Iran-Spring
مقاومت ۱۷ مرداد ۱۳۹۴

العربيه : فصلي درجهنم بروايت مصطفي نادري

العربيه : فصلي درجهنم بروايت مصطفي نادري
بعد از دستگيري من رو آوردند كميته مشترك كه ميدان بهارستان بود ودرآنجا حدود 700-800 نفر بوديم كه همان ساعتي كه من دستگير شدم، دستگير شدند، بعد بردند بازجوئي، درآنجا به من كابل زدند وگفتند چكار ميكردي در آن چهارراه، گفتم ميخواستم بروم خانه دوستم ، كه ميزدند، ميگفتند ارتباط خودت را با مجاهدين يا با فدائيها ، گروههاي چپ بگو، كه كلا فهميدم اينها هيچي از من ندارند فقط گرفتند .آنموقع جرم ما اين بود كه مشكوك، جوانهاي زيادي بودند ، جواني بود كه عينك داشت ، ميگفتند اينها روشنفكر هستند، يا كتابي دستش بود ميگرفتند اون رو، كه من را هم با آنها گرفتند، به اسم مشكوك گرفتند. كه آدرس محل خونه راخواستند من اشتباهي آدرس دادم ، رفتند تحقيق كردند دوباره آمدند من را خوابوندند وكابل زدند وتحقيقاتي كه كردند فهميدند كه آره من فروش نشريه ودكه ارزاق داشتم به نفع مجاهدين ، بعد از كميته مشترك من را منتقل كردند به زندان اوين كه وارد زندان اوين شدم ،درختي آنجا بود كه چند تا درخت بود كه با آن نفرات را دارزده بودند،كه به من نشون دادند وبا چشم بند بردند آنجا، گفتند چشم بند را يكمقدار بزن بالا ، زدم بالا ديدم چند نفر رو دار زدند ، گفت ميدوني اينجا كجاست ، گفتم نه ، گفت اينجا زندان اوين است فقط عمودي مي آيي ، افقي خارج ميشوي، كه بيشتر رعب ووحشت ايجاد كنند ، بعد من را بردند توي دادستاني اوين آنجا مملو از جمعيت بود همه چشم بند زده ، كناره هاي راهرو آنجا نشسته بودند ومنتظر بازجويي بودند كه چون من چشم بند داشتم و نمي ديدم ولي مي شنيدم صداي كابل وداد وفرياد وشكنجه خيلي زياد بود ، كه دو روز من چشم بند زده آنجا نشستم، من روبلند كردند بردند باز جويي ، كه شروع كردند به زدن ، زدن يك جوري بود كه يك تخت پايه كوتاه بود كه من را دمرو خواباندند روش ، اين دستم رابا سيم بستند به يكطرف تخت ، دست ديگرم را به طرف ديگر ،پاهايم رو از پشت آوردند بالا ، شروع كردند به كابل زدن، درحدود 60-70 كابل كه خوردم ديگر بي حس شده بود پاهايم ، كه بعد تاول زده بود تاولهاي چركين كه خون مردگي بود كه من را بلند كردند گوشه اتاق گفتند قدم بزن تا ورم پايم بخوابد كه بتوانند دوباره بزنند، گفتم براي چي من را گرفتيد ، گفتند نياز نداريم ما همه چيز رو ميدونيم فقط الان بايد كابل بخوري ، كمي بعد از اتاق بيرونم كردن دومرتبه،دوباره حدود ساعت غروب بود وارد اتاق كردند، به من گفتش ارتباط خودت را با مجاهدين بگو ، گفتم هيچ ارتباطي با مجاهدين ندارم كه من را قپوني كرده از سقف آويزون كردند ، قپوني دست راست وچپ رو بهم دستبند ميزنند وبعد از سقف آويزون ميكنند كه فشار زيادي روكتف ها مي آيد، حدود ساعت شش و هفت بود كه قپوني ا م كردن از بالا، همان لحظه يك خواهري رو آوردند با چادر اونجا من بالا بودم از زير چشم بند ميديدم تخت شكنجه رو، آوردند خوابوندند وشروع به زدن كردند كه خواستند اسمش رو بدونند گفتند اسمت چيه ، اسم وفاميليش رو ميخواستند كه اون هيچي نمي گفت، من چون كتفم خيلي فشار مي آمد از حال رفته بودم اون بالا دومرتبه كه به حال اومدم توانستم از زير چشم بند نگاه كنم ديدم كه بر اثر اصابت كابل تمام شلوار وپيراهنش اينها همه اش كنده شده گوشتش با كابل مياد بالا،كه بعد بازجو يك كابل زد به من كه من يك چرخ خوردم تا نبينم

به اشتراک بگذارید: