عبور از ضربة بزرگ ساواک شاه در اول شهریور ۱۳۵۰ از زبان مجاهدان شاهد صحنه
. بردن اتاق بازجویی چند لحظه بعد شهید محمد اومد به بهانه سوال از خانواده و وضع خانواده، سوالاتی در مورد دستگیریها کرد، که چی ها دستگیر شدن و پرونده هاشون در چه وضعیتیه و ساواک چه حساسیتی روشون داره. اونقدرکه من میدونستم اونجا سریع بهش گفتم. هدفش این بود که بچه هایی که دستگیر شدن بخصوص اونهایی که از کادرهای بازاری و کارگری بودن اونها رو جرمشون رو پایین نشون بده و سبک کنه جرمشون رو هرچه زودتر آزادشن. چون میگفت که اینها بهتره که زندان نمونن. در مورد بقیه هم میگفت که بایستی زودتر آزاد شن. گفت هر چی جرمی داشتن یا متهم بودن رو گفت به بچه ها بگین که تمام پروندههاشون تمام اتهامات رو بمن نسبت بدهند تا اینکه خودشون هر چه زودتر آزادشن و راهشون رو ادامه بدن. بیشتر به فکر این بود که به هر ترتیب بچهها زودتر آزادشن برن بیرون و تجارب زندان یعنی تجارب امنیتی و سیاسی و اطلاعاتی برن بیرون و تشکیلات رو پربارتر کنند.
محمد حیاتی: /1350-1356/ زندانی سیاسی زمان شاه
درهمین ماه رمضان بود که خونه ای که محمد آقا بود محاصره شد. سوم ماه رمضان بود. محمد آقا سحری خورد ونماز خواند درحالی که تمام اطراف و تمام بالاپشت بام ها پراز این ساواکی ها بود. همینکه سحری تموم شد و نمازشون رو خواندن و خوابیدند، یکمرتبه حمله این وحوش شروع شد. محمد آقا از من سوال کرد اومدند بگیرند؟ گفتم بله و همه چی تمامه تازه یه دنیای دیگه ای بود مسلط کامل. اومدند تو با حقد و کینه، تنها دستش رو نبستند. چشم بند بهش زدند. علاوه بر اینها با طناب طناب پیچ کردند.
خیلی پایکوبی میکردند. خیلی خوشحالی میکردند. به بالا اطلاع دادند. بعد محمد آقا را با همین حالت بردند تو آمبولانس که توی اون آمبولانس هم سر دژخیم اوین یعنی حسینی دراونجا حضورداشت. گذاشته بود آنجا وتعدای هم بازجوها و تعدای هم سرباز که حفاظتش بودند من هم در پشت سرشون نشسته بودم. این حسینی فکر میکردکه دیگه برنده شده. دیگه پیروز شدند. مست غرور شروع کرد به رجز خوانی. گفت دیدید تموم شدید. دیدید بالاخره تو را هم گرفتیم. ولی محمد آقا نذاشت حرفش تموم بشه. قطع کرد حرفشو. برگشت بهش گفت :چه خبرته . به همون سادگی که شما گفتید خیلی ساده حرف میزد. چه خبرته. برای دستگیری 4 نفر یه لشگر آوردین. این ضربه رو زد بهش، ان دیگه خفه خون گرفت.
اینقدر عصبانی شد که با قنداق کلتش محکم گذاشت به گونه محمد آقا و مجروحش کرد. این اولین خاطره ام بود در دستگیری تا اینکه به اوین رسیدیم. از ابتدای حرکت تا اوین، این سر دژخیم هیچ حرفی نمیتونست بزنه. فقط خودش خودش رو میخورد. به اوین که رسیدیم محمد آقا رو بردند
بعد یکی از این بازجوها آمد دست من رو گرفت برد از پله ها پایین، تو اتاق شکنجه. دیدم که محمد آقا رو تخت شکنجه نشسته کنارش شهید سعید محسن و شهید علی باکری نشستند. بازجو فکر میکرد که منو آورده اونجا که محمد آقا به من بگه چی ها رو بگو وچی ها رو نگو و رفت بیرون از اتاق.
ولی محمد آقا نه به من گفت بگو و نه نگفت نگو. یه چیزی بالاتر از این گفت. برگشت به من گفت ببین. هر چیزی که لو رفت هیچ کدامش رو به عهده نگیر. من باید اعدام بشم همه را به عهده من بذار و بعد به همه هم بگو .........وبه همه هم اینو، این پیام رو برسون که هیچ کس چیزی رو به عهده نگیره. به عهده ما بذاره. شما باید زودتر برین و مبارزه رو ادامه بدید.
خاطره دیگه ای که دارم. میدونید که ابتدا که ما رفتیم اوین، همه با فدایی ها تو اتاقهای مختلف قاطی بودیم با همدیگه. بعد اینا دیدند که اون دعواهای حیدر نعمتی گذشته وجود نداره. بعکس اینا بیشتر با هم دیگه تجربه منتقل می کنند. دیگه همه ما را جدا کردند. ما جدا شدیم ولی مرز سرخ ساواک این بود که سر رو جدا کنه. محمد آقا رو تو ما نیاورد. درسلولهای انفرادی در اونجا نگه داشت. در حالی که در او لحظه خیلی خیلی نیاز بود به ارتباط. اولا که باید اونهایی که دوماه قبل دستگیر شده بودند. (چون ما دوماه بعد در ماه رمضون 50 دستگیر شدیم. ) میخواستند تمام تجربیات و تمام اطلاعات رو به محمد آقا برسونند. این یکی از این جهت و از این مهمتر این بود که در این ضربه جمع بندی بود و نیاز شدید داشتیم به اینکه این ارتباط برقرار بشه و این ارتباط توی شکنجه گاه اوین غیر ممکن بود. فاصله خیلی دور بود هیچ ارتباطی هم وجود نداشت. چگونه ..ولی میخوام بگم برادر مسعود و سعید محسن با هم این غیر ممکن را ممکن کردند. مرز سرخ ساواک که رد و بدل اطلاعات و بخصوص رابطه با محمد آقا بود این مرزسرخ رو رد کردند. چگونه !! دیدند یکی از سربازهایی که میاد صبحونه میده ، این لهجه اش ترکیه، پرسیدند دیدند زنجانیه. بلافاصله همشهری سعید محسن دراومد. برادر مسعود و سعیدمحسن اومدند باهمدیگه باهاش صحبت کردندوجذبش کردند وبهش اینو خواستند. گفتند ببین تو میری بالا توی اون سلولهای فردی. اونجا محمد آقا هست. حنیف . برو اونجا این کاغذ رو بهش بده. که ابتدا خب یه کاغذ سفید بود
چون ممکن بود هر خطری پیش بیاد وقتی این رفت و برگشت و پیام رو آورد اینجا بود که این مرز سرخ رد شد وارتباط دائمی تمامی مجاهدین با محمد آقا وصل شدوتمام ثمراتش از جمع بندیها ادامه پیدا کرد خواهر مریم همینطور که گفتید خاطرات خیلی خیلی زیاده، از مناسبات از برخوردها از آموزشها، نه یکی نه دوتا ، اما میخوام بگم دراین شبهای قدر واقعا بالاترین آرزوهای من وهمه ما اینه که با دست جمع بتونیم شکر گزار این همه ارزش از بنیانگذاران تا امروز باشیم.
یکی از مهمترین خاطرات من بعد از ضربه سال 50 بود، قبلش بگم که من برادر مسعود رو سال 46 تو کوه های شمال دیدم ولی نه اسمش رو می دونستم نه هیچی، فقط یادم موندچون مارو نجات داد، با ریسک پذیری مارو از خطر نجات داد، دیگه ندیدم برادر مسعود روتاسال 50 تو دستگیری، توی اوین اولین روز دستگیریم، فهمیدم برادر مسعود کی هست و اطلاعی دیگه ازش نداشتم، اما چی رومیخوام بگم، بعد از 50 که سازمان ضربه خورد، کارای خیلی زیادی رودست محمد آقا ریخته بود، خیلی زیاد از اینکه جلوی دستگیری های بعدی روبگیره، خونه های امن تهیه بکنه، پشتیبانی درست بکنه، ارتباطات روباهم برقرار بکنه، خیلی زیاد کار بود، من اونجا این کلمه مسعود مسعود اززبان محمد آقا نمی افتاد هی میگفت: کاشکی بود، کاشکی بود، من نمی دونستم کیه، نیمدونستم که اونجا اونم که منو نجات داده مسعوده، فقط وقتی زندان رفتم دیدم که محمد آقا دنبال کی هست؟ دنبال کسیه که مسئله اش روحل بکنه، اینجا یکی ازخاطراتم بود راجع به محمد آقا و رابطه اش بابرادر مسعود.....
مهدی خداییصفت\ زندانی سیاسی زمان شاه \ 1350-1357 \
محمد آقا روزی که دستگیر شد که ما رو از صبح میبردن بازجویی که خیلی شلوغ بود صحنههای بازجویی توی اوین، معلوم بود یه اتفاقی داره میافته، و ما در اتاقی بودیم اتاق نسبتاً عمومی در حیاط اوین طبقهی بالای ، این اتاق مشرف بود به محلی که هرکی دستگیر میشد میبردنش اتاق بازجویی، مخصوصاً دستگیریهای ما مجاهدین رو، اونجا که ازغندی یا معروف به منوچهری سربازجوی ما بودش اونجا، و این یک پنجرهای داشت که ما اونجا شیفت گذاشته بودیم ،قلاب میگرفتیم بالا میرفتیم نگاه میکردیم، اون روز بطور خاص معلوم بود که اتفاقی افتاده و دستگیریهایی هست، آماده بودیم که یه دفه بچهها منو صدا کردن، خب تو اون اتاق انواع آدما بودن، از رفقای فدایی و مارکسیستها و افراد متفرق، منو که میدونستن مذهبی هستم و مربوط به یه چنین سازمانی هستم البته اون موقع سازمان ما اسم نداشت، صدا کردن گفتن بیا، من رفتم بالا نگاه کردم کسایی که بودن که خب معلومه که همین برادر سیاوش ما بود اما محمدآقا رو که طناب پیچ شده بود من از پشت بلافاصله وقتی دیدم فهمیدم که خود محمدآقاست، بگذریم از اون لحظه که، لحظهی من اون موقع این بود که اه، پس مثل اینکه دیگه همه چیز تموم شد، درحالی که همچنان که شما در بیانات خودتون گفتید و قبلاً هم گفته بودید، در واقع همه چیز شروع شد، توی همون سلولی که ما بودیم سلول نسبتاً عمومیتر، یه دکتری بود اهل همین تبریز که از هوادارانی بود که از هوادران محمد آقام بود محمد آقا رو میشناخت، (برای) چون محمد آقا بینیشو زده بودن شکسته بودن و مجروح شده بود این دکتر و صداش کردن بردن پیش محمدآقا، بعد این برا من تعریف میکرد چند بار رفت و اومد، گفتش که اونجا توی بازجویی به اون بازجوا میگه که بابا شما با این اهن و تلپتون اصلاً یه دونه دکتراتونم که همه پرستارن، دکتر نیستن که، اقلاً یک چیزی ندارین بیارین مثلاً یک سیستمِ (جمله کامل نیست از گوینده است) میگفت که مرتب اینها رو تحقیرشون میکرد، و اینا هی بدو بدو میکردن به همین جهت گفته بود که برین از خود زندانیا یه دکتر رو بیارین که ما رو معالجه بکنه و ببینه، که این دکتر رو بردن.
غلامعلی مصباح ـ زندانی سیاسی زمان شاه ـ 1350ـ 1353
ما رو که بردن به ساواک ، ساواک اون موقع در زندان ساواک واقعا شلوغ بود.اینقدر جمعیت بود که واقعا اینها خسته شده بودن از شکنجه کردن بچهها واقعا فهمیدن که شکنجه کارایی نداره. نمیتونن از بچه ها اقرار بگیرن. تنها راهی را وسیله ای رو که میدونستتن این بود که گفتن مسئول اینها بیاد با اینا صحبت بکنه. از جمله اینکه من که در زندان در زیر شکنجه بودم مسئول من رو محمود عسگری زاده را آوردن بالای سر من. بعد در اول به من گفتن اونو میشناسی من هم با زبان خیلی تندی گفتم نه نمیشناسم.ولی معلوم بود که .... بعد همینکه گفتم نمیشناسم به سختی اومدن شکنجه کردن.محمود عسگری زاده با پاهای آماس کرده و دردناکی اومد خودش رو لنگان لنگان انداخت بین من و اون ساواکی که شکنجه میکرد.گفتش شکنجه نکنید من میگم بهش
بعد پیامی داد به من. گفت تو چیزی نمیدونی. هر چی داری بگو و این مطلب رو سه بار به من گفت که تو چیزی نمیدانی .این باعث شده بود که من در تمام بازجوییهایی که میدادم میگفتم من چیزی نمیدونم ترجیع بند من شده بود . خطی که مینوشتم میگفتم من چیزی نمیدونم و حرف محمود عسگری زاده رو مو به مو اجرا کردم و این برای من آموزنده بود از کار اینها.
عباس داوری / 1530 – 1356/ اوین – قزل قلعه – قصر
من با سعید محسن تقریبا و سردار دو ماه هم سلول بودیم به دلیل اینکه هم دادگاه بودیم در اونجا من روشن بینی های عجیبی از سعید محسن دیدم شما به درستی صحبت از درد گفتید دردناک ترین روز گفتید جای خود این واقعی برای هر مجاهد خلق همینه ،اما وقتی دیگه اینها دستگیر شده بودند آن قدر این سعید محسن نسبت به آینده سازمان حساس بود که حد نداشت الان خواهر شهین گفتند که تظاهرات می کردند برای آزادی محمد اقا بخصوص خیلی تظاهرات می کردند بعد ما هم تو همون سلول از همین موضوع دفاع میکردم سعید یک روز من رو نشوند گفت ببین بشین اول بدون من محمد را خیلی خیلی بیشتر از تو دوست دارم ،من اهمیت اون رو میدونم ولی باید بدونیم وقتی اون دست دشمنه نقطه کمال سازمان مجاهدین و نقطه کمال محمد آقا از قضا از اعدام اون میگذره ،به این دلیله وقتی حسینی دژخیم اومد گفت که سعید میدونی که محمد را ابد دادن زندان ابد دادن ما هم میدونستیم ولی سعید به حسینی گفت از کجا معلوم ما که حرف تو را قبول نکنیم مگر اینکه خودش بیاد بگه طرحش این بود که محمد اقا را ببینه. بعد رفت مجبور شد محمد اقا و شهید رسول رو آوردند اونجا بعد ما قرار گذاشتیم که وقتی اومد ما چیز حسینی از شهید موسی خیلی حساب می برد بهش آقا موسی میگفت چون دیده بود که چه بلایی سر عضدی آورده بود بنابراین همیشه احترامش رو داشت آقا موسی میگفت آقا موسی رفت این حسینی را یک مقدار سر گرم کرد من شنیدم که اینها که با هم صحبت میکردند محمد اقا گفت که به من ابد دادند که بچه ها را قتل عام کنند ولی ما این توطئه را خنثی می کنیم نمی ذاریم .و همچنان که شما اشاره کردید با همان بیا بیا گفتنها اون چیز رو رقم زد .از روشن بینی های سعید اگر حساب بکنیم الان هم که در مورد محمد اقا و مورسش و که شما اشاره کردید من وقتی این رو چند بار گفتم ولی از اونجایی که واقعا به تاریخچه سازمان متصله همیشه باید تکرار بکنم بعد چون که من هر روز که میگذره روشن بینی این سعید محسن را میبینم وقتی شنید برادر اعدام نشد خیلی خوشحال شد به من گفت که ببین سلام من را به مسعود برسان به او بگو که مسئولیت تو خیلی سنگین شده ،و تنها فردی هستی که از کمیته مرکزی باقی ماندی تمامی تجربیات سازمانی در وجود تو متبلوره ،بار امانتی است که در این مرحله به تو سپرده شده ، کوران حوادث زیادی را خواهی دید ،به فتنه های زیادی خواهی افتاد ،تمامی تمجیدها نثار ما خواهد شد چون ما شهید میشویم اما تمام تهمتها نثار تو خواهد شد چون میدانم به مبارزه خودت ادامه خواهی داد و وارد مرحله ای میشوی که خیلی خیلی بالاتر از ماها قرار خواهی گرفت زیرا تو هر روز و هر ساعت شهید خواهی شد آری یک شهید مجسم این واقعاً بیانگر .....
بیانگر دیدگاه بسیار روشن سعید محسن بود. توی دادگاه هم خواهر مریم همچنان که شما اشاره کردید و کلمات و عباراتی از دفاعیاتش رو خوندید بالاخره صد در صد مرکزیت سازمان دستگیر شده بود زیر اعدام بودند هشتاد در صد کادرهای سازمان دستگیر شده بودند در اون لحظه نوشتن این چیز که من خودم شاهد بودم واقعا از اول شروع کرد تا آخر منظم چون خیلی ذهن منسجمی داشت ،این رو نوشت و تمام کرد این دادگاه بعد شما مطالبی رو از اون گفتید من هم می خواستم چند جمله ولو اینکه تکراری باشه چون به نظرم خیلی مهمه بگیم ،گفت این انقلاب با خون پاکترین فرزندان آبیاری میشود ،این است که ثمره بس نیکو خواهد داد ،ببینید ثمره این خونهایی است که ریخته شده اگر فداکاری انسان حماسه تاریخ قرن بیستم را مصور میسازد ما بر قله تاریخ اندیشه علی را محقق میبینیم. ما نبردی سهمگین در پیش رو داریم نبردی دراز مدت و افتخار می کنیم که با نثار جان بی ارزشمان سرباز ساده ایی باشیم موفقیت و پیروزی از آن ماست در اون لحظه همین رو که میگفت واقعا دادگاه را می لرزوند خیلی ممنون .
مهدی ابریشم چی زندانی سیاسی -1350 تا 1357
روزی که برای اولین بار، اولین شهید سازمان. همه شنیدن اولین خاطره رو. علی میهن دوست شهید زیر پتوی تلفن گوشی ما رادیوی گوشی داشتیم . داشت اخبار گوش می کرد یه وقت زد بیرون گفت که احمد رضایی شهید شد. سلاحش هم با نارنجک خودش منفجر کرد. من احمد رضایی رو بعد از ضربه شهریور 50 چون دستگیر نشده بودم، رابط و فرماندهم بود. خیلی غصه ام گرفت. اشک تو چشمام پر شد. ناراحت شدم. به هم ریختم. شوکه شدم. و ..ولی نگاه کردم دیدم سعید محسن مثل گل شکفت،می خنده و داره جمع رو به برخاستن،جمع رو به سرود خوندن. من.. من تعجب کردم و راستش رو بخواید لحظه دار شدم. از موضع خودم . خب من یه عضو ساده بودم. چیزی زیاد سرم نمیشد. بعد رفتم پیش سعید گفتم که آخه احمد شهید شده بود تو غصه دار نشدی؟گفت چه لحظه ای زیباتر، چه لحظه ای درخشانتر از این لحظه که اولین مجاهد با انفجار خودش، سلاحش رو منفجر کرد و دشمن رو هم کشت و راه رو برای شهادت باز کرد. من اگه الآن جشن نگیرم، کی جشن بگیرم؟
واقعیت قضیه اینه که سعید همین بود. سمبل پرداخت بدون چشمداشت یک طرفه و اصلا حس نمی کرد که پرداختگر هستش. من همیشه میتونم تصور کنم شهادت فکر می کنم اونچه که مسعود، برادرمون مسعود راجع به شهدای سازمان و مشخصا این شهدا میگه، با این شعر زیباترین بیانه: زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست.
مهدی براعی – زندانی سیاسی زمان شاه 1352 -1357
من به خاطر میآورم وقتی که در سال 50 مجاهدین ظهور علنی پیدا کردند، اصلا یک تحول اساسی در جامعه ایران اتفاق افتاد. به سرعت این پیام در درون جامعه رفت. و انگیزههای مذهبی را در مقابل ساواک شاه و رژیم شاه بر انگیخت. در واقع یک مقاومت و پایداری را بوجود آورد، که همان خون شهدا و همان بنیانگذاران سازمان، وقتی دفاعیاتشان آمد، دفاعیات برادر که آمد بیرون، دست به دست میگشت، متوجه شدند چیست. و بعد از اینکه عملیات نظامی سازمان شروع شد، اصلا موج جدیدی بود. من خودم یادم است هر جا و با هر قشری، در بازار میرفتم، یا در محیط دانشگاهی بودم، همه صحبت از مجاهدین میکردند و اینکه این است که راه را باز میکند و پیش میرود.
آن موقع آخوندها بودند، ولی در واقع در سازش با رژیم بودند. بعد از غیبت سازمان بعد از ضربه اپورتونیستها، خوب آن شبکه آخوندی که در مساجد بودند، و ساواک هم به آنها کاری نداشت، در سازش بودند، از این فرصت سوء استفاده کردند و خمینی هم که در نجف بود، بعد از اینکه متوجه شد که موج انقلاب در پیش است، بر این موج سوار شد. و حتی آخوندهایی که در زندان بودند، و اصلا راستها و ارتجاع، چه جوری دیدیم مثلا در سال 55 بود که همین آخوندها مثل انواری و راستها مثل عسگراولادی و بقیه، آمدند و درخواست عفو کردند، مصاحبه تلویزیونی کردند و سپاس گفتند به شاه تا اینکه آزاد بشوند. واقعاً مفتخوران انقلاب ایران بودند و اینکه چه جوری از این [طریق] توانستند حکومت را به دست بگیرند. متأسفانه ضربه اپورتونیستی بود که این ضربه آمد و متلاشی کرد سازمان را. قبل از هر چیز خواهر مریم من اگر بخواهم ضربه اپورتونیستها را که خودتان هم انگشت گذاشتید بر آن، واقعا آدم جایگاه رهبری را درک میکند. جایگاه رهبری وقتی که نباشد چه وضعیتی پیش میآید. خوشبختانه ما امروز یک نسل خوشبختی هستیم چون رهبری را داریم، برادر را داریم، و مسئول اول خواهر زهرا را داریم، و همه چیز برایمان راهمان باز است.ولی آن روز خیلی اوضاع پر پیچ و خم و تاریکی بود.مثل یک سونامی بود که آمد و همه چیز را در هم شکست و داغان کرد. تنها یک جا بود آن رهبری برادر بود و هر جا برادر بود، توانست جلوی این سونامی را بگیرد. و دیدیم که چگونه توانست با این جریان اپورتونیستی مبارزه کند. اولین جایی بود که برادر آمد و گفت این یک جریان انحرافی است. این یک کودتا است. تغییر ایدئولوژی سازمان، اینها جز کودتا و خیانت نکردند. حق ندارند همچنین کاری بکنند. و مبارزه با این جریان را در دستور کار قرار داد و گفت تا از نام سازمان دست برندارند، از آرم سازمان دست برندارند، ما با اینها مبارزه میکنیم و آخر سر هم مجبورشان کرد کوتاه بیایند. و دقیقا تو زندان بود، در زندان اوین جایی که برادر بود، توانست، چیز… این جریان را شکل بدهد.مبارزه با آنها و مجددا سازمان را در واقع سازمان را تأسیس کند. هیچی نبود. من آن دفعه گفتم خدمتتان. اگر واقعا برادر نبود و این رهبری نبود، نه نامی از مجاهدین میماند و نه نامی از اسلام انقلابی میماند. اصلا دیگر چیزی در صحنه وجود نداشت و ختم میشد با جریان خیانت اپورتونیستها، و آن اسلامی که بنیانگذاران کشف کردند و تدوینش کردند و برادر آنرا ادامه داد، در واقع با ضربه اپورتونیستی و خیانت آنها پایان پیدا میکرد. ولی دیدیم برادر آمد سازمان را تأسیس کرد و دوباره مجددا آنرا در همان زندان اوین شکل داد، و مهمتر از آن، توانست اسلام ، اسلام انقلابی را در واقع نجات بدهد و این را در برابر اسلام آخوندها شکل بدهد و مقابله کند. والا آن اسلام بود که در صحنه مینشست. و خاطرم هست یک بحثی برادر کرد، وقتی که جریان اپورتونیستی پیش آمده بود، بحث هویت را کرد. و آمد گفت واقعیترین ایدئولوژی و اندیشهای که میتواند هم مشی مبارزاتی و هم پایگاه طبقاتی را و عنصر اقتصادی را تفسیر کند و هم هستی را بیان کند، جز اسلام توحیدی و توحید واقعی، هیچ تئوری و نظریه و اندیشه دیگری وجود ندارد. و به همین لحاظ بود که در چپ تمام اندیشهها قرار میگیرد. و اینجا بود که «اسلام چپ مارکسیسم» شد راهنمای ما. یک ایدئولوژی جدید آمد و به سرعت هم توانست علیرغم حضور ساواک و علیرغم سیطرهای که ساواک ایجاد کرده بود، و علیرغم اینکه مرتب توطئه میچید، به دلیل اینکه در آن موقع اپورتونیستها و از آن موقع جریان راست ارتجاعی که شکل گرفته بود، و ساواک، در واقع یک جبهه مشترکی را علیه سازمان شکل داده بودند. علیه خود شخص برادر، که بتوانند جلوی مجدد شکل دادن سازمان را بگیرند. و از هیچ توطئهای فروگذار نمیکردند. حتی آخوندها را برده بودند در یک بندی به نام بند یک که ساواک هم از آنها پشتیبانی میکرد تا بتوانند علیه مجاهدین اقدام بکنند، و حتی دو تا فتوا دادند دو تا فتوا علیه یکی علیه ایدئولوژی مجاهدین و یکی هم علیه مشی مبارزاتی مجاهدین و از این بابت میخواستند هر طور شده این سازمان را متلاشی کنند. ولی برادر با بحثهایی که در آن دوران کرد، و با حتی جزواتی که آن موقع تدوین کردند، در واقع راه ما را ترسیم کردند و به سرعت هم توانستند و همان موقع بود نفراتی را که به زندانهای دیگر مثل زندان قصر، زندان شیراز و زندان مشهد فرستادند و توانستند دوباره مجاهدین در داخل زندان تشکیلات واحد و یکپارچهای داشته باشند.
عباس داوری 1350ـ 1356 اوین ـ قزل قلعه ـ قصر:
اواخر پاییز 50 بود که ما را همه مون را بردند توی عمومی اوین؛ مرکزیت همه به استثنای محمدآقا اونجا بودند؛ البته اصغر بدیعزادگان و محمود عسگریزاده را بعداً آوردند. ولی اونجا جمع بودن. در اونجا مرکزیت جلسه داشت. مهم اینه که جلسة جمعبندی داشت و در اون جلسه همه یعنی علیرغم این که شهید سعید محسن بود، علی باکری بود که خوب از نظر سطحش اینها مشخص بود. خب بنیانگذار بود سعید محسن، ولی نظامت جلسه و مسئولیت جلسه با برادر بود. یعنی برادر این جلسه فوقالعاده را به عهده داشت؛ دلیلش اینه که به اصطلاح واقعاً از هر بابت برای این کار بسیار بسیار شایسته بود.
بعد موضوع نشست جمعبندی ضربه بود که بلافاصله به ماها منتقل میکردند و این جمعبندی برای ماها چراغی مثل راهنمای آینده بود و کارمونو میکردیم. علاوه بر اون بچهها مثل شهید سعید محسن خود مسعود و همینطور علی باکری و بعد علی میهندوست بحثهایی را برای بچهها میکردند و خود سعید که بسیار خوشذهن بود، شعرهای بسیار انگیزاننده برای بچهها میخوند.
اما مهمترین نکاتی که میخوام اشاره بکنم اینه که واقعا وقتی بچهها وارد زندان شدند. مرکزیت ما، رهبران ما، بخصوص بنیانگذاران و مسعود، یعنی چند تا کار مشخص داشتند؛ یکی این بود که تمامی مسئولیتهای سازمان رو به عهدة خودشون میگرفتند تا بچههایی که باصطلاح پرونده داشتند، پروندههاشون سبک باشه و تو این زمینه واقعا رکورد شکوندند. فرض کنید که تیمی که مسعود داشت اصلا کلا یا آزاد شدند یا با چیزهای خیلی کمی، دلیلش اینه که اصلا گفته بود آقا اصلاً اینا کارهیی نیستند. اینا کلاس انگلیسی داشتم، اونجا انجام میدادم.
یا در عملیات باصطلاح شهرام پهلوی نیا اسمی لو رفته بود به نام محمدی که درشت هیکله؛ همة اینا را محمدآقا خودش به عهده گرفت و اون طرفی که این کار را کرده بود و تو زندان هم بود،اصلا باصطلاح وارد صحنه نشد، محمد آقا تمام چیز رو بعهده گرفت.
موضوع بعدی عبارت از این بود که تمامی تلاشهای این به اصطلاح مسئولین ما این بود که به اصطلاح اطلاعات رژیم را کاملاً محدود بکنند و نگذارند به سرنخهای جدیدی برسند و در این زمینه بسیار فعال بودند. و در این زمینه خود برادر و محمود عسگریزاده و سعید محسن اینها خیلی نقش داشتند.
موضوع سوم، جمع کردن آثار ضربه بود. ضربه خیلی وسیع بود. ضربهیی که خورده بودیم در واقع خیلی وسیع بود. هم شهرستانها خورده بودند، هم بیش از 80درصد سازمان و 100درصد مرکزیت سازمان دستگیر شده بودند و جمع و جور کردن و اطلاعاتش را محدود کردن و مهمتر از اون جمعبندی اون بسیار بسیار مهم بود. موقعی که جمعبندی انجام میشد، به دلیل ارتباطاتی که بچهها میتونستند با سلولها داشته باشند، مثلاً فرض کنیدکه از طریق سربازهایی که روش کار کرده بودند یا طرق دیگه، جمعبندی محمدآقا از سلولها رسید که 13تا ماده بود و این جمعبندی سازمان از ضربه واقعا به یک ارتقا بسیار بسیار بالایی رسید و که به همة ما میگفتند.
مسألة دیگه، به اصطلاح از موقعی که بچهها وارد زندان شدند مطلقا به اصطلاح زندان به عنوان زندان نبود زندان محلی برای مبارزه بود. و این در چیز فرهنگ به اصطلاح سیاسیون یک چیز جدیدی بود. به این دلیله بچههایی مثل خود برادر یا سعید، وقتی میرفتند بازجویی کارهایی که میکردند، مثلا خودکارها رو بلند میکردن میاومدن مغزهاشون رو در میآوردند میدادن بچهها که بتونند بنویسند چون نه قلمی بود نه چیزی؛ یا فرض کنید که از سیگارهایی که میدادن بچهّهای ما سیگاری نبودند بعد اونا رو خالی میکردن و از کاغذهاشون استفاده میکردن برای انتقال تجارب.
مجید معینی زندانی سیاسی زمان شاه / 1351 -1357/
همانطورکه گفتید خب شرایط زندان در گذشته یک عده ای که قبل از سال 50 قبل از ورود مجاهدین داشتند زندگی شان را میکردند .وقتی مجاهدین تو زندان آمدند با فداییها شور و غوغایی شد تو زندان .همه سختیها همه فشارها یک طرف ولی مجاهدین که بنیانشان براین گذاشته شده بود که ذره ای ذلت نپذیرند و همینطور بود
آن قسمت قسمتی که بچه ها راجع به برادر گفتند من این افتخار را داشتم که مدتی در اتاق خودشان بودم
داستان زیاده داستانها خیلی زیاده از واقعیتها خیلی زیاده
ساواک وشهربانی یک کمیته ای درست کرده بودندو به این نتیجه رسیده بودند که مسعود رجوی و جزنی که سر فداییها بود دیگه نباید تو زندانهای قصر باشند توزندانهای شهربانی. سر را از بدنه میخواستند جدا کنند وآخر سر هم همین کاررا کردند.
برادر رو آوردند به اوین وتعدادی بچه های دیگر را من چند وقتی آنجا بودم ولی اینطور نبود همانطور که گفتند الان بچه ها توی ماساژدادن پای برادر واینها من توی همان بندی که بودم توی همان اتاقی که بودم خب ساواک هم که بچه نبود تجارب زیادی داشت تجاربی که کسب کرده بود بعد از 50
تعدادی آنتن . آنتن یعنی کسانی که گزارش میدادند کسانی که یعنی نون خور ساواک بودند
آخوندها که خواهرمریم همانطور که خودتان صدبار بهتر از همه ما میدانید شیخ وشاه هردوتاشون از یک آخور از اول می خوردند سر هر دوتاشون هم توی یک آخور بود ولی تعدادی را آنجا گذاشته بودند علیرغم اینکه برادر را آورده بودند وکرده بودند توی یک اتاق
ولی چند تا آنتن بالای سر مسعود رجوی گذاشته بودند که مسعود رجوی تکان نتونه نخوره چون حرکت همین بقایی که الان خودتان اشاره کردید
برادر شبها - مریض هم بودن واقعا همانطورکه بچه ها الان اشاره کردند اصلا وقتی برگشته بودند قابل شناخت نبودند
از کمیته مرکز . هرکسی که ازکمیته مرکز می آمد بیرون که خب واقعیت این بود که برادر حالا برادر که جای خودش . واقعا قابل شناخت نبود شبها برادر به خاطر اینکه انتنها بیدار بودند ومرتب پست میدادند یکیشان راهم توی خود اتاق برادر گذاشته بودند وبرادر را محدودکرده بودند که هیچ رابطه ای نداشته باشند
برادر شبها که همه خاموشی شروع میشد همه می خوابیدند داستان جالبی بود اتاق عملیات آنوقت / اشرف اتاق عملیاتش چطوری بود ؟/ اتاق عملیات آنوقت خلاصه میشد توی یک تشک . طول وعرض تشک چقدره ؟ برادر توی همان تشک بودند خب
خاموشی که میشد همه که میرفتن میخوابیدند استراحت میکردند نشست شروع میشد بچه ها که خواب بودند موسی می آمد سعادتی می آمد محمد ضابطی می آمد یکی یکی بچه ها می آمدند قاسم جابرزاده روحش شاد می آمد
خواهر مریم یک سر بود این وسط هشت تاسر نه تا سر حول این نشست من وسعید متحدین دیواره آتش بودیم سعید یک طرف میخوابید روحش شاد من اینطرف می خوابیدم در آن لحظات صحبت اگر صدای صحبت اگر صدای نشست بالا وپایین میشد ما باید اشاره میکردیم که صدا را بیاورید پایین شرایطی گذراندند واقعا پروسه ای در زندان گذشت کارهایی کردند برادر . تا دم اذان صبح که میشد نشست بود ما خوابمان میبرد صدا که تنظیم میشد ما خوابمان میبرد بعد برادر بیشتر…هیچ شرایطی هیچ سختی حتی کمیته حتی زیر شکنجه - بچه ها که میگم - تمام اینها که میگم مو به مو ذره به ذره اش درسته
ساواک فکر میکرد که دیگه مسعود رجوی را الان چکار کرده قفل کرده صبح هم که نماز میخونه استراحت میکنه آنهم که میروند گزارش میدهند
میگویند مسعود رجوی مریضه خوابیده
محمد حیاتی: /1350-1356/ زندانی سیاسی زمان شاه
روز اولی بود که محمد آقا دستگیر شده بود. آش و لاش. شکنجه. پا ورم کرده، صورت باد کرده. منوچهری که سربازجوی ما بود از فرصت استفاده کرد همه مرکزیت رو توی یک اتاق جمع کرد. بعد شروع کرد به رجزخونی که دیدین تموم شد؟ دو ماه پیش کجا بودین شما؟ تو خونه گلشن کجا بودین دور هم؟ الان کجا هستین؟ پیش من. این رو داشت خطاب به محمدآقا میگفت و مرکزیت هم گوش می کردند. خیلی الدرم بلدرم می کرد. یک مرتبه برادر مسعود بهش میگه. مگه نمیبینی این پاهای ورم کرده رو؟ خب اقلا برو یک تشت آب بیار من این پاهای ورم کرده رو ماساژ بدم. این هم نمیتونست دیگه بگه نه با اون وضعیتی که داشت. آقا این ساواکیه رو، سربازجو رو، اون هم در روز اول دستگیری، اون هم دستگیری محمدآقا که نباید بهش هیچ اطلاعی داده می شد این بازجو رو از اتاق بیرون کرد. (کف زدن جمعیت)
و بعد همون مناسبات بسیار عالی. واقعاً تو اون لحظه تمام اطلاعاتی رو که باید به محمد آقا میدادیم، چون روز اول دستگیریش بود دیگه، تمام اطلاعاتی رو که باید بهش میگفتن بهش گفتن. چی گفتهان. چی لو رفته. چی نرفته خب این خبردهی و این کاری که برادر مسعود کرد که واقعاً میز این سربازجو رو چپ کرد و اون رو از اتاق بیرون کرد یکی از چیزهایی بود که هیچوقت از یادم نمیره.