Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۲۳ فروردین ۱۴۰۵

عزیز ولادوند: ایستادنِ پوشالی، سقوطِ واقعی (فروپاشیِ یک مترسک)

عزیز ولادوند: ایستادنِ پوشالی، سقوطِ واقعی (فروپاشیِ یک مترسک)
نقل از فیسبوک آقای عزیز فولادوند:
 
مترسک، از آغاز «خود» نبوده است؛ سایه‌ای بوده برای ترساندن، نقشی برای دیده‌ شدن، ایستاده بر پاهایی که از خودش نیست. و آنگاه که می‌افتد، نه فقط کاه‌ها بر زمین می‌ریزند، توهمِ ایستادن هم فرو می‌ریزد. مترسک می‌ تواند نماد انسانی باشد که خودِ واقعی‌اش را نه فراموش بلکه به «فروش» گذاشته، برای نگاه دیگران. مترسک از درون تهی شده اما از بیرون «ایستاده» به نظر می آید؛ سقوطش همان لحظه‌ای است که نمایش دیگر دوام نمی‌آورد. مترسک همان انسانی است که خود را به «شکلِ قابل‌ قبول» عرضه بازار می کند، و سقوط، نه یک فاجعه‌ی ناگهانی، بلکه آشکار شدنِ یک خلأ قدیمی است. شاید سقوط مترسک فقط پایان نباشد: وقتی می‌افتد، دیگر لازم نیست بترساند، دیگر مجبور نیست وانمود کند، دیگر «نقش» نیست، و شاید همانجا امکانِ بازگشت به «خودِ واقعی» آغاز شود. «سقوط یک مترسک» می‌تواند اندوهبار باشد، چون فروپاشی است؛ اما می‌تواند رهایی هم باشد، چون پایانِ تظاهر است. گاهی باید چیزی که هرگز «خود» نبوده فرو بریزد تا چیزی که واقعاً «خود» است مجال برخاستن پیدا کند. وقتی سیاست به نمایش و معامله تقلیل پیدا کند، انسان‌ها به «مترسک» تبدیل می‌شوند، و هرچه بی‌ریشه‌ تر، ارزان‌تر.
مترسکِ مأمورِ آشوب
برای بمباران و برای «نمایشِ پیروزی» در جنگ، نه فقط به میدان، بلکه به روایتِ پیروزی نیاز است، و هر روایت به یک «مترسک» محتاج است: چهره‌ای که بتوان آن را ترسیم کرد، کوچک کرد و در نهایت به نمایش گذاشت؛ مترسکی که نه ریشه داشته باشد، نه وزن، و نه مقاومتی در برابر قیمت‌ گذاری، چرا که سیاست در سطحی عریان گاه به داد وستدی خاموش شبیه می‌شود، بازاری که در آن نه فقط منابع، که انسانها نیز ارزش‌ گذاری می‌شوند؛ در این بازار، آنکه به دریوزگی تن می‌دهد، پیشاپیش قیمت خود را شکسته است و چنین است که «مترسک ارزان» به‌ راحتی پیدا می‌شود. کسی که می‌تواند نقش مهره‌ای ناچیز را در پروژه‌ای کلانِ ژئوپلیتیک بازی کند، بی‌آنکه وزن واقعی صحنه را درک کند؛ او مأمور می‌شود نه برای ساختن، بلکه برای برهم‌ زدن، با گسیل کردن گروه‌هایی بی‌ ریشه در سیاست، بی‌تجربه در فهم قانون و تهی از درکِ مسئولیت جمعی به خیابان‌. این سیاهی لشگر ِ پروژه‌ ی کلانِ ژئوپلیتیک که تا دیروز در حاشیه امنِ قانون نفس می‌کشیدند و زندگی مصرفی و تهی از کنش اجتماعی سیاسی داشتند، امروز به میدان گسیل می شوند تا زمینه ساز فاجعه شوند و مقدمات آشوب را فراهم کنند. اینها نه حامل آرمانی روشن‌اند و نه واجد حافظه‌ای سیاسی، بلکه صرفاً ابزارند، ابزارِ یک نمایش؛ و در پس این صحنه، رویایی کهنه نفس می‌کشد: رویای تخت و تاجی از دست‌ رفته که نه در خردِ تاریخ، بلکه در هیاهوی رنج دیگران جست‌ وجو می‌شود، در شیون مردم، در داغ مادران، در نگاه مضطرب کودکان و در شب‌های بی‌ خوابی پدران، و در همین ویرانه‌هاست که او انعکاس قدرتی موهوم را می‌بیند؛ قدرتی که بر ویرانه‌ها قد می‌کشد، اما ریشه ندارد. امروز این مترسک برای همه نامی است آشنا: رضا نوه میرپنج.
این مترسک، به قیمتی نازل، برای این «شر بزرگ» خریداری شد؛ خریدی که خود، نوعی «خود فروشی» بود، زیرا خودفروشی آنجاست که انسان، از خویش نسخه‌ای قابل‌ فروش بسازد. در چنین وضعی، «خودِ» ارزشمند، همان که حامل کرامت و شأن انسانی است، به کالایی بدل می‌شود که در بازار قدرت و توجه عرضه و فروخته می‌شود. در این منطق، دیگر مسئله فقط نیاز یا بقا نیست، بلکه نوعی دادوستد پنهان در کار است: داد وستدی که در آن، انسان نه به‌ مثابه «خود»، بلکه به‌عنوان «چیزی قابل عرضه» تعریف می‌شود. و در این میان، مترسک، دیگر فقط یک استعاره نیست؛ چهره‌ای است از انسانی که ایستاده به نظر می‌رسد، اما ایستادنش، نه از ریشه، که از معامله‌ای خاموش با «نگاه دیگران» آمده است. نوه‌ی «رضاقزاق»، با مشارکت فعال در این «شرِ بزرگ»، سقوط کرد؛ سقوطی که پایان نمایش اوست. او از صحنه حذف شد، اما از حافظه‌ی جمعی ایرانیان نه، آنجا می‌ماند، همچون نامی که در انتظارِ داوریِ تاریخ است، شاید در صندلیِ یک محاکمه‌ی دیرهنگام. او شریکِ آنچه رخ داد دانسته می‌ شود؛ زیرا حتی اگر نقشِ یک مترسک را ایفا کرده باشد، این نقش، از بارِ مسئولیت نمی‌کاهد. مترسک بودن، انتخابِ بی‌ پیامد نیست، چرا که گاه، ایستادن در جایگاهِ ابزار نیز، به معنای مشارکت در پیامدهاست.
و تاریخ، دیر یا زود، نه به ظاهرِ نقش‌ها،
بلکه به حقیقتِ کنش‌ها نگاه می‌کند.
در حاشیه نشستگان
دونالد ترامپ در سخنانش با صدراعظم المان فریدریش مرتس در کاخ سفید، با لحنی آمیخته به مباهات، از صحنه‌هایی گفت که گویا برایش به سندی زنده از «مشروعیت» بمبارانها بدل شده بود: از ایرانیانی که به گفته‌ی او، «تصویرش را در آغوش می‌فشارند، نامش را فریاد می‌زنند» و از او می‌خواهند آتشِ بمباران را خاموش نکند. او این تصاویر را همچون گواهی بر درستی راه خویش عرضه می‌کند؛ گویی آن التماس‌ها، نه سرگشتگی و بی ارمانی، بلکه رأیی آگاهانه و داوطلبانه است. بدین‌سان، روایتِ او می‌کوشد خشونت را در جامه‌ ی «انسان‌ دوستی» بنشاند، و تداومِ آتش را به نامِ حمایت از رنج‌دیدگان توجیه کند. در این چارچوب، «مترسک» نقشی حیاتی می‌ یابد: او باید با نمایشِ همراهیِ همین «حاشیه‌نشینان»، چهره‌ای اخلاقی به تصمیمی خشن ببخشد؛ باید نشان دهد که نه‌ تنها قدرت، بلکه «رضایتِ قربانیان» نیز پشتِ این کنش ایستاده است. به این ترتیب، روایتِ قدرت، با تکیه بر صحنه‌هایی گزینش‌شده، خود را مشروع می‌نمایاند: جایی که اشک و التماس، به ابزارِ مشروعیت تبدیل می‌شود و فاجعه در لفافه‌ی همدردی پیچیده می‌گردد. اینجاست که سیاست، نه‌ فقط در میدانِ عمل، که در میدانِ روایت نیز می‌جنگد، و پیروزی در این میدان، گاه پیش از هر انفجاری رقم می‌خورد.
و این مترسک بود که نشستگان در حاشیه ی امن ِ زندگی مصرفی را به خیابان کسیل داد.
این «به‌ خیابان‌ گسیل‌ شدگان» زمینه‌ ساز فاجعه‌ای هولناک در میهن شدند؛ دف‌ زنان و پایکوبان، ادامه‌ی «شر بزرگ» را طلب کردند، شری که پژواکش در غرشِ آسمان پیچید؛ آسمانی که نه‌ فقط بناها و زیرساخت‌ها را لرزاند، بلکه دلها و قلب‌ها را نیز نشانه گرفت. در آن هیاهو، مرز میان جشن و فاجعه فرو ریخت، و شادیِ سطحی، بر شانه‌های رنجی عمیق ایستاد؛ گویی صداها بلندتر می‌شدند تا سکوتِ درد را پنهان کنند. اما در پس هر ضربِ دف، لرزشی پنهان بود، لرزشِ حقیقتی که دیده نمی‌شد و نمی‌خواستند دیده شود: اینکه این حرکت، نه از آگاهی، که از تهی‌بودنِ معنا تغذیه می‌کرد. و چنین شد که خیابان، به صحنه‌ای بدل گشت که در آن، نه امید، بلکه اضطراب تکثیر می‌شد، اضطرابی که از دیوارها عبور کرد، در خانه‌ها نشست، در نگاه کودکان لانه کرد و شب‌های بی‌ خواب را طولانی‌ تر ساخت؛ و در این میان، آنان که خود را بازیگران اصلی این صحنه می‌پنداشتند، بی‌آنکه بدانند، جز سایه‌هایی لرزان در نمایشی عظیم نبودند؛ پیچهایی کوچک و قابل‌ تعویضی در ماشینی سترگ که فراتر از فهم و افقِ نگاهشان می‌چرخید. نمایشی که در آن، شر فریاد نمی‌ زند، بلکه بی‌صدا و خزنده، در هیئتِ هیجان، هیاهو و شورِ کور، به حیات خود ادامه می‌دهد.
عزیز فولادوند