاهر پیشی می‌گیرد و انسان، نه با آنچه می‌نمایاند، که با آنچه هست، سنجیده می‌شود.

در صفوفشان، جاه‌ طلبی، حسادت و فخر، بیگانه است؛ نه از آنرو که رقابتی در کار نیست، بلکه از آنرو که رقابتشان از جنسی دیگر است، رقابتی سخت، بی‌امان، اما نه برای پیشی ‌گرفتن از یکدیگر، که برای پیشبردِ کار، برای پرداختِ هزینه، برای نزدیک‌ تر شدن به افقِ رهایی. میدانی‌ست که ماندن در آن آسان نیست؛ بسیاری در آستانه‌هایش می‌ایستند و بازمی‌گردند، چرا که اینجا، بهای حضور، از جنسِ جان و زمان و زیستن است.

 

زنانی از جنس نسیم

دیر زمانی‌ست که اینان زیورآلاتِ فریبنده، نقابها و بندها را از خود گسسته‌اند؛ خویش را از آنچه افزوده و تحمیلی‌ ست رها کرده‌اند، و به جوهری رسیده‌اند که بی‌ واسطه و صریح، در جهان می‌ایستد. باید با آنان هم‌ سخن شد، باید در سکوت و کلامشان درنگ کرد، تا شاید به فهمِ رازِ این «هستی» نزدیک شد، هستی‌ای که در سادگی، در تعهد، و در پیوندی عمیق با جمع معنا می‌یابد.

خواهری دیگر، با چشمانی روشن و سرشار از شکوه انسانی، لحظه‌هایی را در خود دارد که آکنده از حرکت، از کنش، از ساختنِ بی‌وقفه‌ی مسیر انقلاب است؛ از رم تا پاریس، از نیویورک تا برلین، و در میدانهای بی‌شمارِ دیگری که نامشان شاید در هیچ نقشه‌ای نیامده باشد، اما در حافظه‌ی مبارزه حک شده‌اند. او که از پنجاه‌سالگی عبور کرده، به‌تنهایی ارتشی‌ ست از عزم، اراده، اعتماد به‌ نفس و مسئولیت؛ ستونی استوار در میانه‌ی تلاطم‌ها. در مکتب او، می‌توان بسیار آموخت، نه فقط از آنچه می‌گوید، بلکه از آنچه زیسته است. تلفنش به صدا درمی‌آید؛ لبخندی آرام بر چهره‌اش می‌نشیند، و بی‌درنگ، دوباره به دلِ سیلِ جمعیت بازمی‌گردد، می‌دود، محو می‌شود، گویی هرگز برای ایستادن نیامده بود. او می‌رود، اما ردّ پایش در تاریخ مبارزه باقی می‌ماند؛ نه در یک نقطه، که در همه‌ جا. و این جهانِ معنایی، سرشار از این «خواهر»هاست، نامهایی که شاید شنیده نشوند، اما بودنشان، جهان را دگرگون می کند

خواهر ی دیگر زخم‌های سال‌های زندان و شکنجه را با خود حمل می‌کند؛ زخم‌هایی نه فقط بر تن، که در ژرفای جان و روانش ریشه دوانده‌اند. دوران سرکوب برای او تنها یک مقطع تاریخی نیست، بلکه زیسته‌ای‌ست که در حافظه وجودش تداوم یافته است. پدرش در آن سالها به جوخه اعدام سپرده شد؛ ستونی که فرو ریخت و خانه‌ای که دیگر هرگز همان نشد. مادر، تاب این حجم از اندوه را نیاورد و آرام‌آرام از جهان فاصله گرفت، گویی دلش پیش از تن کوچ کرده بود. برادر، در گرداب خشونت سالهای بعد، و همسر، در هیاهوی نبردهای خیابانی، هر یک به‌ گونه‌ای از این جهان عبور کردند، پروازهایی که پایان نداشتند، بلکه در حافظه او ادامه یافتند. و او، با همه این فقدانها، باز هم ایستاد؛ باز هم در مسیر مقاومت، زندان را تجربه کرد، شکنجه را از سر گذراند و از دل آن نه شکسته، که سخت‌ تر و روشن‌ تر بیرون آمد. امروز، با کوله‌ باری از سالها ایستادگیُ از سنگرهای محصور تا افق‌های گشوده، در کنار مقاومت ایستاده است؛ مصمم، خندان و سرشار از امید به پیروزی. لبخندش نه از بی‌ دردی، که از عبور از درد است؛ لبخندی که عمقش را تنها کسانی می‌ فهمند که از تاریکی گذشته‌اند. اینها هر یک شاهنامه‌ای زنده‌اند؛ سرگذشت‌هایی آکنده از هفتخوان‌های دشوار، از عبورهای پی‌درپی و از آفرینش اسطوره در دل واقعیت. و در عین حال، چون مثنوی‌ای نانوشته‌اند، سرشار از راز و رمزهای هستی، از تأملات فلسفی و از لایه‌های پیچیده روان انسان در مواجهه با رنج و معنا. آنان روایت نمی‌کنند، بلکه خود روایت‌اند؛ روایت انسان در بلندترین شکل ایستادگی‌اش.

روایت خواهری دیگر چنین است: می‌ گوید: «برای نخستین ‌بار، کسی را یافتم که بیش از خودم به من باور داشت: «خواهر مریم.» و همین جمله، آغازی می‌شود برای گسستی آرام اما عمیق؛ از کلاسهای رسمی دانشگاه معتبر جهانی، از مسیرهای از پیش‌ نوشته، از تعاریفی که دیگر پاسخگوی وسعت درونش نیستند. کوله‌ بارش را می‌بندد و در راهِ یافتنِ «خویش» گام برمی‌دارد؛ سفری شگرف که در ژرفنای وجود انسان آغاز می‌شود، سفری که مقصدش بیرون نیست، بلکه کشفِ درونی‌ست که سال‌ها در حاشیه مانده بود. گویی «کمدی الهی»ی درونیِ خویش را می‌پیماید؛ عبوری از تاریکی‌های تردید، از برزخِ انتخاب، تا افق‌های روشن‌تر معنا. در این مسیرِ بلند، راهنماهایش همان دو نیروی دیرینه‌اند: عقل و عشق؛ یکی روشن‌ کننده‌ی راه، دیگری نیروبخشِ حرکت. همچون مسافری که در سکوتِ خویش، میان این دو قطب تعادل می‌جوید، می‌آموزد که بی‌عشق، گامها بی‌جان‌اند و بی‌عقل، مسیر بی‌جهت. عشقش همه اینها به «خواهر مریم»، نه دلبستگی‌ای ساده، که نیرویی‌ست برانگیزاننده؛ ایمانی به امکانِ دگرگونی. و خردش، همچون چراغی در دست، او را از لغزش در هیاهوی راه بازمی‌دارد. اینگونه است که حرکتش تا اینجا استمرار یافته، حرکتی نه شتاب‌ زده، که پیوسته و آگاه؛ گام‌ به‌ گام، لایه ‌به‌ لایه، در کشفِ خویش و در ساختنِ معنایی که دیگر وام‌ گرفته نیست.

این خواهران هر کدام در حال نوشتنِ روایت خویش اند؛ روایتی که نه از پیش تعیین شده، و نه به آسانی پایان می‌پذیرد، روایتی که در آن، انسان می‌آموزد چگونه از خویشتنِ ناآگاه عبور کند و به خویشتنی برسد که انتخاب کرده است. این «سفر»، حکایتِ مشترکِ بسیاری از این زنان «با حجاب» است؛ سفری که از نقطه‌های آشنا آغاز می‌شود اما به افق‌هایی می‌رسد که کمتر دیده و کمتر فهمیده شده‌اند. از کلاس‌های درس دانشگاه، از آزمایشگاه‌های تحقیقاتی، از نقشهای تعریف ‌شده‌ای چون «فقط مادر بودن»، یا حتی از پشت میزهای ریاست، حرکت آغاز می‌شود، اما مقصد، فراتر از همه‌ی این جایگاه‌هاست. آنان از لایه‌های سطحیِ هویت عبور می‌کنند و به عمیق‌ ترین سطوح انسانی قدم می‌گذارند؛ به قلمروهایی که نه در عنوان‌ها می‌گنجد و نه در چارچوب‌های رایج. گویی وارد مدارهایی ناپیموده می‌شوند، مدارهایی که بسیاری حتی تصورش را نیز در ذهن ندارند، چه رسد به تجربه‌اش. این سفر، بیرونی نیست، هرچند در جهان بیرون نمود دارد؛ سفری‌ ست درونی، برای بازتعریف «خود»، برای عبور از آنچه تحمیل شده و رسیدن به آنچه برگزیده شده است. در این مسیر، هر آنچه پیش‌ تر هویت تلقی می‌شد، به پرسش کشیده می‌شود، و انسان، مدام در حال تحیر «روایت» خویش است و خود را از نو می‌سازد. آنان، در سکوت و بی‌ادعایی، از مرزهای مرئی عبور می‌کنند و به گستره‌ای می‌ رسند که در آن، معنا جای نقش را می‌گیرد، و انتخاب، جای تقدیر را. این همان سفری‌ ست که کمتر روایت می‌شود، اما وقتی آغاز شود، دیگر بازگشتی به پیش از آن ممکن نیست.

دکتر عزیز فولادوند اردیبهشت ۱۴۰۴ (ماه می ۲۰۲۶)

 
 
 
 
 
 

عزیز فولادوند:

شایستگی در مکتب سرکوب
 
مصداقی، این فرومایه، که مرزهای فرومایگی را در سراسر تاریخِ سیاهِ استبداد عمامه پرستی و تاج پرستی را پشت سر گذاشته است, „شایستگی» جلادی چون ثابتی را در مجمع «عدالت» تاج پرستان تایید کرد. آنچه او «شایستگی» می‌نامد، نه فضیلت انسانی، نه خرد سیاسی و نه خدمت به جامعه، بلکه مهارت در سرکوب، شکار اندیشه و خفه‌کردن نفسِ آزادی است. در قاموس اینان، شایسته کسی است که بتواند جان انسان را بی‌لرزش بگیرد، کرامت آدمی را خرد کند، ناخن از دست زندانی بکشد، قلب هزاران مادر و پدر را داغدار کند و کودکان را در سوگ پدران و مادرانشان یتیم بر جای بگذارد.
دستگاه جهنمی ساواک کارخانهٔ تولید خوف و تحقیر و‌مرگ و رنج بود. از نگاه این فرومایه شلاق، اعتراف اجباری، سلول انفرادی و تحقیر انسان، به «شایستگی» ارتقا می یابد تا آزادی، چونان مجرمی خطرناک، به زنجیر کشیده شود. آنچه امروز از دهان این چهره‌های فرورفته در تباهی بیرون می‌ریزد (از جمله مصداقی)، محصول سال‌ها آموزش در مکتب نفرت و مرگ است؛ همان شریعت متعفنی است که خمینی بنیان گذاشت و ثمره همان کلاس‌های دهشتناکی است که لاجوردی در زندان‌ها برپا کرد؛ کلاس‌هایی که در آن، انسانیت تحقیر می‌شد و قساوت، پاداش می‌گرفت. یکی از شاگردان «شایسته» این فرومایه بود، فرومایه ای که تجسم فرومایگی دوران ما است.
در چنین نظمی، ارتقا نه بر پایهٔ دانش، اخلاق یا خدمت، بلکه بر اساس میزان وفاداری به خشونت و فرومایگی تعریف می‌شود. هرچه سنگدل‌تر، مقرب‌تر؛ هرچه بی‌رحم‌تر، «شایسته‌تر». این وارونگیِ اخلاق، جامعه را به جایی رساند که شکنجه‌گر در جای معلم نشست، زندانبان ردای قضاوت پوشید و قاتل، خود را پاسدار ارزش‌ها نامید.
در ساختارهای استبدادی، شکنجه صرفاً یک ابزار امنیتی نیست؛ بلکه به بخشی از جهان‌بینی سیاسی قدرت تبدیل می‌شود. حکومت‌هایی که بقای خود را نه بر رضایت عمومی بلکه بر ترس، ارعاب و خاموش‌کردن صداهای مخالف بنا می‌کنند، ناگزیر به تولید و بازتولید چهره‌هایی هستند که بتوانند خشونت را توجیه، عادی‌سازی و حتی تقدیس کنند. در چنین نظامی، مدافع شکنجه تنها یک مأمور یا بازجو نیست؛ او به سخنگوی فلسفهٔ سرکوب بدل می‌شود. مصداقی متشرع دستگاه شریعت شکنجه است که مدام «فتوی» صادر می کند.
چهرهٔ منفور مصداقی را می‌توان در همین چارچوب فهمید؛ کسی که نه‌تنها از سرکوب دفاع می‌کند، بلکه می‌کوشد خشونت علیه انسان را به‌عنوان ضرورتی سیاسی و اخلاقی بازنمایی کند. در گفتار این‌گونه چهره‌ها، قربانی هرگز «انسان» نیست؛ بلکه «دشمن»، «فتنه‌گر» یا «تهدید امنیت» معرفی می‌شود تا اعمال خشونت علیه او مشروع جلوه کند. این همان مکانیسم خطرناکی است که در بسیاری از نظام‌های تمامیت‌خواه تاریخ دیده‌ایم: حذف انسانیت از چهرهٔ قربانی، تا شکنجه‌گر بتواند بدون احساس مسئولیت اخلاقی عمل کند.
در این منطق، زندان تنها محل نگهداری مخالفان نیست؛ آزمایشگاهی برای شکستن ارادهٔ انسان است. اعتراف اجباری، تحقیر، انفرادی، تهدید خانواده و خشونت جسمی، همه به ابزارهایی برای تولید «اطاعت» تبدیل می‌شوند. مدافعان این دستگاه اندیشه کش، تلاش می‌کنند چنین اعمالی را نه جنایت، بلکه «حفظ نظام» یا «ضرورت انقلابی» بنامند. درست در همین نقطه است که زبان سیاسی آلوده می‌شود؛ واژه‌هایی چون عدالت، امنیت و ارزش، معنای واقعی خود را از دست می‌دهند و در خدمت سرکوب قرار می‌گیرند.
ریشهٔ این ذهنیت را باید در سنتی جست‌وجو کرد که از ابتدای استقرار جمهوری اسلامی، خشونت ایدئولوژیک را امری مشروع معرفی کرد؛ سنتی که در آن فرومایگانی چون مصداقی تربیت شدند و آموزش دیدند.در آن دستگاه، شکنجه نه انحراف از نظام، بلکه بخشی از منطق درونی آن بود؛ روشی برای ساختن جامعه‌ای مطیع و خاموش.
چهره‌هایی مانند مصداقی، محصول همین فرهنگ سیاسی‌اند؛ فرهنگی که در آن قساوت، نشانهٔ وفاداری و سنگدلی، معیار «شایستگی» تلقی می‌شود. آنان می‌کوشند حافظهٔ جمعی جامعه را انکار یا تحریف کنند، اما خاطرهٔ رنج زندانیان، مادران داغدار و نسل‌هایی که زیر فشار سرکوب زیسته‌اند، همچنان زنده است. تاریخ نیز بارها نشان داده است که هیچ دستگاهی که بر شکنجه و تحقیر انسان بنا شده باشد، نمی‌تواند برای همیشه دوام بیاورد؛ زیرا خشونت شاید بتواند بدن‌ها را به بند بکشد، اما قادر نیست میل انسان به آزادی و کرامت را نابود کند.
از تاریخ می آموزیم که حکومت‌هایی که بر تحقیر انسان و سرکوب آزادی بنا می‌شوند، هرچند بتوانند مدتی خیابان را خاموش کنند، سرانجام در برابر حافظهٔ جمعی مردم و ارادهٔ آزادی‌خواهانهٔ جامعه فرومی‌ریزند. زیرا هیچ قدرتی، هرقدر مسلح و خشن، نمی‌تواند برای همیشه حقیقت را در سلول انفرادی زندانی کند.
عزیز فولادوند