Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۲۱ آذر ۱۳۹۳

با آرزو یا رؤیایی به خواب می روم

با آرزو یا رؤیایی به خواب می روم
با آرزو یا رؤیایی

هر شب به خواب می روم

این آرزو یا رؤیا را به خواب می بینم

و با این آرزو یا رؤیا بیدار می شوم

رؤیای رهایی تو ، یوسف کنعانم

که در چاه خیانت نابرادری ها

گرفتار آمدی

می دانم که بر سر چاه

گرگان به خون تشنه

کفتاران گرسنه

له له زنان گرد چاه

می چرخند و می چرخند

در نگاه حیوانیشان

خواهش دراندن

و رگ هایشان منقبض از شهوت

لحظه به لحظه

پوزه بر زمین

بو می کشند

و بو می کشند

وحشی

بی تاب

در انتظار

در انتظار تسلیم زیباترین و تندپاترین آهوان !

یوسف کنعانم

آی که بوی پیراهنت

شفای دیدگانم

این آرزو یا رؤیا را

روز و شب

با خود چون دعای وان یکاد

زیر لب تکرار می کنم

و چون باطل کننده ی سحر ساحران

همراه خود هر کجا می برم

می دانم اگر

این رؤیا یا آرزو

یا هر نامی که بر آن می گذارید

که( رؤیا ناپایدار است و در هاله ی ابهام

و آنچه در خواب و بیداری با من است

رنگین است و متبلور

مثل نور

مثل روز

( و مثل خود حقیقت ، روشن و پایدار

آه ...گفتم هر چه میخواهید آن را بنامید

اگر رؤیاهایم را از من بگیرید

صبح فردا را

از من آرزومند گرفته اید

میترا پورفرزانه

به اشتراک بگذارید: