عزت و سرفرازي براي زادگاهم اهواز
يادم هست كه يكبار مرد ميانسالي در بازار جلوي من را گرفت و شروع به دعا كردن به من و خانوادهمان كرد. من اصلاً او را نميشناختم. بعد از اينكه از او تشكر كردم پرسيدم كيست و مرا از كجاميشناسد. او ماجرايي را از ابراهيم تعريف كرد كه حتي من كه او را از بچگي ميشناختم بهتزده شدم. فهميدم كه ابراهيم به فقرا و خانوادههاي بيبضاعت براي حفظ آبروي آنها بهصورت شبانه و مخفيانه كمك ميكرده است. اين مرد به من گفت كه يك شب براي شناسايي هويت اين انسان سخاوتمند و بزرگوار كه سرزده به خيابانشان ميآمد و جلوي درب خانه فقراء مواد غذايي مي گذاشت... بله وي ادامه داد و گفت كه تصميم گرفت كه كشف كند و بداند كه اين مرد كيست و تصميم مي گيرد كه موضوع را پيگيري كند و همراه پسر كوچك اش سر خيابان ميرود و چنين وانمود ميكند كه پسرش مريض است و وي موقع تلاش براي بردن پسرش به بيمارستان پايش پيچ خورده است، اينجا بود كه ابراهيم براي كمك به آنهاميشتابد و اين پسر آسيب ديده را به بيمارستان منتقل ميكند و باين ترتيب آن مرد هويت برادرم را كشف ميكند ولي ابراهيم وي را بخدا قسمش ميدهد كه از آنچه كه اتفاق افتاده به كسي حرفي نزند كه فقرا از وي خجالت نكشند. ما در ايام انقلاب ضدسلطنتي با سازمان مجاهدين خلق آشنا شديم و بعد از اينكه ديديم و تجربه كرديم كه رژيم ارتجاعي حاكم بر ايران چگونه آزاديهاي مردم و مشخصاً اقليتها را سركوب ميكند و اهالي منطقه ما در اهواز روز به روز فقيرترميشوند، تصميم به پيوستن به صفوف رزمندگان آزاد در مرزهاي ايران و عراق گرفتيم، ابراهيم طي سالهاي طولاني كه در كمپ اشرف و بين برادران مبارزش گذراند همچنان به تواضع مشهور بود و بهعنوان كسي كه به ديگران كمك ميكند توصيف ميشد و سرمشقي براي خواهران و برادران مجاهدش بود. ابراهيم يكي از مسئولين شهرداري در شهر اشرف بود و اشرف بهخاطر فضاي سبز و زيباييهايش به وي مديون است وي به مسئوليت فضاي سبز در مرواريد صحرا براي اينكه خواهران و برادرانش خوشحال باشند و از آن لذت ببرند، افتخار مي كرد.اشرف تابلوي دورنماي ايران آزاد آينده و رها شده از ظلم و ستم آخوندهاي حاكم بر ايران بود و همه اقوام و اديان و مذاهب و عرب و كرد و بلوچ و فارس يا سني و شيعه و مسيحي و را در برمي گرفت كه در راحتي و خوشبختي در آن بهسر مي بردند، بهمين خاطر هميشه مي گفت من بايد اول درختان را آبياري بكنم و بعد خودم آب بخورم . صبح روز اول سپتامبر نيروهاي ويژه نوري مالكي از لشگر طلايي معروف به كثيف به كمپ اشرف حمله كردند و با هماهنگي با رئيس پليس استان ديالي اين حمله وحشيانه را ترتيب دادند و نفر از نفر باقيمانده در كمپ اشرف را كه براي حفاظت از دارائي هاي مجاهدين و در يك توافق چهارجانبه با سازمان ملل و آمريكا و دولت عراق و سازمان مجاهدين خلق ايران، مانده بودند، كشتند كه تعداد زيادي از آنها دست بسته و با تيرهاي خلاص در پيشاني شان كشته شدند و برادرم ابراهيم در كنار درختاني كه با دستان خود او پرورش يافته بودند افتاد و اين بار با خون پاكش آبياري شان كرد. امروز 64 روز از اعتصاب غذاي من همراه با تعداد زيادي از دوستانم در كمپ ليبرتي مي گذرد، ما خواهان آزادي گروگاني كه در كمپ اشرف ربوده شدند و تضمين حفاظت كمپ ليبرتي با استقرار نيروهاي كلاه آبي سازمان ملل هستيم. من مطمئن هستم كه روزي آزادي ايران مي رسد و مردم ايران از رژيم آخوندها كه بر دروغ و ريا و سركوب بنا شده است، رها مي شوند.».