خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون- قسمت پنجم
بعد از نهار هم ... مجدداً به قرآن خواندن ادامه مي دادم و هر وقت خسته مي شدم دراز مي کشيدم و گاهاً چرتي ميزدم. حوالي ساعت ۴ بعدازظهر براي ورزش کردن آماده مي شدم ... ابتدا کمي قدم ميزدم، چند حرکت کششي و شروع به درجا دويدن ميکردم... تا کاملاً گرم شوم و حسابي عرق مي کردم آنگاه شروع به نرمشهاي مختلف ميکردم گاهاً ۵/۱ تا ۲ ساعت طول مي کشيد... سپس در همان سينک دستشويي ابتدا سرم را مي شستم، بعد دست و پا و... خلاصه يک دوش کامل مي گرفتم... و با حوله خودم را خشک ميکردم و اينجا بود که احساس خوبي بهم دست مي داد... کاملاً احساس تازه نفسي ميکردم... گويي که همين الان به زندان آمده بودم... و آماده رسيدن شام مي شدم... بعد از شام هم تا صبح شرايط سختي بود... نه کاري براي انجام داشتي و نه ميتوانستي بخوابي... اگر چه من در طول روز به ورزش و حداکثر فعاليت سعي ميکردم آنقدر خودم را خسته کنم که شب را بتوانم راحت تر بخوابم... ولي با اين همه شب را درست خوابيدن کار چندان راحتي نبود... ولي يک نکته مثبت شب اين بود که از يک زماني ديگر احتمال اتفاق جديد و يا بازجويي و ... تمام مي شد و حداقل مطمئن بودي که تا فردا اتفاقي نمي افتد... و از آن انتظار مرگبار روزانه چند ساعتي خلاص ميشدي... چون انفرادي شرايطي است که همه چيز نامعين است و فرد هر لحظه انتظارحادثه ناخوشايندي را ميکشد؛ از جابجايي و انتقال گرفته تا بازجويي، کتک، شکنجه،اعدام و ... خلاصه هر صدايي، انگار ناقوس مرگي است، دلهره آور... در عين حال سکوتش زجر آور و هولناک... صداي زنگي در۲۰۹ بود که به طور خاص صبح، انگار ورود بازجوها را اعلام مي کرد... از نوع زنگهاي اخبار درب منازل بود: دينگ...د...ا...نگ... جالب اينکه در همه بازداشتگاههايي که بوده ام همه همين زنگ را دارند... بطوريکه الان هم که آنرا مي شنوم خود بخود اضطراب و استرس را به من تلقين ميکند... اين زنگ مربوط به درب ورودي مکانهاي امنيتي بود؛ آنجا که همه کس را اجازه ورود نمي دادند... به هر حال من چنين احساسي داشتم شايد ديگران اينگونه نبوده اند... يک ماه اول بارها و بارها و بعضاً هر روز مرا براي بازجويي مي بردند. بتدريج تناوب آن کاهش يافت ... چون ظاهراً برايشان مشخص شده بود که چيزي دستگيرشان نمي شود. البته تلاش آنها ديگر براي گرفتن اطلاعات نبود. از ماه دوم ديگر تلاششان اين بود که مرا به همکاري ترغيب کنند ...مي خواستند با نگه داشتن در انفرادي مرا بشکنند و وادار به همکاري کنند و انصافاً هم بايد بگويم هيچ شکنجه و اذيت و آزاري مؤثرتر از انفرادي نيست. درانفرادي فرد زنداني خود، خود را در هم شکسته و به زانو در مي آورد. ظاهر قضيه هم کاملاً سفيد و بدون هيچ عيب و ايرادي است. حتي در موازين بين المللي حقوق بشر هم چندان مورد توجه قرار نگرفته است... اين همان تئوري و روش تواب سازي است که شريعتمداري به آن افتخار مي کرد و سعيد حجاريان هم بعنوان نمونه سعيد شاهسوندي را مثال ميزد (ويژه نامه رمز عبور۲) که چگونه توانستند به نفع حکومت از او استفاده کنند... البته نهايتاً هم در چاهي که خود کنده بودند گرفتار آمدند و در کمتر از يکماه در تلويزيون از همه تئوريهاي انسان شناسانه و اصلاح گرايانه خود توبه کردند... ولي نه از آنچه که بايد توبه ميکردند که به قول قرآن : إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِثُمَّ لَمْ يتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ... ( البروج ۸۵)... حقيقت تنها همان بود که در تلويزيون گفتند...؟؟؟ مصدق هم پيرمردي نحيف و فرتوت بود...ولي دردادگاه...!!! در نهايت چهار ماه اول را درانفرادي هاي ۲۰۹ گذراندم،طي اين مدت کساني را هم براي عبرت گرفتن من مي آوردند از جمله آنها فردي به اسم "آ.ص " .. که مرا ترغيب به همکاري کند... والگو و نمونهاي براي من باشد و در همين راستا داستانها برايم تعريف کرد، ولي وقتي پرسيدم که در شرايطي که تو اينهمه را ميدانستهاي پس چرا باز هم اينطور فداکارانه آمدهاي و برايشان عمليات کردهاي...؟؟؟ راستش به خاطر نمياورم که چه جوابي داد ولي بخوبي نگاهي را که به بازجويش انداخت را به خاطر ميآورم... ومعنايش را هم در ارتباط با خودم ميفهميدم... ولي جالب اينجاست او که خودش را نفر اصلي عمليات معرفي کرده الان سالهاست که در هلند و آلمان تحصيل ميکند و "الف.ب" که اساسا هيچکاره بوده الان ۱۴ سال است که کماکان در زندان است... عيد سال ۱۳۸۰ را هم، همانجا بودم، در زير سايه اعدام و سلول انفرادي و ساعت تحويل، سال نو و سکوت و باز هم سکوت... براي حفظ روحيه تلاش کردم سفره هفت سيني براي خودم تدارک ببينم...ولي جز يک عدد سيب، يک سبد ظروف و يک نخ سيگار( به عنوان "سين") چيز ديگري نداشتم.... گفته بودم که با سلول کناريم مدتها بود صحبت ميکرديم ولي همديگر را نديده بوديم، يکروز صبح ناگهان يک نفر با مو و ريشهاي بلند سراسيمه وارد سلولم شد ، خيلي سريع جلو آمد، دست داد و روبوسي کرديم و گفت: من " الف.ب" هستم و بلافاصله برگشت...نگهبان با عجله آمد گفت چکار ميکني...؟ گفت: "چه ميدانم، با اين چشم بندها که جائي را نميبينم، سلول را اشتباه رفتم، يه دفعه ديدم يکي توي سلوله، نميگذاريد که يه ذره چشم بند رو بالا بزنيم"...من هم مو و ريشهاي بلندي داشتم...مدتي بود آرايشگر نيامده بود... آنجا ماهي يک بار آرايشگر مي آمد. از همه هم پول ميگرفت و من چون پول نداشتم سر و ريشم را از ته ميزد... در زندان از آنجائيکه آينه نيست بعضاً از ديدن چهره خودت تعجب ميکني... من زير سينک دستشويي را خوب و تميز سابيده بودم و شبحي از خودم را مي ديدم. مدتي هم که سلولم را عوض کرده بودند داخل سلول يک توالت فرنگي فلزي بود که آنرا حسابي سابيده و تميز کرده بودم بطوريکه از درب آن بعنوان آينه استفاده مي کردم... يک پيراهن زندان (آنها که عکس ترازو داشت وخاکستري بود) را روي آن مي انداختم و بعنوان صندلي و ميز هم از آن استفاده مي کردم(ميز براي اينکه چيزي روي آن بگذارم)... گاهي براي گرفتن يک روزنامه شير آب را بازمي گذاشتم تا سرريز شود، آنگاه درخواست چند تکه پارچه يا روزنامه ميکردم براي خشک کردن سلول گاهي نگهبانان چند تکه روزنامه هم مي دادند و اين بهترين هديه اي بود که مي شد تصور کرد چون بالاخره چيزي براي خواندن پيدا ميکردي... روزها انگار دراز و درازتر مي شدند. روي ديوار شعاعي از نور آفتاب را که به سلول مي تابيد علامت گذاري کرده بودم و از روي آن ساعت را بطور تقريبي تشخيص مي دادم. مدتي بعد "الف.ب" را به راهرو ۱۰ که در واقع بند عمومي ۲۰۹ بود، بردند. ...وقتي چهار ماه انفراديم به پايان مي رسيد بتدريج سلول انفرادي داشت اثرات خودش را مي گذاشت. روزهاي اول وقتي از" الف.ب"پرسيدم چند وقت است که اينجايي و او گفت ۳ ماه است در عين اينکه مدت بسيار زيادي مي نمود او را تحسين مي کردم که چطور اينهمه را در انفرادي طاقت آورده بود چون بواقع زجرآور و فرساينده بود... تمام روز شکنجه گر اصلي ات زمان بود که به سنگيني کوهي دائماً بر قلب و روانت سنگيني مي کرد و گويي سر تمام شدن هم نداشت... ويژگي انفرادي همين احساس پايان ناپذيري آن است خصوصاً که کاملاً در بلاتکليفي نگهداريت مي کنند و اين احساس را تلقين مي کنند که هيچگاه ديگر از آنجا بيرون نخواهي رفت واينکه اينجا آخر کار است و اين احساس سلول را به يک قبر تبديل ميکند و زنداني رابه فردي زنده بگور شده بخصوص که همه آنجا ميدانند که چيزي به اسم قانون تنها لفظي است مضحک... احساس دقيقاً احساس زنده بگور شدن است... لحظاتي که غذا با چرخ مي آمد و يا ساعت ۹ شب نگهبان مي آمد که سطل زباله را بيرون بگذاري(تازنداني ديگر که مي آمد و آنرا تخليه مي کرد) اينها معدود لحظاتي بودند که از آن احساس زنده بودن تراوش مي شد... چون حتي کتک خوردن هم توسط بازجو و... بهتر و بسيار بهتر از انفرادي ماندن است چون حتي کتک خوردن يک نوع رابطه است اگر چه از نوع غيرانساني ولي بهر حال يک رابطه است و انسان دررابطه ها انسان مي شود ويا انسان ميماند وحال يکي آمده وسطل زباله را مي گيرد وبراي يک محبوس انفرادي اينهم نعمتي است...»
خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون (قسمت چهارم)
به هر حال درشرایط جدیدی قرار گرفته بودم ، نسبت به وضعیت زندان اهواز بهتر بنظر می آمد، شلوغتر بود، از اخبار بیشتری مطلع می شدی، زندانیان بیشتری را می دیدی... روزبعد همان بازجو ( بازجوها اصرار داشتند که آنها را کارشناس پرونده بنامند ظاهراً خودشان هم از کلمه بازجو خوششان نمی آمد به همین خاطر من اصرار داشتم که همان کلمه بازجو را بکار ببرم) آمد و به اطاق بازجویی برد.
.. بازجو هم می بایست یک برگه کوچک پر می کرد و آن را به رئیس بازداشتگاه میداد و او زندانبانی را برای انتقال زندانی به اطاق بازجویی می فرستاد... به همین ترتیب یک زندانبان آمد و مرا به اطاق بازجویی برد... یک لیوان چای برایم آوردند و یک سیگار به من تعارف کرد و مجدداً برگه های بازجویی... همان سؤالات از مشخصات و سابقه و تحصیلات و... خودم و بعد سراغ دیگران و اطلاعات... معمولاً با سؤالات ساده و بدیهی شروع می کنند تا زندانی به نوشتن عادت کند... وقتی که چیزهایی می نویسی هرچقدر بنظر خودت بی اهمیت و بدیهی باشد اولاً از همان مطالب وقتی کنار مطالب دیگرقرار می گیرد تبدیل به اطلاعات می شوند، از طرفی نفس نوشتن باعث می شود سؤالات دیگر مطرح شده و بتدریج همه سؤالات پاسخ داده می شود و زندانی دیگر پاسخ ها راجواب رد نمی دهد و بنوعی عادت می کند خصوصاً اگر با او خوش رفتاری هم بکنند نوعی محذوریت هم برای خود تولید می کند، در حالیکه اگر سؤالات پاسخ داده نشود بازجو دست خالی میماند... زندانی باید هر جوابی را می دهد با امضاء و اثرانگشت تأیید کند (به ازای هر سؤال و جواب یک امضاء و اثر انگشت)...
بازجوها معمولاً خودشان امضاء نمی کنند چون امضاء بازپرس است که به آن اعتبار می دهد... تازه اگر هرچه را در بازجویی گفته باشی در جلسه دادگاه تکذیب کنی، هیچ کاری از دستشان برنمی آید و اصل بر همان چیزی است که در دادگاه می گویی... اگرچه من اینها را نمی دانستم ولی کلاً از جواب دادن امتناع کرده و صراحتاً به بازجو گفتم من فقط راجع به خودم سؤالات را پاسخ میدهم هر جا هم موضوعی از من به کسی دیگر مربوط شود از گفتن آن معذورم... ساعتها مرا می بردند تا بلکه راضی ام کنند ولی من می دانستم که اگر از جایی شروع کنم دیگر تمامی ندارد حتی یکبار یک برگه به من داد که شیوه عملکرد قرص سیانور و ... رابنویسم، گفتم: دکتر زندان خیلی بیشتر می داند. گفت: اینکه دیگر اطلاعات مخفی نیست... گفتم: به همین دلیل من هم ننوشتم و اگر فکر می کنید با این خرده ریزها مرا به نوشتن عادت می دهید اشتباه می کنید... حتی یکبار آلبوم عکسی برایم آوردند که چه کسانی را می شناسیم عکس اول مهدی ابریشم چی بود، گفتم نمی شناسم... گفت این که معروفترین است و صبح تا شب هم در همه جا مصاحبه و کنفرانس دارد... گفتم اگر بگویم این را می شناسم قطعاً عکس بعدی را می آورید... پس نمی شناسم... خلاصه طی این مدت گاهی خوب برخورد می کردند و گاهی تهدیدآمیز... ولی در مجموع سعی می کردند خود و روش برخورد خود را از آنچه در اهواز اتفاق افتاده بود جدا کنند... انگار اصلاً آنها را نمی شناختند و روش کتک زدن آنها را قبول نداشتند... در حالیکه این همان سیاست پلیس خوب - پلیس بد شناخته شده بود...
بعد از چند روزکه بتدریج با فضای ۲۰۹ آشنا شدم، در سلول ۳۵ یعنی سلول کناری من، صدای"شیخان" را شنیدم و متوجه شدم که سلول بغلی هم پرونده و اتهامش مثل من است... ازآنجائیکه آدم شلوغی بود، همیشه با سلولهای دیگر صحبت می کرد اگر چه بنظر من پرت وپلا می گفتند ولی همین فضای سکوت خفقان آور را می شکست و کلی مایه روحیه و سرگرمی بود... یک روز از سلول خودش با یک نفر دیگر چند سلول آنطرفتر از من صحبت می کرد...اسم او را نمی دانست (معمولاً برای اینکه اسم همدیگر را صدا نزنند که اگر ناگهان نگهبان آمد، اسمی شناخته شده نباشد که معلوم شود چه کسی با چه کسی صحبت میکرد) اورا سرهنگ صدا میکرد بعدها فهمیدم اسمش "فرامرز" بود، ۲ برادر بودند...از اتهامات یکدیگر سؤال می کردند... به خاطر برادرم که با مجاهدین بود و من با او همکاری کردم دستگیر شدم... از این توضیح او متوجه شدم که برادر"بیژن" (مهدی) است... وقتی صحبتهای آنها تمام شد... صدایش زدم: ۳۵... ۳۵...
گفت:بله... گفتم: من ۳۴ هستم و یک اسم الکی که دقیقاً یادم نیست به او گفتم... و پرسیدم اسمت چیست؟ گفت اسمم" الف.ب" است... حال چند وقت است که اینجایی؟ گفت: حدود ۳ ماه است... این نقطه شروع رابطه ما بود... از آنجا که آدم شلوغی بود و با همه نگهبانان سروکله میزد و سر کارشان می گذاشت کلی مایه تفریح و سرگرمی میشد...تازه موفق شده بود که روزنامه هم بگیرد... یکروز بعدازظهر گفت: روزنامه میخواهی؟ گفتم چطور بگیرم؟ گفت: هروقت من دستشویی رفتم، تو هم بعد ازآمدن من بگو دستشویی داری، من آنرا پشت تخته پنجره می گذارم... خلاصه من هم همین کار راکردم و روزنامه را آوردم... و از آن پس دیگر این برنامه ما شد البته فقط صفحه ۱و۲کیهان بود... که مهمترین صفحات آن بود.گاهی هم برخی دیگر زرنگی کرده و قبل از من به دستشوئی می رفتند و روزنامه را می بردند... البته بعداً فهمیدم کار همان سرهنگ بود... این محل خوبی بود... من اغلب کره و مربای صبحانه را نمی خوردم وجمع می شد که آنها را از همان طریق به " الف.ب" می دادم... مدتی هم که روزنامه را برمی داشتند شبها هر دو پشت درب سلول می نشستیم و او با صدای بلند روزنامه می خواند وهروقت صدای پای نگهبان می آمد تبدیلش می کرد به آواز...گرچه هر نوع سروصدایی ممنوع بود... یکبار بهش گفتم : حروف الفبای فارسی رو که بلدی... گفت آره...گفتم: همه را دقیق و به ترتیب بلدهستی؟...گفت: صبرکن...الف،ب،پ،چ و... نه نه همین سه چهارتای اول را می دانم...گفتم می نویسم وتوی دستشویی می گذارم (خودکار را در یکی از بازجوئیها از اطاق بازجو بلند کرده و به سلول آورده بودم،او هم همین کار را کرده بود)خلاصه نوشتم و آنها را به چهار دسته هشت تایی تقسیم کرده، گفتم که چگونه مثل مُرس زدن از آنها استفاده کند... بعد که یاد گرفت روزی یکی دو ساعت از طریق دیوار برای هم مُرس می زدیم... یکبار نماز می خواندم ,که صدایم زد...با عجله نماز را تمام کردم و شروع به یادداشت کردن مورس ها کردم...درآخر هم حرف این بود: " ما خیلی مخلصیم!!"...
نزدیک ۲-۳ ماه اوضاع به همین ترتیب گذشت البته او حدود یکماه بعد منتقل شد. خودش فکر می کرد آزاد می شود و به من همینطور القا کرده بود... ولی ۳ سال بعد که مرا به اندرزگاه ۷ منتقل کردند او آنجا بود و الان هم بعد از ۱۴ سال کماکان اینجاست و بچه های یک و سه ساله اش که الان ۱۵ و۱۷ ساله هستند تنها او را در پشت میله های زندان دیده اند ,آن هم تنها به خاطر برادرش وگر نه خودش نه هیچگاه سیاسی بوده و نه الان چنین ادعایی دارد...ولی کل خانوادهاش ۱۴ سال است که دارند مجازات میشوند...!!!
خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون (قسمت سوم)
خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون
طي چند روز تازه داشتم خودم را پيدا مي کردم، مي دانستم که چندان امانم نمي دهند و خيلي زود مجبورند اعدامم کنند... و بيشتر خودم را براي اين وضعيت آماده مي کردم... مستمراً اين لحظات را مرورمي کردم و بيشتر دوست داشتم تيربارانم کنند تا حلق آويز، چون صحنه هاي اعدام با طناب را ديده بودم... خلاصه در اين افکار بودم، تجزيه و تحليل اينکه چه مي دانند و چه چيز را نمي دانند
... تقريباً مطمئن شدم که هيچ نمي دانند ولي اينکه قاچاقچي را هم گرفته اند يا خير مطمئن نبودم ولي از آنجائيکه ما را بدون هيچ تماس و يا اقدامي پيدا کرده بودند، معلوم بود که تحت تعقيب و به اصطلاح «در تور» بوده ايم... در همين افکار بودم که درب سلول باز شد و يک شلوار شيرازي (شبيه شلوار کردي است)، يک پيراهن بدقواره و يک جفت کفش که چند شماره بزرگتر بود آوردند... بپوش!... چه خبر است؟... سريع اينها را بپوش!... لباسها را پوشيدم ولي به جاي کفش همان دمپائيهاي پلاستيکي را پوشيدم... بعد ديدم يک اکيپ ۷ ـ ۶ نفره آمده و ما را تحويل گرفتند، غلام حسين را هم ديدم که مي آورند، از بازداشتگاه که خارج شديم سوار يک «ون» شديم و به راه افتاد، غلام حسين و دو نفر يکطرف، من و دو نفر ديگر هم طرف ديگر، يک پرايد قرمز رنگ هم دنبالمان مي آمد... حدود ۲۰ دقيقه اي طول کشيد که توقف کرد و پياده شديم، تازه فهميدم که در فرودگاه اهواز هستيم، مستقيم ما را به طرف هواپيما بردند و سوار شديم ( انگار مسير خاصي بود تا رسيدن به راه پله هواپيما پياده رفتيم ,غروبي سخت گرفته و غم انگيز بود) ... با آن سر و وضع و شلوار شيرازي و دستبند و ... هيچکس جز شک اينکه قاچاقچي دستگير شده هستيم، هيچ چيز ديگري به ذهنش خطور نمي کرد. من با دو نفر در طرفينم، در يک رديف و غلام حسين هم با دو نفر،در رديف عقب، هر کداممان به يکي از آن مأمورها دستبند شده بوديم... مأمور امنيتي هواپيما هم در جريان بود چون به سلاح هاي کمري آنها هم کاري نداشت... پس از مدتي شايد نيم ساعت هواپيما حرکت کرد و به پرواز درآمد... هنوز هم نگفته بودند کجا مي رويم... درهواپيما با يکي از مأمورين ( بقول خودشان اعضاي تيم عمليات ) که به من دستبند شده بود، صحبت ميکردم... يعني او سر صحبت را باز کرد... که: تو آدم فهميده و تحصيل کرده اي هستي، از کار و شيوه بازجويي هم معلوم است که آدم با شهامت و معتقدي هستي... چطور شما را اينطور فريب مي دهند که حاضريد خودتان را هم فدا کنيد وکشته شويد و اعدام شويد...؟؟ گفتم: وقتي اينطوري مساله را مطرح مي کني، معلوم است به جوانب مختلف هم نظر داري اينکه تحصيل کرده و فهميده ام، اينکه معتقد و پايبند اصول اعتقاديم هستم و دل و جرأت کار را هم دارم... حال هم در بازجويي زندان و شکنجه و حتي اعدام را پذيرفته ام... واقعاً اينها را که گفتي، راست گفتي ويا ميخواستي قدري هندوانه زير بغل من بگذاري و تشويق به همکاري کني؟ گفت: خدا شاهد است که اينطور نيست، اينها را گفتم تا واقعاُ بفهمم چرا اينطور فريب تان مي دهند، چطور شستشوي مغزي مي شويد...؟؟ گفتم تو هيچگاه به يک موضوع فکر نکرده ايي يعني اجازه نداده اند و يا خودتان جرأت نکرده ايد چون اگر واقعاً فکر مي کردي که من فهميده هستم و يا حداقل سواد و قوه تشخيص منافع خودم را دارم ديگر اين کلمه فريب را بکار نمي بردي... از طرفي مي گويي دل و جرأت هم دارم... خوب اگر دل و جرأت مقابله باشما و زندان و اعدام را دارم پس دل و جرأت مقابله با کسي که بخواهد از من سوءاستفاده بکند را هم دارم... با اين توضيحات يک سوال فقط پاسخ داده نشده باقي ميماند و آن اينکه نکند ما فريب خورده نيستيم واين شماييد که فريب خورده و در يک چاه باطل افتاده ايد که اصلاُ دوروبرتان را نمي بينيد... اينها را که گفتم نگاهي به آن مأمور ديگر اطلاعاتي کرد, که آيا حرفهاي ما را مي شنود يا نه... که چه بسا اگرشنيده باشد ممکن است در گزارشش عليه او چيزي بنويسد (موضوع عدم امنيت بين خودشان هم پيدا بود)... و براي اينکه صافکاري کند گفت: تو هنوز"سر موضع "هستي، مگر اين کارهاي شما مي تواند اقتدار نظام را بخطر اندازد... ما تا بالاترين رده هاي نزديک به رجوي هم نفوذي داريم و...گفتم: آره، آره مي فهمم بي خيال... فقط به همان که گفتم اگر خودت خواستي فکر کن! و صحبت قطع شد...يکي، دوتا روزنامه ديدم به اين نيت که از اخبار مطلع شوم برداشتم... ولي چيزي گيرم نيامد... روزنامه اقتصادي بودند...
نهايتاً هواپيما در تهران فرود آمد، از بالاواقعاً بزرگ بود و زيبا ولي اينها به واقع توجه مرا جلب نمي کرد و در عوض نوعي احساس تنفر را در من برمي انگيخت گويي به ما تعلق ندارد و خاک اشغال شده است و درخدمت دشمن است و همه چيز خفقان آور وآلوده به رعب و وحشت...
... در فرودگاه پياده شديم هوا کاملاً تاريک بود، يک بنزشيري رنگ منتظرمان بود، مرا سوار بنز کردند، صندلي عقب و دو نفر هم طرفين، غلام حسين را هم سوار ماشين ديگري با همين وضعيت... باچشم بند، چشمانمان را هم بسته بودند... تا اينکه احساس کردم جلوي يک درب بزرگ توقف کرده ايم، شماره هاي پرسنلي خودشان را گفتند) فکر مي کنم يکي شان ۴۲بود( وارد شديم، بعد جلوي يک ساختمان که بعداً فهميدم ۲۰۹است توقف و پياده شده از يک راهرو باريک عبور کرده چند پله را بالا رفتيم و درطبقه اول مجدداً يک راهرو پهن تر را تا آخر طي کرديم، مرا رو به ديوار نگه داشتند،راهرو پر بود از آدمهايي که روي زمين نشسته ويا دراز کشيده بودند و همه چشم بند ودستبند داشتند... مدتي را رو به ديوار ايستاده بودم که يکي آمد و گفت: بيا! بازويم را گرفت و وارد يک اطاق شديم (بعدها دانستم اطاق بازجويي است روبروي راهرو۹-۸) يکي در آنجا منتظرم بود... به به... آقاي ماسوري حالتان چطور است...؟؟ خوبم... ميدوني کجا هستيم؟ نه... واقعاً نميدوني؟ گفتم چه فرقي ميکند... آنجا زندان بود اينجا هم زندان... شايد زندان نيروي انتظامي است... خنديد و گفت: اينجا وزارت اطلاعات است... گفتم :خوب که چي و چه فرقي ميکند... گفت: هيچي فقط خواستم که بدوني... الان هم وقت ندارم بايد بروم فقط ميخواستم ترا ببينم و بروم، بعداً باهم زياد صحبت ميکنيم... ظاهراً به يکي اشاره کرد او هم مجدداً بازوي مرا گرفت و از اطاق بيرون برد... دوباره رو به ديوار توي راهرو ايستاند... اينکارها يعني رو به ديوار ايستاندن با چشم بند و انتظارهاي اينچنيني که نه مقصد را ميداني و نه اينکه چه چيز در انتظار توست کلافه کننده و بعضاً رُعب آور، و عمداً اين روش را بکار مي برند تا خُرد خُرد تو را دچار اضطراب و نگراني کنند، خصوصاً که دم به دقيقه هم داد ميزنند... رو به ديوار... رو به ديوار...!!! مگه نگفتم چشم بندت را بيار پايين... پايين... سراغ چي ميگردي... ميخواهي قيافه مرا ببيني...ديگه اينجا آخر خط است مرا هم ببيني به کارت نمي آيد... بعضاً هم صداي سيلي که توي گوش کسي ميزدند و يا التماس و خواهشهاي زندانيان... صداي ترق و ترق کفش بازجوهاييکه اينطرف و آنطرف مي روند... از زير چشم بند رو به پايين فقط کفشهاي نوک تيز و بخشي از پاچه شلوار آنها پيدا بود... بعضاً با کيف هاي سامسونت هم مي آمدند و ميرفتند... يکي دوتاي آنها هم که ظاهراً منتظر من بودند آمدند و قيافه مرا وارسي کردند... و تو سعيد ماسوري هستي؟ بله... واقعاً خودتي؟ نمي دانم اينطوري ميگن... ديالوگهاي رقت انگيز... و ما را چشم بسته و پا زنجير, به گونه ايي مي نگريستند که عاقلي به گروه مجانين (شايد هم جاني)... خلاصه بعد تکرارهاي مشمئز کننده اين صحنه ها ازگريه و زاري زناني که زير بازجويي بودند و از شوهرشان مي پرسيدند و بخصوص دختر نوجواني که بيشتر صداي بچگانه داشت و بازجويي پدرش را پس مي داد و ترجيع بند: "ترا به خدا حاجي... حاج آقا...ترا به خدا" ي او وقتي در اطاق بازمي شد هنوز شنيده مي شد...( اطاقهاي بازجويي همه در يک رديف بودند با ديوارهاي آکوستيک شده تا هيچ صدايي به بيرون نرود) . نهايتاً يکي بازوي مرا گرفت و به طرف ابتداي راهرو بُرد... راهروها را بعدها شناختم... ولي راهرو ۷ بعد راهرو۶ ، ۵ ،۴ وبالاخره در راهرو ۳ پيچيد... وارد راهرويي به عرض يک متر شديم که سمت راست آن سراسر ديوار و سمت چپ آن سلولها و درب بسته سلولهاي انفرادي ... نهايتاً به سلول ۳۴ رسيديم راهرو۳ سلولهايش از۳۱تا ۳۸ يا ۳۷ بود وهمينطور راهرو ۴ از ۴۱تا ۴۷ و راهرو ۵ از ۵۱ تا ۵۷... يک سلول بزرگتر که تنها سقفش با توري ميل گردپوشيده شده بود و تفاوتي با بقيه سلولها نداشت بعنوان هواخوري بود... البته اين را چندين ماه بعد فهميدم...
مرا به داخل سلول هدايت کرد، نسبت به سلولهاي زندان اهواز بسيار کوچکتر ولي تميزتر بود... فقط يک موکت نازک و خاکستري رنگ کف آن بود و ديگر هيچ، چند دقيقه بعد ۲ عدد پتوي دولتي برايم آورد که قدري تميزتر از پتوهاي اهواز بود... ويک ليوان آبي پلاستيکي، يک بشقاب استيل و يک قاشق پلاستيکي... يک تکه پلاستيکي بعنوان سفره و يک سبد کوچک سفيد و کثيف که اين همه داخل آن بود و درب بسته شد... اطاق تقريباً ۲×۲ بود، ديوار روبروي در يک شوفاژ (که به شکل مشبک در ديوار تعبيه شده بود) بود و جلو درب يک سينک کوچک براي شستن دست و ظرف (در برخي سلولها يک توالت فرنگي فلزي هم بود که سلول من نداشت) و اين امتيازي بود چون هم جاي بيشتر داشت و هم براي دستشويي بايد مرا بيرون مي بردند... امتياز منفي آنهم اين بود که بايد نگهبان را صدا ميزدي که اينهم بعضاً طول مي کشيد... روش صدازدن هم اصطلاحاً «کاغذ گذاشتن» بود يعني يک نوار کاغذي (مقوايي) توي سلول بود که آنرا از زير درب سلول بيرون داده و نگهبان در حين گشت آنرا مي ديد و به سراغت مي آمد...اوايل من اينرا نمي دانستم وکاغذ را از دريچه درب سلول به بيرون پرت مي کردم و وسط راهرو مي افتاد...خلاصه چند دقيقه اي در سلول نشستم بعد بلند شدم، موکت را تکاندم طبعاً خاکش روي سر و صورت خودم مي پاشيد چون هيچ دريچه تهويه اي نبود (البته يک پنجره بزرگ با چندلايه فنس و ميل گرد و شيشه دولايه بالاي هر سلول بود که روي پشت بام ۲۰۹ باز مي شد)... بعد با يک تکه پارچه (مربوط به يک زيرپيراهن سفيد بود) کف اطاق را ابتدا جارو و بعد با همان پارچه که شسته بودم، کف سلول را تي کشيدم و موکت را پهن و پتوها رامرتب چيدم و ظرفها را تميز شستم... شايد يک ساعتي طول کشيد... کارم که تمام شد...دو نفر براي ديدن من آمدند... انگار موجود جديدي را به باغ وحش آورده بودند،کنجکاو بودند آنرا ببينند... البته يکي از آنها در واقع بازجوي اصلي ام بود که خودش را «شيخان» معرفي کرد و ديگري خودش را «ستوده» معرفي کرد... گفت فقط ازت مي خواهم که: خودت را مقصر ندان و به قول خودتان بخاطر دستگيريت از خودت انتقاد نکن... اينکار را نکني قول مي دهم خيلي مي توانم بهت کمک کنم...
خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون(قسمت دوم)
... نميدانم چقدر طول کشيده بود، شايدآنطور که مأموران اطلاعات مي گفتند ۴۸ ساعت، شايد هم کمتر يا بيشتر... بهرحال وقتي بهوش آمدم ديدم روي تخت بيمارستان هستم و دستها و پاهايم از چهار نقطه با دستبندهايي محکم به تخت زنجير شده و سِرمي هم به دستم وصل است،
سَرَم باندپيچي شده و لب پائينم بخيه خورده است. حتي الآن هم که بعد از ۱۴ سال از اين قضيه، دارم اين سطور را مي نويسم، آنقدر احساس مشمئزکننده و تنفرانگيزي دارم که دوست دارم سريع تمامش کنم.
احساس شکست، گير افتادن و درماندگي، آن هم در شرايطي که در فضاي خفقان آور آن بيمارستان دور تا دورم را هم مأموران وزارت اطلاعات گرفته و قيافه هايي پيروزمندانه که گويي فرماندهي کل قوا را گرفته بودند و مستمر مي خواستند سؤال کنند و چيزهايي بشنوند و من هم فقط نگاهشان مي کردم و چشمهايم را آرام مي بستم و باخودم ميگفتم خدايا مرا ببخش که زنده به دست اينها افتادم و حال اين گونه مست باده پيروزي اينگونه بالاي سَرَم رژه ميروند... اوايل اصلاً نميدانستم واقعاً چه خبراست، انگار يک کابوس بود... حقيقتاً دردآور و تنفرانگيز بود، بوي بد زخم و چرک بيمارستان هم فضا را چند برابر منزجرکننده تر مي کرد... نميدانم چقدر آنجا بودم...تا اينکه شبي سراغم آمدند، روي تخت انتقال گذاشته در حاليکه چهار نفر دست و پاهايم را گرفته بودند، داخل يک آمبولانس گذاشته و مسافتي را که طي کردند، پياده ام کردند و دست و پاهايم را زنجير کردند. بطوريکه در عين حال که هم پاهايم زنجير بود و هم دستبند به دستهايم بود، دستهايم هم با يک زنجير به وسط زنجير پاهايم وصل بود و بهمين خاطر نمي توانستم قامتم را کاملاً صاف و عمودي نگه دارم. با اين وضعيت مرا داخل يک سلول انداختند؛ البته قبل از آن مأمورين اطلاعات همانجا جلوي درب زندان(که بعداً فهميدم زندان ششم سپاه اهواز است.)بخش امنيتي رسيدِ تحويل گرفته شدن مرا گرفته و مرا تحويل زندانبانان دادند. باخودم فکر مي کردم که لابد پيش خودشان هم فکر مي کردند که کارشان را انجام داده،اضافه حقوق و حق مأموريت هم مي گيرند... و حال بايد به خانه پيش زن و بچه شان بروند و شامي بخورند و شايد هم وضو گرفته و نمازي هم بخوانند... و به قول قرآن: وکل شَيءٍ فَعَلُوهُ في الزُبُر ...( وهر کاري که انجام دادند در نامه اعمالشان ثبت است.) شايد آنها خيلي خيلي و عميق به اين چيزها فکر نکرده اند و يا حتي بين خود گمان مي کنند که مأمور بوده اند و معذور... ولي کارِ هر کسي که در خدمت ظلم و جوري بوده بدون جزا نخواهد ماند. نه از جانب مردم، نه از جانب خدا و تاريخ؛ کما اينکه وقتي قرآن هم راجع به فرعون و ظلم و ستم او ميگويد و از مجازات او، تنها صحبت از مجازات فرعون نمي کند بلکه صحبت از «فِرعَون و هامان و جُنودهِ » يعني حتي سرباز صفر (وظيفه اي) هم که در خدمت فرعون بوده را مجرم مي شناسد. حال اگر مردم هم زماني ناديده گرفته و عفو کنند، حسابرسي خداوند و حتي وجدان خودشان کماکان باقي است...
به هر حال ما رابه زندان انتقال دادند. ازدوستم غلام حسين خبر نداشتم؛ گويا او را هم همانطور که مرا غافلگير کردند، دستگير و او هم تنها فرصت کرده بود سيانورش را بخورد ولي بقول خودشان يک ميليون تومان آمپول ضد سيانور براي هر کداممان خرج کرده و زنده مان نگه داشته بودند تا اطلاعات بگيرند...
غلام را هم احتمالاً بعد از چند روز به همانجا آورده بودند، بعداً يکي از مأمورين اطلاعات مي گفت هردويتان تقريباً مرده بوديد ولي با شوک الکتريکي و ... بازگردانده شديد. در مورد غلام حسين حتي سِرم و... را هم قطع کرده بودند و کارديوگرام مرگ را نشان مي داد... با اين همه زنده مانده و به زندان آمديم... وارد يک سلول انفرادي شدم سراسر کثافت و پليدي، در وديواري که جاي جاي آن کنده شده بود از نوشته ها و تقويم هايي که زندانيان قبلي نوشته بودند و براي خودشان با خط زدن روي ديوار درست کرده بودند؛ جاي خالي نداشت.يک موکت کثيف که از صدها جا سوراخ و سوخته بود کف اطاق بود، پنجره اي در بالانزديک سقف تعبيه شده بود که دست به آن نمي رسيد و با طلقي پوشيده بود که آنقدرکثيف بود که اجازه عبور نور را هم نمي داد و يک درب فلزي که دريچه کوچکي (مربع شکل) داشت که از بيرون قفل مي شد و براي چِکِ زنده بودن زنداني بود و يا اگر ميخواستند چيزي مثل غذا و يا سيگار بدهند ( روزي ۳ نخ: صبح، ظهر و شام ) از آن سوراخ مي دادند... مرا داخل سلول انداختند و در را بستند. نيم ساعتي بعد يکي آمد ۲ عددپتوي سربازي يا به قول خودشان پتوي دولتي کثيف که بوي مشمئز کننده اي هم داشت رابه همراه يک ليوان، بشقاب و قاشق پلاستيکي به من تحويل داد و گفت موقع نهار و شام صدايت مي زنم بايد چشم بندت را زده باشي و غذا را تحويل بگيري... يعني با وجوديکه در سلول انفرادي هم، با زنجير پاهايم بسته بود مي بايست چشم بند هم بزنم که موقع تحويل غذا او را نبينم. يک سطل هم به من تحويل داد و گفت يکبار صبح و يکبار هم شب ميتواني به دستشويي بروي در بقيه موارد با همين سطل مساله ات را حل ميکني و صبح وشب که به دستشويي مي روي مي تواني اين را تخليه کني... شب هم ساعت ۱۰ شب ( يا شايد هم ۱۱ ) چراغها خاموش مي شود و درب ها همه بسته مي شوند. کلاً آن مجموعه تشکيل شده از يک راهرو بزرگ به درازاي شايد ۵۰ ـ ۴۰ متر با عرض حدوداً ۷ ـ ۶ متر که وسط آن چند گلدان بزرگ مصنوعي گذاشته بودند و اطاقهاي انفرادي يا همان سلول هاي انفرادي که با تجربه امروزيم بايد بگويم که بزرگتر از سلولهاي انفرادي معمولي و استانداردبودند و ابعاد آن حدوداً ۳×۲ بود با سقفي بلند و ديوارهاي خاکستري رنگ که رنگ سبزي در زير رنگ جديدتر نمايان بود و يک سوراخ بزرگ بالاي درب که مربوط به کولر بود...
در فضايي که هنوز از شوک دستگيري در نيامده بودم و هنوز فکر ميکردم که چه اتفاقي افتاد و علت چه بود، صبح روز بعد سراغم آمدند و به اطاقي که بعد فهميدم اطاق بازجويي است بردند.تعدادي کاغذ جلويم گذاشته و گفت سؤالات را جواب دقيق مينويسي (دستهايم باز وپاهايم کماکان به هم زنجير شده بود)...هميشه ۲ يا ۳ نفر بودند....سؤال اول راجع به اسم و مشخصات خودم بود (از زير چشم بند بايد نگاه مي کردم) که نوشتم، سؤالات بعد راجع به چيزهاي ديگر... که گفتم من بيشتر از اين نمي دانم... گفت فکر کردي خونه خاله است و يکي دو سيلي توي گوشم زد که برق از سرم پريد خصوصآً که چشم بند داشتم و او را نمي ديدم و نمي دانستم چه ضربه اي و از کجا مي خورم... دو نفر ديگر هم بافاصله کنار او بودند... دوباره گفت: بنويس! گفتم: گفتم که بيشتر از اين نميدانم! دوباره سيلي و مشت به پس کله ام... يکي شان که معلوم بود خيلي قوي است از پشت فاصله بين گردن و شانه ( همانجايي که اسپاک در «پيشتازان فضا» مي گرفت و آدمها رابيهوش ميکرد) را با انگشت مي گرفت و بشدت فشار مي داد... و يا يکي از پايههاي صندلي را روي پاي برهنهام ميگذاشت و يک پايش را روي آن ميگذاشت و با تکيه بر زانويش به شدت فشار ميداد، بطوريکه پايه آهني صندلي بالاي انگشتان پايم در پايم فرو ميرفت... اگرچه واقعاً دردناک بود ولي هيچ واکنشي نشان ندادم... گفت: گردن کلفت هم هست...قدري مشت و لگد و سيلي و فحش و بد و بيراه نثار من و سازمان و رهبران آن کردند وبعنوان معارفه بازجويي اول تمام شد (هيچگاه کمتر از ۲ يا ۳ ساعت طول نمي کشيد)...وقتي به سلول برمي گشتم احساس خوبي داشتم... نمي دانم چند جلسه همينگونه شد تنها مي دانم که در آخرين جلسه بازجويي در اهواز( اگرچه من نمي دانستم که آخرين جلسه آنجاست ) وقتي بعد از کتک کاري و فرياد و فحش و بد و بيراه دوباره کاغذهاي بازجويي را جلويم انداخت و گفت بنويس! خودکار را برداشتم و با تمام توانم در همه مُشتم گرفتم وخيلي بزرگ روي صفحه اول نوشتم «الله اکبر» طوريکه همه صفحه را گرفت و تا ۸ـ ۷ برگه زير آن هم بر همان اثر نوشته پاره شده بود و کل برگه ها را انداختم جلوي بازجو و گفتم اين آخرين حرف من است... حال هر کاري مي خواهي بکني، بکن... در اوج خشم بعد از يک مشتمال و کتک مفصل نگهبان را صدا زدند. در فاصله اي که او مي آمد گفت:آنچنان بلايي سرت بياورم که خودت به التماس به من بگويي برايم برگه بازجويي بياورکه بنويسم... جوابي ندادم... نگهبان آمد و مرا به سلول برگرداند... نگهبان هم ظاهراً داد و بيدادها را شنيده بود... ميگفت چرا لج ميکني... آن رجوي خوش گذراني وکيف خودش را مي کند و تو و امثال تو را اينطور بدبخت مي کنند... چرا جواب درست نميدهي تا خودت را خلاص کني و بروي دنبال زندگيت... فکر ميکني اگر تو و هزار تامثل تو را بکشند هم آب از آب تکان ميخورد... ؟؟؟ جواني خودت راتباه نکن...!!! وقتي به سلول برگشتم از اينکه يک بار ديگر بدون اينکه حرفي بزنم حسابي عصباني اش کرده بوم، احساس سبکي و رضايت ميکردم و به ياد شعر شاملو «انسان بهمن» افتادم که گفته بود:
تو نميداني نگاه بي مژه محکوم يک اطمينان،
وقتي که در چشم حاکم يک هراس خيره مي شود،
چه دريايي است!
تو نمي داني مردن،
وقتي که انسان مرگ را شکست داده است،
چه زندگي است!
بلافاصله اضافه کنم که من خودم هرگز چنين آدمي نبودهام ،اگر چه ديدهام و همين توصيف آنها هم به انسان آرامش و اعتماد به نفس ميدهد......!!