مقاله و تحلیل
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
....عادل عبیات: از فروغ تا فردا
"از فروغ تا فردا"
نقل از فیس بوک عادل عبیات
این یادداشت برای پاسخ دادن به فرزاد صیفی کاران روزنامهنگار بیبیسی همچون یک شخص نیست، برای دفاع بیقیدوشرط از سازمان مجاهدین خلق و حتا برای بستن دهانِ نقد هم نیست، که برای عاملِ متوقف کنندهی گفتوگو با مجاهدین در مرزِ مخدوشِ میان پرسش و اتهام، میان نقد و بازتولیدِ زبانِ حذف، میان تاریخ و دادگاه، میان حقوق و سیاست و میان ایران و جمهوری اسلامیست. موضوعِ من در این یاداشت این نیست که نباید از مجاهدین پرسید، که اتفاقاً باید پرسید، سخت هم باید پرسید، بیتعارف هم باید پرسید، از عراق، از جنگ، از فروغ، از اسرا، از مناسبات سازمانی، از قدرت، از آینده، از دولت، از آزادی، از قانون و از حق مخالف هم باید پرسید، اما پرسش وقتی پرسش است که پیشاپیش حکمِ قطعیِ خود را در دهان نداشته باشد، وقتی هنوز امکانی برای شنیدن باقی گذاشته باشد، وقتی سوژهی مجاهدِ خلق ایرانی را پیش از شروعِ گفتوگو به متهمِ ابدی بر صندلی ننشانده باشد.
اهمیت این موضوع برای من از آنجا بیشتر میشود که با یادداشتی از یک روزنامهنگار عادی یا یک کاربر هیجانی شبکههای اجتماعی روبهرو نبودم، با متنی روبهرو شدم که از دل روزنامهنگاری پروندهمحور، حقوقی، سندمحور و دادگاهی میآمد، از همانجا که دقت میتواند فضیلت باشد، اما اگر جای خود را گم کند، به تقلیل سیاست تبدیل میشود.
موضوع من با فرزاد صیفیکاران، نه جدیت کار اوست، نه ضرورت پرسشهای سخت او، که درست بزنگاهی است که نگاهِ حقوقی، بهجای آنکه ابزار فهمِ بخشی از واقعیت باشد، خود را بهجای کل سیاست مینشاند و از دادگاه، تاریخ میسازد، از طبقهبندی قضایی، داوری سیاسی بیرون میکشد و از یک نیروی زنده و عبور کرده از صدها بزنگاه سخت سیاسی و امنیتی، پروندهای بسته و متهمی ابدی میسازد.
دلیل نوشتن این جستار، نقدِ نقدی است که خود را در لباسِ روزنامهنگاری، دقت حقوقی و پرسشگری نشان میدهد، اما در بزنگاه حساس، سیاست را با حقوق جابهجا میکند، از یک طبقهبندی قضایی نتیجهی تاریخی و سیاسی میگیرد و دوباره همان ساحتِ کهنهای را دوبارهسازی میکند که در آن مجاهدین نه همچون یک نیروی سیاسی با گذشته، تصمیم، خطا، هزینه، استراتژی و آینده، که چونان پروندهای بسته، اتهامی آماده و موضوعی حلشده احضار میشوند. این جستار را نوشتم چون معتقدم گفتوگو با مجاهدین اگر قرار است جدی باشد، نباید فقط دادگاهِ گذشته باشد، باید ساحتِ پرسش از آینده نیز باشد. باید از آنان پرسید در ایرانِ پس از جمهوری اسلامی قدرت را چگونه میفهمند، قانون را چگونه بر سازمان مقدم میکنند، مخالف را چگونه تحمل میکنند، زن را چگونه از سمبل به ساختار تبدیل میکنند، عدالت انتقالی را چگونه از انتقام جدا میکنند و دولت را چگونه از سایهی ایدئولوژی سازمانی بیرون میکشند.
این نوشتار دفاع از بیپرسشی نیست، که اتفاقا دفاع از حقِ پرسشِ درست است. دفاع از آن بزنگاهی که نقد از تکرارِ زبانِ قدرت فاصله میگیرد و به فهم تن میزند، چون مجاهدین را میتوان و باید نقد کرد، اما نه با ادبیاتِ همان دستگاهی که آنان را اعدام کرد، نه با همان دوگانهای که جمهوری اسلامی ساخت تا هر مبارزهای علیه خود را جنگ علیه ایران بنامد و نه با همان نگاهِ حقوقیِ تقلیلگری که از دادگاه، فلسفهی تاریخ بیرون میکشد. این جستار از ضرورتِ بازگرداندنِ سیاست به جای خوداش، حقوق به جای خوداش، تاریخ به جای خوداش و پرسش به جای خوداش میگوید.
من بر کامبیز غفوری نقد دارم و این نقد اتفاقاً نقدی جدی است، نه بر اصل گفتوگوی او با علی صفوی، که از آن استقبال کردم و چند سال نیز باور داشتم که باید چنین دیواری ترک بردارد و مجاهدین از جایگاهِ موضوعِ غایب به سوژهی حاضر در گفتوگو بازگردند، که نقد من بر ویدئوی پس از آن مصاحبه است، اونجا که کامبیز غفوری بهجای آنکه بر استقلال تصمیم حرفهای خود بایستد و بگوید گفتوگو با یک نیروی سیاسی حذفشده، نه لطف است و نه خطا، که بخشی از وظیفهی روزنامهنگاری است، کوشید در برابر مخاطبان خود دلیل بیاورد، توضیح دهد، توجیه کند و گویی اجازهی پسینی بگیرد. همین لحظه برای من نشان داد که او با وجود همهی تلاشی که برای گشودن میدان گفتوگو میکند، هنوز به استقلال فکریِ کامل از هیجان مخاطب، فشار جمعی و عادتهای رایج ژورنالیسم ایرانی نرسیده است و همچون بسیاری از روزنامهنگاران، گاه اسیر موج، واکنش و اضطراب از دست دادن مخاطب میشود. البته این داوری، داوریِ قطعی و ابدی نیست، برداشت امروز من است، چهبسا فردا، اگر کامبیز همین مسیر را با شجاعت، استمرار، پرسشگری دقیق و بینیاز از توجیه ادامه دهد، خودِ این داوری نیز تغییر کند، چون بههرصورت آدمی را نه فقط با لغزش یک ویدئو، که با ادامهی مسیرش باید سنجید.
نقد مصاحبهی کامبیز غفوری با علی صفوی میتوانست فرصتی باشد برای گشودن بحثی جدیتر دربارهی سازمان مجاهدین خلق، اما بهنظر من در متن فرزاد صیفیکاران چند خلط مهم رخ داده است، خلط میان حقوق و سیاست، میان طبقهبندی قضایی و داوری تاریخی، میان حضور در خاک عراق و از دست دادن کامل سوژگی سیاسی و مهمتر از همه خلط میان ایران و جمهوری اسلامی، همان خلطی که خود جمهوری اسلامی چهلوچند سال است از آن بهعنوان ابزار حذف، اعدام، سانسور و شیطانسازی استفاده کرده است.
اینکه دادگاه حمید نوری در سوئد، عملیات فروغ جاویدان را در چارچوب مخاصمهی بینالمللی ایران و عراق بررسی کرده، یک نتیجهی حقوقی برای تعیین نوع جرم، صلاحیت دادگاه و قابلیت اعمال حقوق بشردوستانهی بینالمللی است، نه یک حکم نهایی سیاسی دربارهی ماهیت مجاهدین و نه سندی برای اینکه مجاهدین علیه ایران جنگیدهاند. دادگاه برای رسیدگی به جنایت حمید نوری و اعدام زندانیان سیاسی، نیاز داشت نسبت آن اعدامها را با جنگ، حقوق جنگ و وضعیت مخاصمه روشن کند، اما تبدیل این طبقهبندی حقوقی به این گزارهی سیاسی که پس مجاهدین فاقد استقلال بودهاند یا صرفاً امتداد ارتش عراق بودهاند، نوعی جهش تحلیلی است، نه استنتاج دقیقِ سیاسی.
موضوعِ استقلال عمل نیز باید دقیقتر فهمیده شود. هیچ نیروی تبعیدی، هیچ سازمان مسلح مستقر در خاک یک کشور میزبان و هیچ جنبش سیاسی خارج از مرزهای خود، استقلالی متافیزیکی، مطلق و بیرون از مناسبات قدرت ندارد. هر نیرویی در جغرافیای میزبان ناگزیر با محدودیت، اجازه، مراقبت، معامله، تضاد و محاسبهی کشور میزبان روبهروست. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که آن نیرو دیگر هیچ اراده، فرماندهی، هدف، تحلیل، استراتژی و سوژگی مستقلی ندارد. استقلال سیاسی یعنی داشتن هدف مستقل، فرماندهی مستقل، روایت مستقل و افق مستقل، نه زندگی کردن در خلأ، بیرون از زمین، بیرون از دولتها و بیرون از روابط قدرت.
در مورد جنگ ایران و عراق نیز باید از تکرار سادهی روایت رسمی فاصله گرفت. درست است که عراق بهعنوان دولت با ایران وارد جنگ شد و منطق دولت عراق لزوماً تفکیکی میان ایران، جمهوری اسلامی و مردم ایران قائل نبود، اما پرسش این است که آیا ما نیز باید از چشم دولت عراق یا از چشم جمهوری اسلامی به مجاهدین نگاه کنیم. مجاهدین از منظر خود، بعد از سرکوب خونین سال ۶۰، بعد از اعدامها، زندانها، شکنجهها و حذف سیاسی، جمهوری اسلامی را نه نمایندهی ایران، که اشغالگر سیاست، دولت و ملت میدانستند. ممکن است کسی این تحلیل را نپذیرد، ممکن است آن را خطا، خطرناک، پرهزینه یا نیازمند نقد بداند، اما نمیتواند وجود آن را حذف کند و کل موضوع را به همراهی با عراق علیه ایران فرو بکاهد.
گفتن اینکه عراق ایران و جمهوری اسلامی را یکی میدید، پاسخ به استدلال مجاهدین نیست، این فقط بیان نگاه عراق است. موضوع این است که مجاهدین خود را در جنگ با جمهوری اسلامی تعریف میکردند، نه در جنگ با ایران. نقد این موضع ممکن است، اما نقد آن باید از درون همین تمایز شروع شود، نه با پاک کردن تمایز و بازگشت به همان زبان کلی و خطرناکی که هر مخالف مسلح یا غیرمسلح جمهوری اسلامی را ضد ایران معرفی میکند.
در مورد طرحهای صلح نیز اگر مجاهدین پیش از رفتن به عراق طرح صلح دادهاند، این اتفاقاً بخشی از پروندهی تاریخی آنهاست، نه چیزی که باید حذف شود. میتوان پرسید که پس از سال ۱۳۶۵ چه تغییراتی در استراتژی آنها رخ داد، این پرسش مشروع است. میتوان پرسید که چگونه از سیاست صلح به عملیات نظامی رسیدند، این پرسش لازم است. میتوان پرسید که چه محاسبهای پشت این تغییر بود، چه هزینهای داشت و امروز خودشان چگونه به آن نگاه میکنند، اینها پرسشهای جدیاند. اما نمیتوان گفت چون طرحهای صلح مربوط به پیش از استقرار در عراق بوده، پس هیچ ارزشی در فهم موضع ضدجنگ آنها ندارد. تاریخ سیاسی را نمیشود با قیچی زمانی برید و فقط آن بخشی را نگه داشت که به داستانِ مطلوب ما کمک میکند.
دربارهی عملیاتهای آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان، بله، اینها باید موضوع پرسش جدی باشند. اتفاقاً اگر مصاحبهای با مجاهدین انجام میشود، باید این عملیاتها با جزئیات، با سند، با پرسشهای سخت و با فالوآپهای دقیق بررسی شوند. اما پرسش سخت با بازتولید اتهام تاریخی فرق دارد. پرسش سخت یعنی بپرسیم تصمیم سیاسی چه بود، نسبت با ارتش عراق چه بود، مرز همکاری و استقلال کجا بود، هزینهی انسانی چه بود، ارزیابی امروز چیست و در کدام نقطه استراتژی به بنبست یا خطا یا شکست رسید. اما پرسش سخت یعنی همین، نه اینکه از ابتدا پاسخ را در قالب همکاری با دشمن خارجی آماده کرده باشیم و فقط مصاحبهشونده را برای تأیید آن احضار کنیم.
در مورد اسیران ایرانی نیز همین منطق باید رعایت شود. اگر اسرایی از اردوگاههای عراق به مجاهدین پیوستهاند، این موضوع باید روشن، مستند و بیتعارف بررسی شود، شرایط اردوگاهها چه بوده، انتخاب افراد چگونه صورت گرفته، نقش صلیب سرخ چه بوده، رضایت فردی چگونه احراز شده، فشار و امکان خروج چه اندازه وجود داشته و داستانِ خود آن افراد چیست. اما تبدیل این موضوع به اتهامی یکطرفه، بدون شنیدن روایت کسانی که خودشان میگویند انتخاب کردهاند، باز همان روش قدیمی است، حذف سوژه و صحبت کردن بهجای او.
انسان حتی وقتی اسیر است، حتی وقتی در وضعیت فشار است، حتی وقتی در ساحت جنگ و اردوگاه و انتخابهای دشوار قرار دارد، نباید از حق بازگویی سرنوشت خود محروم شود. پرسش از شرایط انتخاب لازم است، اما مصادرهی انتخاب به سود اتهام، چیز دیگری است.
مشکل اصلی استدلال فرزاد این است که از یک طرف میگوید باید شیطانسازی از مجاهدین رفع شود، اما از طرف دیگر بخش زیادی از همان منطق شیطانسازی را با زبان ژورنالیستیتر بازتولید میکند. رفع شیطانسازی یعنی اجازه دهیم مجاهدین بهعنوان یک فاعل تاریخی، با تمام خطاها، تصمیمها، هزینهها، رنجها و ایستادگیهایشان دیده شوند، نه اینکه فقط از آنان توضیح بخواهیم تا در نهایت همان حکم قدیمی را با ادبیاتی مرتبتر صادر کنیم.
شیطانسازی با فحاشی شروع نمیشود، که گاها با همان لحنی شروع میشود که وانمود میکند فقط دارد دقیق میپرسد، اما در عمق خود امکان پاسخ را از قبل بسته است.
اما مهمتر از ضعفهای یک مصاحبه، نه شکستن دیوار بایکوت به معنایی که گویی روزنامهنگار لطفی به مجاهدین کرده، که شکستن تابویی که پیش از هر چیز درون خودِ مصاحبهکننده و درون فضای رسانهای انباشته شده بود. کامبیز غفوری اگر تابویی را شکست، نخست تابوی خوداش را شکست، مشکل را با امکانِ گفتوگو در ذهن خود حل کرد، نه اینکه لطفی بر سر مجاهدین گذاشته باشد. مجاهدین بودند، هستند و خواهند بود، با یا بیمصاحبه، با یا بیتریبون، با یا بیاجازهی رسانههایی که سالها آنان را یا حذف کردند یا از زبان دیگران توضیح دادند. آنکه در این میان نیازمند تابوشکنی بود، نه مجاهدین، که همان ذهن رسانهای بود که باید از ترس، عادت، فشار مخاطب و زبان مسلط عبور میکرد تا وارد ساحت فهم سیاست و قدرت شود. بنابراین این گفتوگو اگر اهمیتی دارد، بیش از آنکه برای مجاهدین امتیاز باشد، برای خودِ روزنامهنگاری فارسی آزمون است، آزمونی برای اینکه آیا میتواند از دادگاهِ آماده، از مخاطبِ شرطیشده، از هیجانِ شبکهای و از زبانِ حذف فاصله بگیرد و بهجای سخن گفتن دربارهی یک نیروی سیاسی، با خودِ آن نیرو وارد گفتوگو شود یا نه.
پرسش از مجاهدین لازم است، اما پرسش وقتی پرسش است که پیشاپیش به حکم تبدیل نشده باشد. نقد مجاهدین لازم است، اما نقد وقتی نقد است که زبان جمهوری اسلامی را از دهان خود بیرون بکشد و گفتوگو با مجاهدین ضروری است، نه برای تقدیس آنان و نه حتا برای تبرئهی آنان، که برای پایان دادن به دورانی که در آن یک نیروی تاریخی بزرگ را یا باید پرستید یا باید حذف کرد. موضوع این نیست که مجاهدین بیپرسشاند، که موضوع این است که تا امروز پرسش از مجاهدین اغلب نه برای فهمیدن، که برای محکوم کردن طراحی شده است.
فرزاد در رشته توییت خود، بهجای آنکه از سیاست شروع کند، حقوق را جای سیاست نشانده، از دادگاه، تاریخ ساخته، از طبقهبندی قضایی، داوری سیاسی بیرون کشیده و از موضوعِ مخاصمه، نتیجهای دربارهی ماهیت یک نیروی سیاسی گرفته است. اما دادگاه برای فهم آینده تشکیل نمیشود، دادگاه برای تعیین جرم، صلاحیت، نسبت حقوقی و قانون قابل اعمال تشکیل میشود. سیاست درست آنجاست که باید از مجاهدین نه فقط دربارهی دیروز، که از فروغ تا فردای ایران پرسید.
من اگر روبهروی یکی از مسئولان مجاهدین مینشستم، پرسش را از همان جایی شروع میکردم که معمولاً حذف میشود، از آیندهی قدرت. از اینکه فردای سقوط جمهوری اسلامی، مرز سازمان و دولت کجاست، قدرت چگونه مهار میشود، مخالف چگونه حق مخالفت دارد، قانون چگونه بر سازمان مقدم میشود، زن چگونه از چهره به ساختار تبدیل میشود، پلورالیسم چگونه تحمل میشود، عدالت انتقالی چگونه از انتقام جدا میماند، ارتش، امنیت، اقتصاد، اتنیکها، رسانه، احزاب، زندان و دادگاه چگونه تعریف میشوند. گذشته را باید پرسید، اما اسیر گذشته نباید ماند. پرسش واقعی امروز از مجاهدین این نیست که فقط در عراق چه کردند، پرسش این است که در ایران فردا با قدرت چه خواهند کرد.
موضوع این نیست که مجاهدین گذشته ندارند، که مسئله این است که هیچ گذشتهای اگر قرار است فهمیده شود، نباید به قبرستانِ پرسش تبدیل شود. گذشته را باید گشود، نه برای آنکه در آن جنازهای برای محکومیت پیدا کنیم، که برای آنکه بفهمیم یک نیروی سیاسی چگونه از سرکوب، تبعید، جنگ، شکست، بازسازی، انزوا، ایستادگی و سازمان عبور کرده و امروز، در برابر پرسش بزرگتر ایستاده است، پرسش قدرت.
فرزاد با همهی دقت حقوقیاش، درست در همین نقطه سیاست را گم میکند، او مجاهدین را در دادگاه گذشته احضار میکند، اما از آنان دربارهی فردای قدرت نمیپرسد و من دقیقاً از همینجا شروع میکنم، از جایی که دادگاه دیگر کافی نیست، از جایی که حقوق باید به جای خود بازگردد، تاریخ باید از چنگ اتهام بیرون بیاید و سیاست دوباره به ساحتِ اصلی خود برسد، به این پرسش که پس از جمهوری اسلامی، چه نیرویی میتواند قدرت را نه تصاحب، که مهار کند، نه تقدیس، که پاسخگو سازد، نه به مرکز مقدس تبدیل کند، که زیر قانون، نقد، تکثر و حق مخالفت قرار دهد. پرسش واقعی از مجاهدین این نیست که آیا میتوان آنان را برای همیشه در گذشته محاکمه کرد، پرسش واقعی این است که آیا آنان میتوانند در آینده، قدرت را از سرنوشت همیشگی قدرت در ایران جدا کنند یا نه. اگر نقدی باید باشد، از همینجا باید شروع شود، از آینده، از دولت، از قانون، از آزادی، از مخالف، از زن، از تکثر، از مرز سازمان و جامعه، از مرز انقلاب و حکومت.
و من، اگر بنا باشد از مجاهدین بپرسم، درست از همینجا میپرسم، نه فقط در عراق چه کردید، که در ایران فردا با قدرت چه خواهید کرد؟