Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۲۳ فروردین ۱۴۰۵

نعمت فیروزی: وقاحت عمیق، راهبرد بقا!

نعمت فیروزی: وقاحت عمیق، راهبرد بقا!

 وقاحت عمیق، راهبرد بقا !

 

رمان «قاضی و جلادش» اثر فریدریش دورنمات نویسندهٔ سوئیسی، که در سال ۱۹۵۰ منتشر شد را  می توان آینه‌ای تمام‌نما برای کالبدشکافی مفهوم «وقاحت » نامید. در این اثر، شخصیت «گاستمن» تجسم عینی انسانی است که از قید "حقیقت" آزاد شده و با تکیه بر «انکار آگاهانه»، مرزهای وقاحت را جابه‌جا می‌کند.

پیام این رمان، را می توان تبیین وقاحت نه به مثابه یک خصلت و خطای گذرا، بلکه به عنوان یک "راهبرد بقا" دریافت. نویسنده به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک شخصیت می‌تواند هم‌زمان در دو روایت متناقض زیست کند و با حذف عنصر «شرم»، رنج دیگران را به سرمایه ایی در مسیر صعود خود تبدیل نماید.  وقتی انسان با تمرکز بر یک ویژگی زشت آن را وسیله‌ی اصلی برای بقای در صحنه سیاسی اجتماعی می کند، تغییر کارکرد و کاراکتر می‌دهد. اینجا وقاحت از یک نقص اخلاقی به یک ساختار شخصیتی پایدار تبدیل شده و راه را بر هرگونه اصلاح و بازگشت می‌بندد.

در سطح ابتدایی، انسانِ دروغ‌گو هنوز به حقیقت وابسته است؛ او حقیقت را می‌شناسد اما آن را پنهان می‌کند. اما در سطح عمیق‌تر، انسانِ وقیح دیگر نیازی به حقیقت ندارد. او  گذشته را بازنویسی می‌کند، او همچنین نه فقط واقعیت را که با خونسردی تمام سخنان خود را نیز انکار می کند. و براحتی، روایت جدیدی جایگزین می‌سازد. در این وادی، وقاحت از او نوعی شخصیت«یله و  ول » می سازد.

وقاحت عمیق زمانی شکل می‌گیرد که انکار، نه از سر ضعف، بلکه به‌عنوان یک ابزار آگاهانه برای حفظ خود در صحنه به‌کار رود. چنین شخصیتی: فرصت طلبانه زمانی سخن می‌گوید که سود دارد . و زمانی انکار می‌کند که پاسخ‌گویی هزینه‌بر است . در این حالت، زبان دیگر وسیله بیان نیست، بلکه وسیله «مدیریت جایگاه» است. حقیقت اهمیت ندارد؛ آنچه اهمیت دارد، حفظ جایگاه و برتری است.

رفتاری که از رضا پهلوی در فضای سیاسی اپوزیسیون ایران مشاهده می‌شود، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. با این حال، او در محتوا، عملکردی به‌مراتب سطحی‌تر و  مضحک‌تر دارد. به بیان دیگر، درک پایین او از مفهوم مبارزه و ناتوانی‌اش در فهم قوانین و پیچیدگی‌های آن، شخصیتی از او ساخته که این روزها در برخی رسانه‌ها با عنوان «احمق مفید» از آن یاد می‌شود. از منظر تحلیلی، می‌توان رفتار رضا پهلوی را در سطوح فردی و اجتماعی، برآمده از نوعی «زیست شاهزاده‌وار» دانست؛ زیستی که او را به مصداق حقیقی مفتخور بدل کرده است. کاراکتری که بی‌شباهت به شخصیت اصلی رمان ابلوموف، اثر ایوان گنچاروف نیست؛ البته با یک تفاوت مهم، که "سرسپردگی به بیگانه" را هم باید برای شناخت ابعاد شخصیتش مد نظر داشت.

برای فهم «عمق وقاحت» در او، باید از سطح، عبور کنیم و به لایه‌های زیرین شخصیت او و نسبت آن با حقیقت، قدرت و مسئولیت برسیم. وقاحت در معنای عمیق خود، صرفاً بی‌ادبی یا دروغ‌گویی نیست؛ بلکه نوعی "گسست درونی از حقیقت" است که به او اجازه می‌دهد همزمان دو شخصیت و دو روایت متناقض را زندگی کند، بی‌آنکه دچار تناقض شود. این نقطه اشتراک رفتاری او با ایرج مصداقی نیز هست.

شرم، یکی از بنیادی‌ترین سازوکارهای اخلاقی انسان است. حتی دروغ‌گوترین افراد نیز در لحظه‌ای احساس شرم می‌کنند. اما در وقاحت عمیق: شرم حذف می‌شود ، تناقض به مسئله‌ای بی‌اهمیت تبدیل می‌گردد . و فرد حتی در برابر افشای دروغ، دچار تزلزل نمی‌شود .

به دو نمونه زیر از رفتار سیاسی رضا پهلوی توجه کنید:

او هم‌زمان با اوج‌گیری اعتراضات داخلی، و پس از ده روز از قیام گذشته، در تعطیلات فراخوانی‌ صادر می‌کند که مردم به خیابان بیایند و وعده‌ی حمایت خارجی را هم می دهد. چنین فراخوانی، در عمل به تشدید سرکوب و افزایش هزینه‌های انسانی و قتل عام 40 هزار نفره مردم توسط فاشیسم دینی حاکم منجر شد. اما وقتی در معرض سوال قرار می گیرد که آیا بطور اخلاقی خود را مسئول فراخوانی که داده می داند؟ او به جای پذیرش مسئولیت و پاسخگویی، اصل فراخوانش را انکار می کند و می گوید: «جنگ است و جنگ تلفات دارد! و ادامه می دهد: من فراخوانی ندادم». اینجا او در حالت " وقاحت عمیق" می یابیم. وضعیتی که در آن، حتی حداقل تعهد اخلاقی نیز از میان رفته است.

در نمونه دوم، و فانتزی «جنگ بشردوستانه» وقیحانه تر عمل می کند.

او که تهاجم نظامی آمریکا و اسراییل را با ادبیاتی به‌ظاهر اخلاقی و تحت عنوان «جنگ بشردوستانه» توجیه می‌کرد و هم خود مدام در مصاحبه ها در خواست آن را از آمریکا داشت و هم به مردمی که در شرایط تهدید قرار داشتند، وعده‌ی کمک می داد و هوادارانش را نیز به خیابان های شهرهای اروپا می فرستاد تا از بی بی شان نتانیاهو و عمویشان ترامپ تشکر کنند، اما اکنون با آتش بس و با آشکار شدن پیامدهای غیر انسانی هدف قرار گرفتن زیرساخت‌ها، نابودی مراکز آموزشی و نمایان شدن چهره‌ی واقعی جنگ مواجه شده، موضع پیشین خود را انکار می کند و می‌گوید «من از اول می دانستم رژیم با جنگ خارجی سقوط نمی کند».

همچنانکه در دو نمونه بالا دیدیم ، یکی از نشانه‌های مهم این تیپ شخصیتی، ناتوانی در درک پیامدهای واقعی فراخوان هایش است. وقتی تصمیمات یا فراخوان‌های او به رنج و فاجعه می‌انجامد: یا آن را کوچک جلوه می‌دهد، یا آن را اجتناب‌ناپذیر می‌نامد، یا اساساً نقش خود را انکار می‌کند. برای او دیگران نه انسان، بلکه ابزار یا آمار تلقی می‌شوند. برخلاف انسانِ دچار بحران روانی که از تناقض رنج می‌برد، انسانِ وقیح در تناقض «زندگی» می‌کند. او می‌تواند، امروز چیزی را با اطمینان بگوید، و فردا با همان اطمینان، خلاف آن را انکار کند، این دوپارگی نه نشانه ضعف، بلکه بخشی از راهبرد بقای اواست. و بوضوح روشن است این نوع شخصیت: نه با حقیقت درگیر است ، نه با وجدان ، و نه با حافظه!  او تنها با «جایگاه» درگیر است. اینکه در هر لحظه، چه چیزی باید گفته یا انکار شود تا جایگاهش حفظ گردد. خطرناک‌ترین نکته این است که: وقاحت عمیق، برخلاف خطاهای معمول انسانی، خود را اصلاح نمی‌کند، بلکه با هر بار موفقیت در فرار از پاسخ‌گویی، تقویت می‌شود و به یک شیوه بودن تبدیل می‌گردد.این همان لحظه‌ای است که سیاست به ابتذال سقوط می‌کند. در چنین وضعیتی، او نه از تناقض رنج می‌برد و نه از شرم؛ زیرا رابطه‌ی خود را با حقیقت و مسئولیت به‌طور کامل قطع کرده است.

آنچنان که رضا پهلوی در برابر خبرنگار می‌ایستد، در چشم او زل می زند و فراخوان‌ها و گفته‌های پیشین خود را انکار می‌کند. یادآور پیامی است که نویسنده همین رمان در اواخر داستان به مخاطب می دهد. پیامی که فریدریش دورنمات در واپسین بخش‌های اثر خود به‌خوبی آن را بازتاب می‌دهد، دقیقاً ناظر به چنین وضعیتی است: برای گاستمن، شخصیت اصلی، وقاحت به ابزاری برای بقا بدل شده است. او چنان از شرم تهی است که در چشم قربانی خیره می‌شود و با لبخند، وجود خنجری را که در دست دارد انکار می‌کند!! 

نعمت فیروزی 23 فروردین1405 برابر با 12 آوریل 2026