مقاله و تحلیل
۰۹ تیر ۱۴۰۵
«صحنههایی خلق شد که مپرس»
در میدان خردِ خاموش و عدالتِ غایب.
باز هم آمده بودیم؛ چون همیشه.
همان «همیشه»ای که اینک چهل وپنج ساله شده بود. برای سلام کردن به سی خرداد ۱۳۶۰ در پاریس. این روز، روزی نبود که بیاید و بگذرد. آمده بود تا بماند؛ ایستاده بماند، سرافراز بماند. نه فقط برای ما، در اکنون، بلکه برای تاریخ؛ برای آیندگان. آمده بود تا همچون درفشی برافراشته، نشانی از آرمان آزادی باشد. در این روز ردپای میراث فرهنگی مسعود دیده می شد؛ فرهنگی که بر سماجت در اصول، امید در میانه بحران، مدیریت خشم، و ایستادگی برای دستیابی به آزادی استوار است. فرهنگی که شکست را پایان راه نمیداند، بلکه آن را پلی برای عبور به مرحلهای بالاتر از مقاومت میشمارد.
عمارت لزانولید (Les Invalides)
خودرو ما بی وقفه راهش را به سوی پاریس میگشود؛ گویی او نیز میدانست که رسیدن به هدف، نیازمند حرکت مستمر است؛ حرکتی توأم با تأمل و احتیاط، اما سرشار از قدرت و شتاب. افق دوردست، ما را فرامیخواند و چرخها بر آسفالت، آهنگ پایداری مینواختند. وقتی به مقصد رسیدیم، در نخستین نگاه نشانههایی از پراکندگی در میان موج جمعیت به چشم میخورد. اما این تصویر تنها چند لحظه دوام آورد. اندکی بعد، در چشمان مردم، در گامهای استوارشان و در استقامتشان زیر گرمای فرساینده آن روز پاریس، چیزی جز همان «میراث فرهنگی» موج نمی زد. همه در تلاش بودند مسیرهای تازه را پیدا کنند. برخی با تلفنهای همراهشان راهها را جست وجو میکردند، برخی از کوچهای به کوچه دیگر میرفتند. برخی به دنبال ما می دویدند، برخی از دیگران می پرسیدند. اما همه به یک سمت روان بودند. آنچه بیش از هر چیز آشکار بود، موج عظیم ارادهای بود که در میان جمعیت جریان داشت. به سرعت روشن شد که میدان مبارزه تنها یک میدان یا یک خیابان نیست؛ این بار سراسر پاریس به میدان کشاکش ارادهها تبدیل شده بود.
از آنجا خود را به سوی میدان باستیل رساندم. میدانی که رخدادی عظیم در آن شکل گرفته بود و فرانسه نوین در آنجا به عرصه وجود نهاد. گویی میخواستم آزادی را ببینم. اما آزادی در یک نقطه خلاصه نمیشد؛ در همه جا حضور داشت. در خیابانها، در میدانها، در چهرهها و در نگاهها. هر کس درفشی بر دوش داشت و در کنار گروه خود، مشتهای گره کرده را به سقف آسمان می کوبید. گامهای استوارشان بر سینه سخت زمین فرود میآمد و شعارهایشان فضای شهر را میشکافت:
«نه شاه میخواهیم، نه ملا»
«مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر»
«آزادی، دمکراسی با مریم رجوی»
آن روز، آزادی در هیأت هزاران انسان میرقصید؛ در خشمشان، در امید شان، در شوقشان و در پافشاری خستگی ناپذیرشان بر اصول. صحنههایی میدیدم که وصفشان آسان نبود؛ «صحنههایی دیدم که مپرس». گوشه، گوشه پاریس آکنده از طنین آزادی بود. این بار آزادی از حنجرههای مقاومت متولد میشد. کوچهها و خیابانها مملو از زنانی، مردانی و جوانانی بود که خود مسئولیت راه را بر دوش گرفته بودند. با دقت، با شرافت، با شجاعت و با عشقی عمیق به فردایی که شاید خود شاهد آن نباشند، اما برای تحققش از هیچ تلاشی دریغ نمی ورزند. زیرا آنان زیبایی را دوست دارند و میخواهند جهان را زیباتر کنند. گویی معنای آن سخن کهن در رفتارشان تجسم یافته بود: «إنَّ اللهَ جَمیلٌ وَ یُحِبُّ الجَمال.» و شاید آزادی نیز چیزی جز زیباترین جلوه همین جمال نباشد؛ جمال انسانی که در برابر ظلم سر خم نمیکند و در تاریک ترین لحظات، چراغ امید را روشن نگه میدارد.
اما مماشات گران، پاسدار «زیبایی» نیستند. آنان میراث اندیشههای سترگ منتسکیو، ولتر، ویکتور هوگو و بالزاک را به بهای ناچیز منافع زودگذر معامله کردهاند. آنان حتی از پیام انسانی «موعظه کوه» مسیح نیز فاصله گرفتهاند؛ همان ندایی که هشدار میداد: «وای بر شما ثروتمندان، زیرا تسلی خود را یافتهاید؛ وای بر شما که اکنون سیرید، زیرا گرسنه خواهید شد؛ وای بر شما که اکنون خندانید، زیرا ماتم خواهید گرفت و خواهید گریست.» اما آنان این هشدار را نشنیدند. زیبایی اخلاق را با زشتی منفعت پرستی تاخت زدند و ارزشهای انسانی را در بازار سرد معاملات سیاسی به حراج گذاشتند. زشتی شریعت ارتجاعی ملایان و استبداد تاج و عمامه را با واژههای آراسته بزک کردند تا برای کالایی فرسوده و پوسیده بازاریابی کنند؛ کالایی که تاریخ بارها محکومش کرده است. اما تاریخ را نمیتوان برای همیشه فریب داد. وای بر آنان که حقیقت را در برابر سود فروختند؛ زیرا روزی خواهد رسید که ماتم خواهند گرفت و ثمره آنچه کاشتهاند را درو خواهند کرد.
آری، این مقاومت ماست که اروپا را از خواب سنگین بیدار میکند. این پایداری است که آینهای در برابر اروپای امروز میگیرد تا چهره فراموش شده خویش را بازبیند. یادآور میشود که این قاره تنها بازار و بانک و بورس نیست؛ وارث فرهنگی است که انسان را در مرکز جهان قرار داد، آزادی وجدان را پاس داشت و کرامت بشر را معیار سنجش ارزشها قرار داد. امروز، در میانه این کشاکش بزرگ با ملایان، بانویی مسلمان و فرهیخته، مریم، حامل و آموزگار بسیاری از همان ارزشهایی است که روزگاری در همین قاره زاده شدند؛ ارزشهایی که اکنون گاه خود اروپاییان نیز از یاد بردهاند. گویی تاریخ در چرخشی شگفت، آموزههای آزادی و مقاومت را از زبان بانویی مسلمان از خاورمیانه به گوش فرزندان اروپا بازمیخواند.
عدالت و خرد
به میدان لزانولید رسیدیم؛ جایی که بنای تاریخی «هتل ناسیونال لزانولید» (پانسیون ملی ازکارافتادگان جنگی) با شکوهی سنگین بر فراز تاریخ ایستاده است. در دو سوی کتیبه ورودی، دو پیکره سنگی دیده میشوند: یکی تمثیل عدالت و دیگری تمثیل خرد. اما آن روز در پاریس، نه نشانی از عدالت دیده می شد و نه اثری از خرد. آنچه بر صحنه سایه افکنده بود، منطق سرد بیعدالتی و سیاست مماشات بود؛ منطقی که حقیقت را قربانی مصلحت و آزادی را فدای محاسبات قدرت میکند. با این همه، کوچهها، میدانها و خیابانهای پاریس به کلاسهای درس آزادی تبدیل شده بودند؛ کلاسهایی بیسقف و بیدیوار که آموزگارانشان نه استادان دانشگاه، بلکه انسانهایی از نسلهای گوناگون بودند. مادران و پدران سالخورده، مردان و زنان میانسال، و جوانانی که هرگز سرزمین نیاکان خود را ندیده بودند اما وطن را چون آتشی خاموشناشدنی در قلب خویش حمل میکردند.
آنان به زبانهای گوناگون اروپایی با نیروهای پلیس و رهگذران سخن میگفتند. استدلالهایشان از جنس نفرت نبود؛ از جنس آزادی بود. از کرامت انسان، حق مقاومت در برابر ستم، و ارزشهایی سخن میگفتند که اروپا روزگاری خود را پرچمدار آنها میدانست. گویی در برابر چشمان پاریسیان، درسهایی زنده از تاریخ و وجدان انسانی جریان داشت. طنز تلخ تاریخ آن بود که این روشنگریها در همان میدانی رخ میداد که در تابستان ۱۷۸۹، انقلابیون پاریس سلاحهای انبارشده در لزانولید را به دست آوردند تا با آنها راهی باستیل شوند؛ همان دژ مخوفی که نماد استبداد سلطنتی بود. توپها و تفنگهای به غنیمت گرفته شده، مرکب آزادی گردیدند و به سوی فصلی تازه از تاریخ فرانسه شتافتند. در آن لحظات، بارها از خود میپرسیدم آیا افسران پلیسی که در برابر ما ایستادهاند، از این فصل مهم تاریخ سرزمین خویش آگاهاند؟ آیا میدانند که چند قدم آن سوتر، روزگای مردان و زنانی برای آرمان آزادی جان خود را به خطر انداختند؟ تا آنها امروز در رفا و امنییت زندگی کنند. آیا میدانند که سنگفرشهای این شهر هنوز خاطره گامهای کسانی را در خود حفظ کردهاند که آزادی را نه یک شعار سیاسی، بلکه حقی طبیعی و غیرقابل معامله میدانستند؟ شاید تاریخ هرگز به طور کامل تکرار نشود، اما گاه در مکانهایی خاص، پژواک آن چنان بلند میشود که میتوان صدای گذشته را در میان همهمه امروز شنید. در میدان لزانولید، آن روز چنین احساسی داشتم؛ گویی روح انقلاب فرانسه در میان مجسمههای عدالت و خرد سرگردان بود و از رهگذران میپرسید: آیا هنوز کسی صدای مرا میشنود؟ و آزادی به هزار زبان فریاد می زد «آیا کسی هست مرا یاری کند.»
یکی از آن جوانان، در حالی که همراه گروهش از کنارم میگذشت و من برای لحظهای روی زمین نشسته بودم تا نفسی تازه کنم، پس از سلام، مشت گره کردهاش را بالا برد و با شور فریاد زد: «این یکی را هم ما بردیم!»
در آن لحظه، میدان دیگر صرفاً یک میدان نبود؛ به صحنهای از رویارویی ارادهها تبدیل شده بود. در چهره حاضران میشد برق امید و استواری را دید. گویی شعلهای از عزم جمعی از سینهای به سینه دیگر منتقل میشد. آن روز، در قلب پاریس، بیش از آنکه سخنرانیای ایراد شود، پیمانی نانوشته تجدید گردید؛ پیمان وفاداری به آزادی، پیمان ایستادگی تا واپسین گام، و پیمان ادامه راهی که نه با ممنوعیت متوقف میشود و نه با تهدید به فراموشی سپرده خواهد شد.
اندکی آن سوتر، مادری سالخورده که روی زمین نشسته بود و با آب صورت خود را می شست، با لحنی آمیخته به خشم و استواری گفت: «این بیشرافتها خجالت نمیکشند؟ ما اما کوتاه نمیآییم.» و در همه جا شعاری واحد سقف آسمان را میشکافت: «ما زن و مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم» و هنگامی که سخن از وفاداری و پیمان به میان میآمد، هزاران صدا در هم میآمیخت:
«قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» و چه شکوهی دارد این سوگند؛ سوگندی که نه از سر اجبار، بلکه از عمق انتخابی آگاهانه برمیخیزد. پیمانی میان انسان و آرمانی که برای آن زیستن و رنج بردن را پذیرفته است.
من نیز در میان موج خروشان جمعیت فریاد زدم: «خلق جهان بداند، مسعود رهبر ماست» این شعار بارها و بارها تکرار میشد؛ پژواکی که هویت یک نسل، نسل سی خرداد، و پاسداران آنچه «میراث فرهنگی مقاومت» است را به گوش جهانیان میرساند.
شاید گوشهای بسیاری بسته باشد. شاید آنان که راه مماشات را برگزیدهاند نخواهند بشنوند. اما حقیقت، اگر از نیروی اجتماعی و اراده جمعی برخوردار شود، خود را بر واقعیت تحمیل میکند. مقاومت، هنگامی که ریشه در ایمان، سازمان یافتگی و فداکاری داشته باشد، دیگر صرفاً یک آرزو نیست؛ به نیرویی مادی در تاریخ تبدیل میشود. همان حقیقتی که سالها پیش در قالب یک فرمول ساده بیان شد: برای تغییر جهان باید قدرتمند شد. «برو قوی شو اگر راحتِ جهان طلبی» زیرا هدف نهایی چیزی جز ساختن جهانی نیست که در آن انسانها از حقوق خود محروم نباشند؛ جهانی که آزادی امتیاز گروهی خاص نباشد و کرامت انسان به کالایی قابل معامله تبدیل نشود.
این منش ماست؛ راهی که برگزیدهایم. و بر همین عهد ایستادهایم. تا آخرش.
«صحنههایی دیدم که مپرس»
همه آمده بودند.
باورمند و لائیک؛ زن و مرد؛ پیر و جوان. نمایندگان نسلهایی که نیم قرن از عمر خود را در مسیر مبارزه سپری کرده بودند، در کنار جوانانی که تازه هویت سیاسی و اجتماعی خویش را در صفوف مقاومت یافته بودند. از پوششهای سنتی و محجبه تا پوششهای کاملاً مدرن؛ از دانشگاهی و کارگر و معلم تا پزشک و مهندس و هنرمند. گویی ایران، با همه رنگها و صداهایش، در آن روز خود را در پاریس بازآفرینی کرده بود. از شهرهای کردستان تا مرزهای سیستان و بلوچستان؛ از کرمان تا تهران؛ از دامنههای زاگرس تا دشتهای خراسان؛ از کویرهای مرکزی تا خیابانهای پرهیاهوی کلان شهرها؛ از خوزستان تا گیلان؛ از ترکمن صحرا تا دیار حافظ و سعدی؛ از کرانههای خلیج فارس تا ساحلهای خزر، خود را به این میدان رسانده بودند. گویی جغرافیای ایران، با همه تنوع قومی، فرهنگی و تاریخیاش، در قامت یک «موزاییک بزرگ ملی» در برابر چشم ایستاده بود؛ تصویری از ایرانی که هنوز متولد نشده، اما نشانههایش را میتوان در اراده و همبستگی فرزندانش دید. موزاییکی از ایران آینده. همه گرد آمده بودند بر گرد شمع یک چشمانداز؛ طرح ده مادهای شورای ملی مقاومت؛ طرحی که وعده ایرانی مبتنی بر آزادی، برابری، جدایی دین و دولت و حاکمیت مردم را نمایندگی میکرد.
گردِ مریم در میدان تاریخ
و در مرکز این گردهمایی، مریم نیز ایستاده بود؛ شخصیتی که برای بسیاری از حاضران نماد تداوم یک مسیر و یک آرمان بود. در اورسورواز نیز صحنهای دیگر در حال شکل گیری بود. دهها تن از شخصیتهای برجسته سیاسی، پارلمانی و بینالمللی از کشورهای مختلف جهان گرد آمده بودند؛ چهرههایی که هر یک تجربهای طولانی در عرصه سیاست جهانی داشتند و حضورشان به این گردهمایی ابعادی فراتر از یک اجتماع معمولی میبخشید. اما شاید شگفتانگیزترین بخش ماجرا نه خود گردهمایی، بلکه نحوه رویارویی با بحران بود. آنچه قرار بود به مانعی بزرگ تبدیل شود، به فرصتی برای نمایش توان سازماندهی بدل شد. مقاومت با ظرافتی چشمگیر، نقشه برهم زدن برنامه را خنثی کرد و در زمانی بسیار محدود، با وجود دشواری های لجستیکی، محدودیتهای زمانی و فشارهای متعدد، موفق شد، نشست اورسورواز را برگزار کند. این تنها یک جابهجایی مکان یا تغییر برنامه نبود؛ نمایش ظرفیت مدیریت بحران بود. نمایش توانایی تبدیل تهدید به فرصت.
کسانی که انتظار آشفتگی داشتند، با صحنهای کاملاً متفاوت روبهرو شدند.
آنچه قرار بود کوچک شود، بزرگ تر شد. آنچه قرار بود خاموش گردد، رساتر شد. و آنچه قرار بود متوقف شود، در مداری بلندتر و گستردهتر به حرکت ادامه داد. بسیاری از مهمانان بینالمللی که از نزدیک در جریان رخدادها قرار گرفتند، نه تنها با دشواری های ایجادشده، بلکه با توان سازماندهی و انعطاف پذیری حیرتآور برگزارکنندگان نیز آشنا شدند. در برابر چشمان آنان، روایتی شکل گرفت که با روایت رسمی مخالفان تفاوت داشت؛ روایتی از اراده، انسجام و توانایی عبور از بحران. و شاید به همین دلیل بود که آنچه قرار بود به شکست یک گردهمایی منتهی شود، به نمایش قدرت یک جنبش تبدیل شد. در آن روز، بسیاری دریافتند که میان قدرتی که بر ممنوعیت و محدودیت تکیه دارد و نیرویی که از انگیزه، ایمان و سازمانیافتگی تغذیه میکند، تفاوتی بنیادین وجود دارد.
و من، در میان آن همه هیاهو و شور، بار دیگر با خود زمزمه کردم:
«صحنههایی دیدم که مپرس…»
عزیز فولادوند
خرداد ۱۴۰۵ (ژوئن ۲۰۲۶)