Menu
رحمان ش

رحمان ش

آخرین پرواز از لیبرتی

maghalat 7d7bc

این نوشته شامل سه فصل است:‌

فصل اول:‌ تبدیل سنگستان به گلستان

فصل دوم:‌ زندگی سنگری

فصل سوم:‌ آخرین پرواز لیبرتی

فصل سوم:

آخرین پرواز از لیبرتی 1

در ماه‌ها و هفته‌های آخر حضور ما در لیبرتی غوغایی بود. بنا به سنت پایه‌ای صدق و فدا در دنیای مجاهدین همه تلاش و آرزو می‌کردند که باوجود خطرات و همه ریسک‌هایی که با کم‌شدن تعداد نفرات باقیمانده در لیبرتی بنا به تجربه اشرف بیشتر و بیشتر می‌شد، جزء نفرات آخری باشند که لیبرتی را ترک کنند و اولویت را به سایر برادران و خواهران خود دهند. بی‌جهت نبود که وقتی مولای تاریخی‌مان آقا علی که حضرت محمد و سایر مهاجران را به‌سوی مدینه فرستاد و مسئولیت‌های باقیمانده پیامبر را هم انجام داد، شب آخر هم در بستر پیامبر آرمید تا با فریب دشمن، خروج پیامبر از مکه را ساده‌تر کند. هر کس که یک‌شب، تنها در خانه‌ای خوابیده باشد و احتمال ورود یک دزد مسلح را بدهد می‌تواند تصور کند که آقای ما چه جگری داشته و در چه مداری از فدا بوده است که حتی هجوم گروه بزرگی شمشیر به دست ِ قاتل (و نه حتی دزد!) از ۱۲ يا بقولی۱۸قبيله هم‌قسم و هم‌پيمان هم در آن شب پرماجرا، ذره‌ای در اراده او تأثیر نداشت و از همین‌جا بود که لیله المبیت (شب بیتوته و خوابيدن فداکارانه آقا در بستر سرور كائنات با همان ردای معروف و شناخته شده‌ی پيامبر)، در هجرت تاريخ‌ساز رسول خدا كه مبدأ تاریخ ما مسلمانان شد ، نقش فوق العاده برجسته‌ای دارد.

ما هم در مداری پایین‌تر با تأسی به آقا همان حال ‌و روز را در لیبرتی داشتیم. هر چه به هفته‌ها و روزهای آخر نزدیک‌تر می‌شدیم و تعدادمان کمتر می‌شد اوضاع امنیتی ما خطیرتر و خطرناک‌تر می‌شد و تقریباً هرروز و هر شب در آماده‌باش برای هجوم زمینی و یا حملات موشکی بودیم. به این آماده‌باش دائمی، نگرانی‌های خاص بابت هر سری از مسافرین و انتقال هر کدام از مسئولین برادر یا خواهر ما از لیبرتی به آلبانی را هم اضافه کنید تا ابعاد اشتغال ذهنی دائمی ما را دریابید. واقعاً برای انتقال هر سری از بچه‌ها حدود ۳روز در تقلای بی‌وقفه بودیم چون هر انتقال شامل یک ریل طولانی چک بار و چک پزشکی و چند بار رفت‌ وبرگشت به کمیساریا و طی یک مرحله اداری طولانی بود که رژیم هم در تمام این مراحل سعی داشت سرک بکشد و اخلال ایجاد کند.

خیلی از شب‌ها از نگرانی سالم رسیدن اکیپ بچه‌ها و مسئولین کسی نمی‌توانست بخوابد و مستمراً باخدا صحبت و نجوا می‌کردیم تا با شنیدن انجام پیروزمند هر عملیات، فردایش برای نماز شکر بشتابیم. بعدها هم در اخبار و اطلاعیه‌های شورا هم دیدیم و خواندیم که همه احتمالات وجود داشته است و واقعاً رژیم مثل مار زخم‌خورده به خود می‌پیچیده ولی با عملکرد هوشیارانه و پیچیده سازمان رکب خورد و عقب افتاد!

اگرچه هر سری از بچه‌ها که با چشم اشک‌بار لیبرتی را ترک می‌کردند، ما کمتر و ضربه‌پذیرتر می‌شدیم بااین‌حال افتخار حضور در آخرین سری و پذیرش ریسک آن چیزی نبود که هیچ مجاهدی حاضر باشد از آن صرف‌نظر کند به همین دلیل وقتی ما شنیدیم که جزء آخرین نفراتی هستیم که به آلبانی می‌رویم، در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم.

قرار شده بود در روز جمعه ۱۹شهریور دو هواپیمای دربست مسافربری آخرین سری مجاهدین یعنی ما را منتقل کند ولی متأسفانه ما متوجه شدیم که هواپیمای اول هستیم و باید چند ساعت زودتر لیبرتی را ترک کنیم. به همین دلیل بچه‌هایی در خود رفته بودند ولی دست بر قضا، سیر حوادث و آزار و اذیت نفرات استخبارات حین خروج از لیبرتی و بالا پایین شدن زمان‌بندی حرکت‌ها و معطلی در فرودگاه باعث شد که هواپیمای ما در فرودگاه بغداد حدود یک ساعت بعد از هواپیمای گروه دوم حرکت کند و این باعث شد که ما در داخل هواپیما جشن مفصلی بگیریم که بالاخره ما آخرین سری بودیم! بنازم به دنیای مجاهدین که حتی رقابت و شوخی‌هایشان هم در راستای مبارزه و با سمت ‌وسوی توحیدی و تکاملی و «فاستبقوا الخیرات» است! … محسنان و متقیان به حقیقت ایشان‌اند که از خاک قدمشان بوی نسیم محبت می‌آید … الله‌اکبر!

واقعاً همان‌طور که هیچ ‌وقت نفهمیدم خدا در وجود من چه شایستگی و لیاقتی دید که نور مجاهدت و عضو سازمان بودن را بر پیشانی‌ام نهاد این بار نیز اصلاً ندانستم که دوباره در بین این چند هزار مجاهد برگزیده انقلابی، چطور شد و چه اتفاقی افتاد که من در یگان آخر قرار گرفتم!!

یا مبتدءاً بالنعم قبل استحقاقها …

ای خدا! ای آغازگر و شروع‌کننده به نعمت‌ها قبل از این‌که من استحقاق و لیاقت و ظرفیت درک و حمل آن را داشته باشم!!

واقعاً ای خدای مجاهدین! ما چگونه می‌توانیم شکر تو را به‌ جای آریم؟!

رویداد معجزه در تعادل قوای جدید عراق:

برخلاف دایه‌های مهربان‌تر از مادر که همیشه می‌خواهند سر به تن ما نباشد ولی وانمود می‌کنند برای ما دل می‌سوزانند و دارند ما را از خطرات انتخاب‌های خود آگاهی می‌دهند! و به بهانه نصیحت مستمراً ما را از مخاطرات مسیر زنهار می‌دهند و به بریدگی و تسلیم دعوت می‌کنند! تقریباً همه ما که جزء سری‌های آخر بودیم اتفاق‌نظر داشتیم که انجام هجرت بزرگ بدون پرداخت بها و ریخته شدن خون حداقل تعدادی از ما امکان‌پذیر نیست و پیشاپیش خود را برای هر شقی مثل آنچه در ۱۰شهریور۹۲ در اشرف رخ داد آماده کرده بودیم ولی در عمل و برخلاف تصور ما به‌دلیل تلاش‌های وصف‌ناپذیر و بی‌وقفه خواهر مریم و ارگان‌های سیاسی سازمان و زحمات همه هواداران اشرف نشان و نیز هوشیاری رهبری سازمان در سرعت عمل دادن به ترتیبات هجرت بزرگ و گرفتن فرصت از رژیم و همچنین به‌دلیل به هم خوردن تعادل قوای سیاسی در عراق بعد از کنار رفتن پاسدار مالکی، این مأموریت خطیر به بهترین و زیباترین و دقیق‌ترین شکل بدون کمترین خسارت جانی انجام شد.

علاوه بر آزار و اذیت مزدوران رژیم و ممانعت از آوردن هرگونه کامپیوتر و وسیله برقی و هر لباس آرم‌دار و حتی وسایل شخصی مثل چراغ مطالعه و سشوار و سه‌شاخه و سیم رابط و پوتین و… و درنهایت سرقت همه آن‌ها، یکی از آخرین تلاش‌های رژیم در فرودگاه صورت گرفت و آن زمانی بود که به یکی از مسئولین ما در قسمت پاس کنترل اجازه عبور ندادند و همین حادثه باعث توقف همه ستون و خودداری همه ما از رفتن به این قسمت شد. مسئول این قسمت مستمراً به بقیه ما اشاره می‌کرد که عبور کنیم ولی ما جلوی آنجا ایستاده بودیم و می‌گفتیم حتی اگر یک نفر از ما نیاید همه ما برمی‌گردیم. برای دقایقی جو فرودگاه متشنج شده بود و عملاً حرکت مسافرین متوقف‌شده بود. واقعاً اگر موضوع جدی می‌شد ما چند صد نفر همه فرودگاه را روی سر عوامل رژیم خراب می‌کردیم تا اینکه تعدادی نفرات کت‌شلواری که می‌گفتند از ارگان‌های سیاسی دولت عراق هستند آمدند و بعد از جنگ و جدالی حدود نیم‌ساعته که معلوم بود بین باندهای مالکی‌چی و نیروهای دولتی در جریان بود، جنگ به نفع ما مغلوبه شد و آن‌ها با اجازه عبور به نفر ما عقب نشستند و به‌این‌ترتیب بقیه ما هم عبور کردیم. آخرین تیر در ترکش رژیم هم به سنگ خورده بود!

صحنه عجیب دیگر در فرودگاه زمانی بود که ما از قسمت کنترل پاسپورت‌ها عبور کردیم و وقتی به عقب نگاه کردیم دیدیم نفرات کمیساریا دست تکان داده و دارند خداحافظی می‌کنند و حتی یکی از خانم‌های کمیساریا اشک می‌ریخت! بعد از ۵سال پایداری پرشکوه در لیبرتی همان کسانی که در تمام مدت برخوردهای نامناسبی با ما داشتند اینجا منقلب شده و ابراز سمپاتی و علاقه‌مندی می‌کردند. انگار ایستادگی و پایمردی ما چیزهایی را عوض کرده بود و درنتیجه رفتار آن‌ها هم فرق کرده بود بعضاً از رفتار عوامل رژیمی ابراز تنفر علنی می‌کردند و یا در جابجایی ساک‌های ما وارد شده و سرعت می‌دادند و کمک می‌کردند.

به‌راستی معجزه رخ ‌داده بود! کشتی نوح روی «جودی» نشسته بود، ابراهیم از آتش بیرون زده بود، دریا برای موسی شکافته شده بود، عیسی از صليب به آسمان چهارم صعود کرده بود، تارهای یک عنکبوت حضرت محمد را از دلواپسان قریش حفظ کرده بود و درنهایت:

لشکری عظیم از اعضای سازمان مجاهدین ازجمله همه مسئولین سازمان از صدر تا ذیل با انواع و اقسام پرونده‌های مالکی‌ساخته قضاییه عراق، طی حدود ۶۳ پرواز مختلف – که هرکدامش عملیاتی چندروزه بود – از جلوی چشم و زیردست رژیم، بدون حتی یک شهید یا ریخته شدن یک قطره خون، بدون کوچک‌ترین ضایعه و خسارت، باعزت و احترام، با غرور و افتخار، با زیادت و کرامت، رد شدند و رفتند! مرغ از قفس پرید!

الله‌اکبر! الله‌اکبر! الله‌اکبر!

آدم یاد آن فیلم درباره حضرت محمد می‌افتد که شب هجرت به مدینه، چگونه لابه‌لای گزمه‌های قریش راه می‌رفت و آن‌ها وحشت‌زده و غضب کرده وی را حس می‌کردند ولی نمی‌دیدند!

الله‌اکبر!

بر فراز ابرها:

پس از تیک‌آف اولیه هواپیما در حدود ساعت ۳بعدازظهر جمعه ۱۹شهریور همه بچه‌ها سعی می‌کردند از صندلی خود تا جایی که امکان دارد سرک بکشند و بیرون را نگاه کنند. بیشتر دنبال پیدا کردن و تماشای لیبرتی بودیم. یک نقطه سبز و زیبا در وسط بغداد، ولی با ۷لایه تی‌وال حفاظتی بلند. سنگستانی که با رنج و فدای ۵ساله مجاهدین و بیش از ۳۰میلیون ساعت کار به یک گلستان تبدیل‌شده بود و انصافاً مسئولیت تاریخی و آرمانی خود را در امر سرنگونی و هدایت و رهبری نیروهای خلقی ضد رژیم به تمام و کمال به انجام رسانده بود و به همین دلیل رژیم کمر به نابودی تمام‌عیار آن بسته بود.

صحنه عبور ما از روی لیبرتی خیلی شکوه انگیز و عرفانی بود. اسم تک‌تک شهدا را در دل می‌گفتیم و با آن‌ها عهد و پیمان می‌بستیم که یاد و خاطره آنان را با خودمان خواهیم برد و آرمان‌ها و ارزش‌های آنان را در همه جای جهان گسترش خواهیم داد. من به فرمانده کاظم فکر می‌کردم که عجب رادمردی بود و چه دینی به گردن ما داشت و در مجاهد کردن ما چه زحماتی کشیده بود. به محمود برنافر فکر می‌کردم که در موشک‌باران چهارم وقتی در کنار بنگالی پیدایش کردیم، سر نداشت. به مهدی عابد که سالیان سال فرمانده ما بود و چه خاطرات و داستان‌هایی با او داشتیم. یک‌بار که پدر و مادرم به اشرف آمده بودند من او را برده بودم کمی برای آن‌ها صحبت کند و خاطراتی بگوید. به اکبر که در اولین موشک‌باران، مینی کاتیوشا مستقیماً به او خورده بود و مثل جعفر طیار بدنش چندتکه شده بود، به جواد که از هلند آمده بود، به مصطفی فکر می‌کردم و حسین و شریف و حمید و …

آخرین پرواز از لیبرتی

حین عبور از روی لیبرتی با یاد شهدا با آنان پیمان می‌بستیم

در همین افکار و مرور یاد شهدا بودیم که کمک‌خلبان در بین صحبت‌هایش اطلاع داد خط پرواز ما در ارتفاع ۳۵هزار پایی (حدود ۱۲ – ۱۱کیلومتری بالای زمین) خواهد بود. درنتیجه چند دقیقه بعد ما بر فراز ابرها بودیم.

به‌محض استقرار نسبی، بازار صلوات‌ها و دعاها (مثل اتوبوس تهران، بندرعباس) گرم شد منتها این بار به‌جای (سلامتی راننده، کمک‌راننده، کلاچ و دنده، منِ گوینده، شما شنونده …) همه‌اش صحبت از مأموریت اصلی ما یعنی سرنگونی رژیم و سوگند و استعانت از خدا برای ادامه مسیر بود. یکی از بچه‌ها بلند شده بود و با صدای بلند می‌خواند و بقیه جمعیت تکرار کرده و فریاد می‌زدند:

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و…

فاذا استویت انت و من معک علی الفلک فقل الحمدالله الذی …

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

از طنین فریادهای ما هوای داخل هواپیما می‌لرزید. مهماندارها که برای اولین بار چنین صحنه‌ای را می‌دیدند با تعجب نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند چه کنند! ولی چند دقیقه بیشتر نگذشت که طوری مجذوب صفای صدور و جلای قلوب مجاهدین شدند که بلافاصله رفتند و این بار در میان بهت و تعجب ما مگافون داخلی هواپیما را راه انداخته و در خدمت قوُال نهادند و خودشان هم مؤدبانه و با احترام پشت سر وی ایستادند! درنتیجه از همه بلندگوها و اتمسفر داخلی هواپیما نوای وصل و بانگ «یاهو» بود که ساطع می‌شد! اینجا هم صحنه آرمانی دیگری خلق‌شده بود:

بیش از ۲۷۰نفر مجاهد، آزاد و رها، از قفس پریده و اینک بالاتر از ابرها، در ارتفاع ۱۲کیلومتری، به‌دوراز دسترس وحوش و مزدوران رژیم، مستقیماً و بلا واسطه و از ته دل، با خود خودش، راز و نیاز کرده و عهد و سوگند می‌خوردند.

جای پدر طالقانی خالی که صحنه تسبیح و شناوری یک هواپیمای غول‌پیکر و تهلیل و تکبیر مسافرینش را در بلندای آسمان آبی لایتناهی ببیند و از تحقق تفاسیرش غرق شادی شود! و جای مولانا خالی که در چنین مجلس انسی و محفل قدسی طوری به وجد آید که مدهوش و شیدا برخاسته و غرق سماع و چرخ زدن شود! به‌راستی‌که جای همه صاحب دلان خالی بود!

فرود قهرمانان، پیروزی بزرگ:

ساعت حدود ۷بعدازظهر هواپیمای ما در تیرانا به زمین نشست. جایی که پیش‌تر با قدوم مجاهدین دیگر مزین و منور شده بود … بقول بایزید زمین‌ها باشد که به‌حق تعالی بنالد که بار خدایا ولی‌ای از اولیاء خود به من نمای و ما را چشم به آمدن دوستی منور گردان حق‌تعالی ایشان را سفر در پیش نهد تا مقصود آن بقعه حاصل شود!

بعد از یک روز گرم و طولانی و خسته‌کننده در جنگ و جدال با عوامل وحشی رژیم در عراق، اینجا هوا تاریک شده بود و باران می‌آمد و سرد بود. ماه‌ها بود باران و نسیم خنک ندیده بودیم. لحظاتی بعد از خروج از فرودگاه در خیابانی تعدادی از خواهران مسئولمان را از دور دیدیم که برایمان دست تکان می‌دادند. از دیدن مجاهدینی که برای ما دست تکان می‌دادند غرق شادی شدیم. بعد از طی سخت‌ترین گردنه‌ها ما به دریا رسیده و به بقیه مجاهدین وصل شده بودیم. اولین خبر خوش که شنیدیم این بود که چند لحظه پیش شیپور اخبار سیمای آزادی، خبر پیروزی انتقال بزرگ را جهانی کرده است.

اخرین پرواز از لیبرتی 2

فرود قهرمانان، پیروزی بزرگ

بعد از طی یک مرحله اداری کوتاه، مجدداً سوار اتوبوس شدیم و بعد از نیم ساعت در انتهای خیابانی در یک محل نورانی جمعیت عظیمی را دیدیم که پرچم‌های ایران را تکان می‌دادند. چند دقیقه بعد در میان شعارها و فریادها و بوسه‌ها و احساسات بر روی یک فرش قرمز، خود را در آغوش یاران خودیافتیم… پرستوها به لانه بازگشته بودند.

باورمان نمی‌شد صبح ساعت ۹ در چنگال رژیم و زیر آزار و اذیت و توهین و چماق و تفنگ‌های مزدورانش باشیم و ساعت ۹شب در بین هلهله و فریادهای هم‌رزمان و یاران در محلی امن و خارج از دسترس رژیم. برای جنگ بیشتر و نبرد صد برابر و «اذا فرغت فانصب».

البته همه ما معنای آن فرش قرمز همرنگ خون شهدا که چیزی جز یادآوری مسئولیت و تعهد بیشتر برای ما نبود را نیک می‌دانستیم. به همین دلیل درعین‌حال که در میان جمعیت و در آغوش سایر هم‌رزمانمان و مشغول دیده‌بوسی بودیم در دل خود به خلق قهرمان قول می‌دادیم که هجرت ما از لیبرتی به آلبانی تنها قسمتی و مرحله‌ای از هجرت اصلی و بازگشت ما به ایران خواهد بود، در ادامه هجرت از ایران به عراق و هجرت از اشرف به لیبرتی و اصلاً هجرت از قلب پایگاه یکم شکاری به پاریس و پرواز بزرگ از پاریس به عراق برای تشکیل ارتش آزادی.

با خلق قهرمان عهد می‌بستیم که با انقلاب خواهر مریم معنای جدیدی به دینامیسم هجرت بدهیم و سقف‌های جدیدی بزنیم. هجرت از ارزش‌های ضدانقلابی و ایدئولوژی فردیت فروبرنده خودخواهانه و دیدگاه «اول من» به دنیای پاک صدق و فدا و ایثار و پرداخت و نکران ذات و مقدم داشتن دیگران، هجرت از دیدگاه کثیف جنسیتی آخوندی برای تملک زن به دنیای انسان رها و تساوی زن و مرد، هجرتی متداوم، هر زمان و هر مکان، از بام تا شام، در سفر و در حضر، در نهان و در عیان، در پایگاه، در شهر، بیابان، در خیابان، در اتوبوس، هجرتی مستمر و مستدام، هجرت لحظه‌ای! برای آزادی میهن.

… در زبان علما ابن‌سبیل کسی است که از میهن دور و در دل غربت و رنج سفر روز به سر آرد ولی بر ذوق جوانمردان ابن‌سبیل کسی است که از عادت‌ها و خواهش‌های هوای خویش بریده گردد و از خویش و جمله مردمان به‌یک‌بارگی دل برگیرد!

با یادآوری این جمله ساموئل بکت برای خلق قهرمان «منم» می‌زدیم که: ما قدیس نبوده و نیستیم ولی سر قرارمان مانده‌ایم، چند نفر دیگر می‌توانند لاف چنین کاری را بزنند؟

در دل به خلق قهرمان اطمینان خاطر می‌دادیم که در سرزمین جدید عزم و همتمان برای آزادی میهن صدچندان خواهد شد چرا که باوجود خواهر مریم و شورای مرکزی و هزار کانون شورشی در سراسر جهان سرنگونی وظیفه ماست و باید برای آن عزمی جزم‌تر از همیشه ایجاد کرد.

کوتاه‌سخن آنکه:

ما مجاهدین همان‌طور که به برگ برگ تاریخچه این سازمان افتخار می‌کنیم با یادآوری حماسه لیبرتی و همه شهدا و کارزارها و خاطراتش به‌عنوان یکی از بالابلندترین و پرثمرترین شاخسارهای این شجره طیبه به خودمان می‌بالیم و سر به آسمان می‌سائیم.

ما معتقدیم لیبرتی یکی از دامنه‌های متعالی نبرد مقدس ما و یکی از پله‌های تکامل و ترقی مقاومت مردم ایران برای رسیدن به آزادی است. (کما این‌که دریکی از جمع‌بندی‌ها به این رسیده بودیم که یک روز پایداری در لیبرتی معادل یک فروغ جاویدان است).

به‌عبارت‌دیگر،‌

لیبرتی شعله آزادیخواهی مردم ایران را که از اشرف به امانت‌گرفته بود به احسن وجه حفظ کرد و روشن نگاه داشت تا در قالب انتقال بزرگ و هجرت جمعی مجاهدین به آلبانی آن را فروزان‌تر کند.

لیبرتی کانون نبرد جنبشی بود که بزرگ‌ترین پروژه استراتژیک رژیم یعنی تلاش برای رسیدن به بمب اتمی با صرف صدها میلیارد دلار را در هم کوبید و جام زهر برجام را به حلقوم خامنه ریخت.

آری!‌

تا دنیا دنیاست و تا زمانی که کره زمین گرد است و دور خورشید می‌چرخد و روز و شب از پی هم رونده و دونده‌اند، لیبرتی هم مثل ستاره‌ای در آسمان سازمان مجاهدین و در فلک تاریخی سیاسی ایران‌زمین در تلألؤ و درخشش است. یک‌ذره از حماسه لیبرتی به هدر نرفته است. تمام آن فداکاری‌ها و جانبازی‌ها ذخیره و متکاثف شده است. آرمان لیبرتی در مدارهایی بالاتر تداوم دارد و عناصر انسانی تسلیم‌ناپذیر آن‌که وفای به پیمان را سرلوحه مرام کرده بودند همچنان آماده و منتظرند.

پس بعد از ریختن جام زهر برجام به حلقوم ولی‌فقیه رژیم،

بعد از عملیات بزرگ انتقال جمعی مجاهدین از لیبرتی به آلبانی به‌عنوان بزرگ‌ترین عملیات تاریخ مقاومت ایران،

بعد از تغییر دوران ناشی از شکست سیاست کثیف مماشات،

پیش به‌سوی جام زهر حقوق‌بشر و تحقق جنبش دادخواهی و باز کردن پرونده قتل‌عام ۶۷ و همه پرونده‌های تروریستی و ضدبشری رژیم و تهاجم حداکثر به رژیم در همه زمینه‌ها با رهبری امانت بزرگ مردم ایران، خواهر مریم.

خود مولا علی یار و یاورش باد.

رحمان- ش

 

تاج عزت ما در ليبرت

iran spring eddc6

«سال 57 در زندان قصر بود. آن موقع من سه سال بود كه به جرم هواداري از سازمان در زندان‌هاي مختلف بودم ولي هنوز به بزرگترين

آرزوي خودم يعني ديدار برادر مسعود نرسيده بودم هر روز انواع اخبار و تفاسير و جزوات و كتاب‌هاي او به دستمان مي‌رسيد و تغذيه مي‌شديم ولي اين‌ها كجا و ديدار و وصل حضوري كجا؟
يكروز بعد از شام كه ديگر صداي تظاهرات بيرون زندان قطع نمي‌شد و رژيم در حال اضمحلال كامل بود و در داخل زندان هم زندانبانان ديگر كاري به كسي نداشتند و پاسيو و بي خيال شده بودند و حتي تردد بين بندها هم براي زندانيان نيمه آزاد شده بود تصميم گرفتم به همراه يكي از بچه‌ها از فضاي جديد استفاده كرده و به ديدارش بروم بعد از عبور از چند سالن و هواخوري وارد بندي شديم كه شنيده بوديم او آنجاست. اگرچه ابتدا با نگاه‌هاي متعجبانه و عاقل اندر سفيه زندانيان مواجه شديم ولي با معرفي خودمان و دليل مراجعه به بند آنان اعتمادشان را جلب كرديم. به وضوح معلوم بود نزد فرد مهمي مي‌رويم بطوريكه راهنمايان، ما را به همديگر تحويل مي‌دادند. انگار نه انگار كه ما در زندان هستيم و ملاقاتي هم خودش زنداني است و صحنه طوري بود كه گويا مثلا با يك فرمانده عالي رتبه نظامي در محل كار يا اتاق عملياتش قرار داريم و براي حضور در نزد وي بايد از او اجازه و زمان گرفته شود. خلاصه بعد از طي همه اين مراحل، دقايقي بعد ما در اتاق وي و چند متري اش ايستاده بوديم و از شدت ذوق احساس بي وزني داشتيم. در حال صحبت و كار با چند نفر در كنار خود بود. وقتي ما را به او معرفي كردند به سرعت و با خوشحالي و خنده بلند شد و طوري ما را در آغوش گرفت كه احساس مي‌كرديم سال‌هاست ما را مي‌شناسد. در كنار خود جايي براي ما باز كرد و ما را در كنار خود نشاند. ابتدا با چند سوال كوتاه فرصت را به ما داد ولي مگر ما چه داشتيم بگوييم و چه مي‌دانستيم كه او نمي‌دانست به همين دليل چند دقيقه بعد ما ديگر حرفي نداشتيم و او شروع كرد. ابتدا وضعيت سياسي و خرابي وضع رژيم، بعد اعتلاي روزمره سازمان و جنبش، تفاسير قران، خاطراتي از خودش، از محمد آقا، از يارانش، تشكيل سازمان، فلسطين، شهدا بخصوص شهيد كاظم ذوالانوار ...
در اين بين اگر گهگاه مراجعه فردي صحبت ما را قطع مي‌كرد او بلافاصله با يك جواب كوتاه به طرف ما بر مي‌گشت و اولويت را به ما مي‌داد هرچه بيشتر تعريف مي‌كرد عطش و عشق ما بيشتر مي‌شد و احساس زيادت و كرامت مي‌كرديم، به خودمان مي‌باليديم كه چه مسيري را انتخاب كرده‌ايم و عجب دلداري برگزيده‌ايم و اصلا نمي‌دانستيم شب است يا روز و نمي‌فهميديم كه چقدر زمان گذشته است همين قدر فهميديم كه برخي چراغ‌ها خاموش شده و ترددات كمتر شده بود. نشان به آن نشان كه با شروع مجدد تحرك سايرين متوجه شديم زمان اذان صبح شده است و ما بي خبر از دار و دنيا مستغرق درياي وصل از بعد زمان خارج شده‌ايم...»
وصل آمد و از بيم جدايي رستيم با دلبر خود به كام دل بنشستيم
آن شهيد والامقام
خاطره زيباي بالا نقل به مضمون از آموزگار و الگو و همرزم و مسؤل عزيز و والا مقام ما مجاهد شهيد فرمانده كاظم ابريشمچي بود. آن مرد مراد و آن كادر همه جانبه مجاهد خلق كه ساليان سال همراهي و همرزمي تحت مسؤليت او از افتخارات من بوده و كمك‌ها و راهنمايي‌ها و نكاتي كه از او آموخته‌ام تا پايان عمر ره توشه و آذوقه سفرم در اين مسير سخت ولي باشكوه خواهد بود. نمي‌دانم در جلد چندم اصول كافي خواندم كه كليني دربارة يكي از شاخصاي ائمه شيعه گفته بود كه حاضر در محضر امام با سكوت مواجه نمي‌شود يعني امام اين قدر از علوم ارضي و سماوي، ناسوتي و لاهوتي، غني و سرشار است كه وجود نوراني اش دائما منبع افاده و افاضه است. فرمانده عاليقدر ما براستي از اين نظر نمونه و مستوره‌اي از همين ائمه و پيشوايان عقيدتي و انقلابيون برجسته بود. كافي بود در هر نشست يا مناسبت سوالي كوتاه مثل ...اولين بار برادر را كجا ديدي؟... 30 خرداد كجا بودي؟ ... خبر انقلاب ايدئولوژيك را چطور شنيدي؟ (كه خودش داستان بسيار جالب و بامزه و آموزنده‌اي دارد)... در فروغ تا كجا رفتي؟ ...را بهانه ورود به درياي اندوخته‌ها و تجاربش مي‌كردي، گنجينه‌اي حاصل دهه‌ها مبارزه روزمره و نفس گير با دو ديكتاتوري. ما در اين مواقع به راستي زمان را فراموش مي‌كرديم و تنها پيشآمد حادثه‌اي يا عدم تعيني يا تغيير برنامه و يا تمام شدن زمان نشست بود كه ما را از غلبات وجد به واقعيت صحو و از حال عرفاني به حال مضارع مي‌آورد. با اين حال من ول كن نبودم و بعد از رفتن همه با يك فضولي مستحب سراغش رفته و اماكن و تواريخ را تدقيق كرده و در گوشه‌اي يادداشت مي‌كردم. با چنين رابطه و عاطفه‌اي بين او و ما نيروهاي تحت فرماندهي اش معلوم است كه بعد از پر كشيدنش بر ما چه گذشت و ما چه كشيديم. من هميشه براي تسكين خودم جايگاه كنوني او فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ {قمر- 55} و بشارت و پيام شهادتش را براي خودم زمزمه مي‌كنم وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ{ آل عمران- 170} يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ ... و در ذهنم او را در مجمع و بارگاه اخلاء و احباب و در كنار محمد آقا و اشرف و موسي و بقيه عشاق و ياران تصور مي‌كنم كه به آن حبيب وصل شده، به لحظات حيف و حسرت و افسوس ما مي‌خندند...

ملك الموت بر رابعه عدويه رسيد رابعه گفت تو كيستي؟ گفت من هادم اللذاتم، موتم الاطفالم، مرمّل الزوجاتم! (من منهدم كننده لذت‌ها، يتيم كننده اطفال، بيوه كننده زنان هستم!) رابعه گفت اي جوانمرد چرا از خود همه خصلت‌هاي بد نشان مي‌دهي و از آن خصلت‌هاي نيك هيچ نگويي؟! گفت آن چيست گفت وأنت «موصل الحبيب إلي الحبيب»...
كمي درباره موشك پراني خامنه‌اي:
اگرچه درباره شرايط خراب رژيم مي‌شود كلي صحبت كرد و از جنبه‌هاي مختلف، فروپاشي محتوم و نزديك ديكتاتوري آخوندي را بررسي كرد ولي براي فهم دليل اقدام اخير خامنه‌اي در زدن ليبرتي بايد مثل آقاي موشكاف چند پارامتر را برجسته تر كرد:
-خامنه‌اي در تعادل قواي داخلي آن قدر پايين آمده و روحاني طوري دم در آورده است كه هر حرفي خامنه‌اي مي‌زند چند ساعت بعد روحاني (آن هم با در آوردن اداي لحن و كلمات خامنه‌اي) جوابش را مي‌دهد، او در نماز جمعه در دانشگاه تهران مي‌گويد، اين در دانشگاه صنعتي جواب مي‌دهد. او در مجمع نخبگان!! مي‌گويد، اين در مجمع پخمگان جواب مي‌دهد...
-همانطور كه حتي احمدي نژاد هم در برخورد با واقعيت‌هاي سرسخت بيروني در پايان دورة رياستش عوض شده بود و به جاي صحبت از پاره كردن قطع نامه‌ها دنبال پرچم ايران و كورش و هخامنشيان افتاده بود، عظما هم در برخورد با كوه خشم مردم حتي به دلواپسان هم خيانت كرد و بساطشان را از جلوي مجلس جمع كرد و در مجلس هم لاريجاني به عربده كشان ولايت گفت كه آقا گفته است رأي بدهيد و تمام!
ولي فقيه واقعاً شده است چوب دو سر نجس! نه مي‌تواند به باند رقيب چيزي بگويد چون ديد راه اتمي بسته است و تحريم‌ها خفه‌اش مي‌كند و نه مي‌تواند شاهد از دست رفتن حيثيت و آبرويش باشد و دو دستي هژموني را به اكبر شاه تقديم كند.
-در سياست خارجي با همه تأكيدات روزانة امثال شمخاني روي اهميت سوريه ولي بدليل ضربات جدي كه رژيم خورد و مهمترين پاسدارانش عمودي رفته افقي برگشتند، مجبور شد كاسه كوزه هژموني در آنجا را جمع كند و نقداً تحويل روسيه دهد چون ديگر دستگاهش نمي‌كشد چون سپاه مثل بستني كيم در حال آب شدن است چون تهديد خطرناكتري در داخل دارد به همين دليل هم خودش براي ظريف اسفند دود كرد و او را با سلام و صلوات به وين فرستاد و پشت سرش آب ريخت و كلي هم اندر باب تدين اين بچه بسيجي صحبت كرد. روحاني هم نه گذاشت و نه برداشت و با صراحت و پررويي گفت الگوي ما براي سوريه الگوي برجام است يعني مي‌خواهيم جام زهر سوريه را هم مثل اتمي تا ته به حلقوم عظما بريزيم و همه اين‌ها پيامش براي پاسداران كه كارشان قبلا پوشيدن لباس نظامي و پوتين گتر كرده و بستن مرز در سوريه و مديترانه بود، الان بستن مرز در داخل و ورود به تجارت و شركت سازي و مواد مخدر و كار فرهنگي با كت و شلوار شده است.
در يمن هم كه مدعي بود هرشب با برادران حوثي لب باب المندب وضو گرفته و نماز دو ركعتي غفيله مي‌خوانند. توفان قاطع چنان بلايي سرش آورد كه آنجا هم نيرو‌هايش چمدان‌ها را بسته و برگشتند و رئيس جمهور مشروع يمن هم براي تشكيل دولت وارد يمن شد. در عراق هم هر روز كه مي‌گذرد تنفر عمومي از مالكي جانش بيشتر مي‌شود و هرروز از جانبي درخواست محاكمه يا پيگيري يكي از دزدي‌هاي او مطرح است...
-از آنطرف پيوند عنصر پيشتاز و درياي حمايت‌ها و پشتيباني‌هاي مردمي به نقطه‌اوج مهمي رسيده است و گويا ديگر ترس مردم ريخته است مادران شهدا علناً موضع مي‌گيرند و پيام مي‌دهند و براي يزيد و دكل دزدها و اختلاس‌چي‌ها خط و نشان مي‌كشند. در خيلي از اخبار و موضع‌گيري‌ها صحبت از قتل عام‌هاي سال‌هاي قبل مي‌شود. زندانيان با اسم و رسم بعد چند ساعت از هر حادثه بيانيه مي‌دهند و بالا تا پايين رژيم را مي‌شويند و مي‌گذارند كنار. از نقش تاريخي و پيامبرگونه مجاهدين در رهبري عنصر اجتماعي مي‌گويند، فلاكت رژيم هم به حدي رسيده است كه ديگر نمي‌تواند يك زنداني سياسي را هم اعدام كند چون ديده است كه با هر شهيد ده‌ها و صدها زنداني ديگر با صدايي بلندتر برمي خيزند و جاي شهدا را پر مي‌كنند و از طرف ديگر تحمل تبعات سياسي و بين المللي‌اش را هم ندارد.
-درباره فضاي انفجاري جامعه هم كه واقعاً مافوق تصور است خيلي وقت‌ها مثل آمار فقر در جامعه يا تعداد كارتن خواب‌ها آدم فكر مي‌كند اين كه در روزنامه‌هاي خود رژيم آمده است اشتباه چاپي است آمار كارخانه‌هاي تهران و تبريز و ياسوج و سنندج و... تا عسلويه و مرند كه صحنه اعتراضات و اعتصابات است از شمار خارج شده است. اعتصاب بازارهاي شهرهاي مختلف تمامي ندارد. مردم غيور آذري زبان طوري به خاطر يك برنامه رژيم قيام كردند كه در بسياري از آن استان‌ها رژيم تا مرز سقوط رفت...
با مروري سريع بر اوضاع نظام و وضعيت خرابش بنظرم ديگر اقدام بزدلانه و ناجوانمردانه خامنه‌اي در زدن ليبرتي مفهوم مي‌شود كه تماما نشان دهنده ضعف و بيچارگي و درماندگي علي گدا و تماميت رژيم است چون اگر قدرت داشت تن به برجام نمي‌داد و بي دنده و ترمز ادامه مي‌داد. نه اين كه دست به اين كار تروريستي پست و رذيلانه در رديف كارهايي مثل گروگانگيري در يك مدرسه، بمب گذاري در يك محيط غير نظامي مشابه حوادث پاريس بزند. به هرحال بعد از فهم علل و اسباب دست يازيدن رژيم به اين كار و تنگناي خفه كنندة خامنه‌اي، اولين سوال مهم اين مي‌شود كه آيا رژيم به هدفش رسيد يا نه؟ و آيا رژيم كلاً با اين اعمال قادر به نابودي يا كمرشكن كردن مجاهدين هست يا نه؟ كه خودش موضوع بحث جداگانه‌اي است كه طول و تفسير دارد ولي نقداً گوش كردن به ترانة «روز حساب» و دقت در محتواي نغز آن كه تنها بعد از گذشت 48ساعت از حادثه اجرا شد جواب كوتاه خوبي به اين سوال است.
عكس العمل جماعت وامانده و پاسداران سياسي:
بنازم رهبر مقاومت را كه در اولين پيام بعد از حادثه به درستي پيش بيني كرد كه دوباره سر و كلة منتقدين!! هم براي عوض كردن جاي جلاد و قرباني پيدا مي‌شود. دقيقاً همان طور هم شد و بلافاصلة حضرات به فرموده شروع كردند. منتها اين بار چون واقعاً كار كثيفي صورت گرفته بود كه با هيچ منطقي نمي‌شد ماست‌مالي‌اش كرد و همه طرف‌هاي ريز و درشت و چپ و راست عليه آن موضع گرفتند فقط تعداد محدودي از نيروهاي خلص سياسي رژيم بودند كه اين بار ديگر تعارفات و لوس بازي 80 – 20 را كنار گذاشته بودند و با يك جمله كه (وضع رژيم كه معلوم است ولي ...) فحاشي عليه مقاومت و مبارزه و هر نوع پايداري را شروع كردند. اين جماعت لئيم فقط منتظر بهانه‌اي براي ترويج بريدگي و دفاع از رژيم و خنجر زدن از پشت به مقاومتند.
شعر:
سگي را گر كلوخي بر سر آيد زشادي برجهد كين استخوانست
وگر نعشي دو كس بر دوش گيرند لئيم الطبع پندارد كه خوان است
آن تواب تشنه به خون، آن به تن زنده به دل مرده، به روز بيكار و به شب بيعار، و آن وكيل بي شرم، آن لئيم حيا خورده بي آزرم، آن ناجوانمرد نابكار و ديگري آن خائن قديمي آن خلف بلعم باعورا كه هنوز خود را عضو شورا مي‌پندارد، از سردمداران اين جريان بودند... آن مشتي بيگانگان نا خواستگان بي علت كه دنيا بر ايشان آراستند و شيطان بر ايشان گماشتند تا بهر ناسزا پيوستند و ز راه وفا برگشتند...
اولي كه از هر فرصتي براي زدن زيراب مبارزه استفاده مي‌كند مي‌پرسد: «مجاهدین در عراق ... مشغول کدام مبارزه با رژیم هستند ... کارزارهای بعدی .... (مجاهدين) چیست؟»
شعر:
اي بي خبر از سوخته و سوختني عشق آمدني بود نه آموختني
انگار نه انگار كه سي و چند سال است مجاهدين با 120هزار شهيد در يك جنگ روزانه و مستمر با رژيم هستند و انگار نه انگار كه مجاهدين بودند كه تنور جنگ ضدميهني را گل گرفتند و جام زهر آتش بس را به حلقوم خميني ريختند، باعث شقه‌هاي مستمر در رأس رژيم بوده‌اند و نگذاشتند رژيم هيچ وقت به ثبات برسد، پروژه چند صد ميليارد دلاري اتمي خامنه را روي سرش خراب كردند و طوري به خاك سياهش نشاندند كه الآن روحاني هم برايش لغز مي‌خواند.
بنگريد كسي كه تنها كرسي اش يك دفترچه خاطرات درباره همراهي و بعد خيانت به آن مجاهدان سرفراز و سربه دار است و با زالوگري از اسامي پاك آنان براي خودش دكان باز كرده است چگونه به آرمان آن‌ها هم خنجر مي‌كشد. آخر صعاليك فضاي مجاز را به واصلان قرب الهي و اهل حقيقت چه كار؟ سزاوار خسف و مسخ و غرق (سرنوشت قارون ويهودي‌هاي خائن وفرعون) را چه به شايستگان محبت و رحمت و مغفرت؟!
شعر:
ميوه تا كي خوري ز باغ كسان؟ چه فروغت دهد چراغ كسان؟
نام مردم فروختن تا چند؟ چوب همسايه سوختن تا چند؟
اين‌ها حتي از پاسداران رژيم هم جنايتكارترند چون خود رژيم 24ساعته اعتراف مي‌كند عامل همه بدبختي ما اين‌ها هستند و مثلا قيام 88 زير سر اين‌هاست... بيشتر خانواده‌ها دنبال سيماي آزادي هستند... با نوحه خواني زنان هم قصد سرنگوني ما را دارند...
ديگري هم مثل ارشميدس كه از وسط حمام بيرون پريد و فرياد زد يافتم! يافتم! گويا بزرگترين كشف قرن 21 را كرده است و آمده وسط خيابان هوار مي‌كشد: «ایها‌الناس لیبرتی زندان نیست کشتارگاه است» !! تا بلافاصله در قدم بعد نتيجه بگيرد: «رهبر مسؤل است»
شعر:
اي چو بز از ريش خود شرميت نه برگرفته ريش و آزرميت نه
ظلوم جهولي كه صبح تا شب درگير خور و خواب و خشم و شهوت و اخيراً هم ملك و املاك است، يادش رفته كه همه اسم و رسم پوشالي كه بدون كمترين پرداخت بها براي خود دست و پا كرده بود تماماً نتيجه خون و رنج و شكنج و زحمات همين مقاومت و همين رهبري است كه امروز در مقابلشان خنجر كشيده است و به جاي وكالت، نقش خارج كشوري دادستان عمومي انقلاب برادر اژه‌اي را بر عهده گرفته است. كما اين كه همه كارزارهاي حقوقي اين جنبش و طرح 14ماده‌اي و مواضع مجاهدين و... را فراموش كرده است. آخر ظلوم جهول را چه به احباي آن لم يزل و لايزال؟! «حمأ مسنون» (گِل بدبو) را چه به ًاولئك المقربون؟!»
شعر:
اي رنج ناكشيده كه ميراث مي‌خوري بنگر كه كيستي و مال كه مي‌بري؟
وآن يكي كه به راستي طبق گفته خودش «در گوشه‌ای دل‌شکسته و زانوی غم در بغل» دچار عذاب وجدان عالم خيانت است شيوه حجت الاسلام حسيني در برنامه «اخلاق در خانواده» شبكه دوم را در پيش گرفته است كه هواداران اشرف نشان و آن مبارزان هميشه در صحنه را به بريدگي نصيحت كند: «به خود شک کنید... دل به ظاهر این تشکیلات نبندید... یک زندگی شرافتمندانه در پیش ... کمی با خود خلوت کنید چند روزی با خود بیندیشید و به وجدانتان مراجعه کنید شک نکنید که همه حقایق را در خواهید یافت...»
حافظ: برو معالجه خود كن اي نصيحت گوي
گلستان: نصيحت از دشمنان پذيرفتن خطاست وليكن شنيدن رواست تا بخلاف آن كار كني كه عين صوابست
قران : اخْسَؤُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ {مؤمنون -108} گم شويد در جهنم و با من صحبت نكنيد (معزي در توضيح آيه خيلي جالب توضيح داده است كه اين عبارت قراني نهيبي است كه به سگ مي‌زنند)
شعر:
تو پنداري كه از مردان راهي كدامين مرد؟ سرگردان راهي
چو پندار تو برگيرند از پيش كسي مرده سگي برخيزد از خويش
آخر وقتي طرف بريده است و به همه ارزش‌ها و مقدسات پشت كرده است، مگر سابقه و سال‌هايي كه وبال گردن و بار خاطر سازمان بوده است به پشيزي مي‌ارزد؟ تازه همه اين‌ها باعث مي‌شود كينه و حقد بيشتري داشته باشد و روي دست پاسدارهاي رسمي بلند شود. اين‌ها را هم از خود در نياورده‌ايم و از قران و مكتب متعالي مان آموخته‌ايم كه حتي بلعم باعورا پيامبر مستجاب الدعوه هم كه در زمان موسي بريد و دنبال زدن موسى و رهبري و سر جنبش بود خدا در قران مثال سگ را برايش مي‌آورد كه اگر به او حمله كني زبان در مي‌آورد و اگر رهايش هم كني باز زبان در مي‌آورد ... فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث... {اعراف - 176}
كلام ما:
ما مجاهدان ليبرتي ضمن تعظيم و عرض احترام نسبت به روح پرفتوح 24 شهيد مجاهد خلق مجددا در پيشگاه خدا و خلق قهرمان و همه اشرف نشانان و هواداران داخل و خارج با آن شهدا براي ادامه مسير تا روز سرنگوني تجديد پيمان مي‌كنيم.
ما از همان روز اول كه در اين مسير قدم گذاشتيم نسبت به همه مخاطرات مسير اشراف كامل داشتيم و انواع و اقسام جنايات رژيم را در داخل ديده و لمس كرده بوديم و بر بدن‌هاي بسياري از ما هنوز آثار آن‌ها وجود دارد. ما چون تحمل ديدن ظلم آخوندهاي حاكم بر ميهمان و فروش كليه و قرنيه چشم و مغز استخوان را نداشتيم از خانه و كاشانه خودمان جدا شده و هجرت كرديم و به مجاهدين پيوستيم.
ما نيامده‌ايم كه بگيريم، ما آمده‌ايم كه پرداخت كنيم، آمده‌ايم كه از بدن‌هاي خود پلي براي رهايي و پيروزي خلقمان بسازيم. حتي جنيد هم هزار سال قبل، بر اين كه شهادت پذيري اولين شرط عضويت در محفل خواص و مقربون است تاكيد كرده بود:
فالروح اول نقدة تاتي بها في وصلنا إن كنت من خطابنا
(جان اولين بهايي است كه بايد بدهي در وصل ما، اگر از خواستگاران ما هستي)
ما براي جان به در بردن و رفتن به خارجه و يا شركت در مراسم سيزده بدر و مسابقه گل كوچك به‌اشرف و ليبرتي نيامده‌ايم و بيش از همه و پيش از همه نسبت به تهديدات حال و آينده خودمان آگاهي كامل داريم به همين دليل نيازي به هيچ وكيل وصي و دايه مهربانتر از مادر آنهم از نوع خائن و بريده نيازي نداريم. ما از الان تا روز قيامت با آن‌ها مرزبندي داريم و بر آنان لعنت مي‌فرستيم.وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ{ص- 78}
ما مثل چه‌گوارا بر اين نكته تاكيد مي‌كنيم كه جان ما در برابر واقعيت انقلاب و سرنگوني ارزشي ندارد و بر كساني كه رذيلانه گرد و خاك مي‌كنند كه صورت مساله جان نفرات ليبرتي است لعنت مي‌فرستيم و با صداي بلند و در كمال آگاهي فرياد مي‌زنيم كه صورت مسأله سرنگوني رژيم و رهايي خلق قهرمان ايران است و در اين مسير بايد هر بهايي نياز بود پرداخت شود و البته كه بايد هميشه اول از همه از طرف مجاهدين خلق باشد.
ما با شرمندگي فراوان از خلق و خالق و رهبري مان به خاطر كم و كسري‌ها و نكرده‌هايمان اعلام مي‌كنيم كه راه و رسم مجاهدي را آگاهانه و مختارانه انتخاب كرده ايم و همين كه رهبري مان زمينه‌اي مثل سازمان مجاهدين و مكاني مثل ليبرتي براي ما تهيه كرده است بسيار سپاسگزاريم و بابت آن سر به آسمان مي‌سائيم و روزانه هزار بار خدا را شاكريم وگرنه حداكثر و در بهترين حالت مثل صحابه صادق بكائين (گريه كنندگان) بوديم كه وقتي سپاه پيامبر راه مي‌افتاد و عزم جنگ مي‌كرد اين‌ها چون آنقدر فقير بودند كه حتي آذوقه و توشه چند روز سفر خود را نداشتند براي بدرقه سپاه اسلام مي‌آمدند ولي كاري جز خداحافظي با چشم گريان و دعا و صلوات براي مجاهدان نمي‌توانستند انجام دهند ولي چون صفاي دل و نيت پاكشان براي پيامبر مشخص بود آن‌ها را دلداري مي‌داد و نوازش مي‌كرد و بشارت مي‌داد كه در لحظه لحظه جنگ روحشان با پيامبر و رزمندگان حاضر و ناظر و مأجور است.
واقعا اگر سازمان و اشرف و ليبرتي نبود ما چه مي‌كرديم و كجا بوديم؟!
كاي فرازنده اين چرخ بلند وي نوازنده دل‌هاي نژند
در دولت به رخم بگشادي تاج عزت به سرم بنهادي
... شيخ ما بسيار گفتي خداوندا هرچه از ما به تو رسد استغفرالله و هرچه از تو به ما رسد الحمدلله !!
رحمان ش
آذر 94

معشوق اول و آخر

iran spring 1 a79a0

گفته بوديم كه جام زهر اتمي صدبار بيشتر و سريعتر از جام زهر آتش بس در همه اركان رژيم نفوذ كرده و آثار خود را نشان خواهد داد. هنوز كه نه به دار است و نه به بار، و هنوز كه خامنه‌اي مي‌گويد اتفاقي نيفتاده است، بند بند رژيم در پس لرزه‌هاي جام زهر، مثل يخ در برابر آفتاب تموز درحال وارفتن است. در صدر و بالا، جناح خامنه‌اي كه مجبور به سركشيدن جام زهر شد، مذبوحانه از پذيرش تبعات آن سرباز مي‌زند و روزانه به شديدترين وجه به حاجي خاطره و نوچه‌اش شيخ فري حمله مي‌كند. در مقابل رفسنجاني هم كه خودش يك رند تمام عيار و كلاشي هفت خط است و بوي تعادل قوا و خرابي وضع عظما را از چند كيلومتري فهميده است، كوتاه نمي‌آيد و يك قلم، رندانه جواب داده بود كه اگر خاطرات من نبود اين سيدعلي الآن ولي فقيه نبود!! واقعاً هم اين بار از رو بسته است كه بساط سيدعلي را اگر هم نتوانست جمع كند، لااقل درهم بريزد.

ما يك رفيقي داشتيم كه عشق كمرشكن او را كشته بود و اصلا ذليل رانندگي خودروي سنگين بود و هرجا هم مي‌نشست مثل بزن بهادر مخ ملت را كار مي‌گرفت و صحبت از رانندگي‌اش در كوه و كمر مي‌كرد ولي هر بار هم كه براي امتحان تصديق مي‌رفت رد مي‌شد! يكبار، ديگر رودربايستي را كنار گذاشته و از او پرسيديم: تو با اين همه ادعا و لاف و گزاف در دست فرمان چرا از پس يك امتحان ساده رانندگي بر نمي‌آيي؟ آخر مشكل در چيست؟ گفت: راستش را بخواهيد افسر راهنمايي مرا به دو علت رد مي‌كند يكي اينكه سبيل پرپشت ندارم و دوم اينكه بدنم و دستانم خالكوبي نيست!! حالا رفسنجاني هم خيلي برايش زور دارد كه فقط بخاطر نداشتن ريش و عمامه مشكي بايد ساليان سال سماق پادشاهي را بمكد و حسرت بخورد. به همين دليل هم وقتي پسرش را گرفتند كوتاه نيامد و به تقليد از «آميتا باچان» در فيلم هندي «قانون» فيلم كمدي درام وداع با اسلحه (ببخشيد وداع با فرزند!) را روي اينترنت گذاشت و موجب انبساط خاطر و از خنده روده بر شدن همه ايرانيان در برنامة خبر تو خبر شد!!

آخوند اشل پايين و بي فرهنگ نكرده بود لااقل يك دست لباس تر و تميز تنش كند و بلند شده بود با همان زيرشلواري مامان دوز و لباس خواب آمده بود جلوي دوربين و در گوش مهدي جانش ياسين ميخواند!! ...خلاصه اينكه سگ دعواي قدرت بعد از جام زهر شكل علني به خود گرفته و دو طرف براي ام المعارك در انتخابات اسفند خبرگان آماده ميشوند.

وضع رژيم در بدنه و مجلس و كميسيون‌هاي آن و سگ دعواي بين دلارام و دلواپس هم بر همين منوال است و هر روز رسايي و كوچك زاده در مجلس عربده مي‌كشند و شريعتمداري هم در كيهان تيغ مي‌كشد و تهديد مي‌كند و لايه‌هاي پايين تر دلواپسان هم مسخره مي‌كنند كه «فكت شيت من زير درخت آلبالو گم شده». طرف مقابل هم كه پرروتر از اين حرف‌هاست ككش نمي‌گزد و خط خودش را مي‌رود و حتي هنوز ترجمه دقيق برجام را رو نكرده است و آن طرفي‌ها را در خماري گذاشته است و در مسير باي دادن همه دم و دستگاه اتمي تخته گاز مي‌رود و ظريف دودره باز هم به طور اتفاقي!! جلوي اوباما تا كمر خم مي‌شود و دستش را مي‌بوسد و عرض جان نثاري و آرزوي استدام سايه همايوني مي‌كند!!

گذشته از عوارض داخلي جام زهر، در صحنه سياست خارجي و دخالت‌هاي رژيم در كشورهاي منطقه هم به كلي كُلك و پر رژيم ريخته است. در عراق كه چند وقت پيش رژيم دنبال درست كردن مجسمه حاج قاسم در يكي از ميادين اصلي بغداد بود، الآن وضع طوري شده است كه شبه نظاميان رژيمي چنان وارفته‌اند كه جنگ كذايي با تكفير و داعش را رها كرده و مورچه وار از زمين و دريا به سوي بلاد كفر راه افتاده و در به در كشورهاي شرق و غرب اروپا شده‌اند و عكس‌هايشان را هم روي اينترنت گذاشتند كه مثلا طرفي كه چند ماه قبل با يك من ريش و پشم و پيشاني بند سبز و لباس نظامي كنار ابومهدي مهندس در پشت خاكريز دنبال شربت شهادت بود، الآن با تي شرت آستين كوتاه و گوشواره و النگو و مدل موي خامهاي به تقليد از برادر بكهام!!، در پشت سياج مرزهاي بلغار و مجار و كروواسيبراي يك ويزاي ورود، له له مي‌زند. در يمن و لبنان و سوريه هم تأثيرات جام زهر طوري بوده است كه باعث شد مثلا در سوريه رژيم از دور خارج شده و روسيه وارد مدار بحران شود كه خودش داستان ديگري دارد و نيازمند بررسي‌هاي ديگري است.

و اما يكي از جالب ترين آثار جام زهر، نفوذ و نشر و نشت زهر در بين جماعت بريده و خائن و مزدور يا همان گروه برون مرزي سربازان گمنام ولايت است. به واقع در «چراگاه مدعيان و لافگاه بي سرمايگان و بارگاه مجمع بي خطران و بي‌حاصلان» خر تو خري شده است! چون پدر خوانده ضعيف شده و در حال نزع است نوچه‌ها كه همه تكيه گاه و سرمايه خود را بر باد رفته مي‌بينند هر كدام ديگري را مقصر مي‌داند و برگ جديدي از پته آن يكي، روي آب مي‌ريزد. قانون مندي خروج گام به گام از جبهه خلق (و بعضا هم يك دفعه و ارتماسي!!) و رفتن به زير عبا كاملا عيان و آشكار شده است و دعواي دلآرام و دلواپس با همان ريتم اينجا هم جريان يافته است:

يكي وضع ديگري را را آن قدر خراب مي‌داند كه او را يكي از قربانيان جريان حاكم رژيم مي‌داند و به‌او توصيه مي‌كند كه تمامي رشته‌هاي مرئي و نامرئي خود را با رژيم بگسلد. از آن طرف ديگري، لو داده است كه اين بابا در تيف اخبار بريده‌ها را براي آمريكايي‌ها راپورت مي‌كرد و وضع رواني‌اش طوري خراب شده بود كه يك روز مي‌گفت بياييد به بوش و كاندوليزا رايس نامه بنويسيم و از آنها كمك بخواهيم و روز ديگر از خواب بلند مي‌شد و مي‌گفت بيا اطلاعيه بدهيم سازمان مجاهدين درست كنيم!! (خنده حضار!! باور كنيد!! همين طوري نوشته و گفته‌اند!)

دنياي مجازي است ديگر! حرف مفت زدن هم كه ماليات ندارد! صبح تا شب مي‌نشينند و وراجي و تايپ مي‌كنند. حتي زحمت نمي‌كشند يك بار حرف‌هاي خودشان را بخوانند و غلط‌هاي املايي و انشايي را تصحيح كنند و اصلا اين كار را مسئوليت خودشان نمي‌دادند. در حيرت و ظلمت و اوهام خويش مي‌چرخند و مي‌چرند.

آيه: إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ {جاثيه- 24} تنها پايبند گمان خويشند. چيزي جز وهم و افسانه نيستند.

گويا فقط موظفند كه بنويسند و حتماً طبق هر كلمه يا صفحه پولشان را بگيرند. ولي فصل مشترك همة نوشتهها و دعواها و حرف و حديث اين جماعت تأييد همان قانون قديمي است كه در دنياي سياست و جنگ و دعواي بين مجاهدين و مقاومت و مردم ايران با رژيم ضدبشري آخوندي، جبهه سومي وجود ندارد و هر فرد و جريان سياسي در بين اين دو قطب سراپا متضاد به هر ميزاني كه از مجاهدين فاصله بگيرد به رژيم نزديك مي‌شود. مگر مي‌شود كه پليسة آهني ناچيز بين دو قطب قوي يك آهنرباي غول پيكر ادعاي استقلال كند؟ الا اينكه اعتراف كند آهن نيست و پلاستيك و لاستيك است! مگر مي‌شود در شب الكلاسيكو يك نفر فوتباليست حرفه‌اي يا علاقه مند به فوتبال ادعا كند در ته قلبش نه طرفدار بارسلون است و نه رئال و بلكه بي طرف و يا طرفدار فنرباغچه تركيه است! الا اينكه مثل باباي من كه تأسف مي‌خورد چرا ما عمرمان را براي فوتبال به هدر مي‌دهيم صادقانه بگويد به فوتبال علاقه‌اي ندارد و برايش مهم نيست قرمزها پيروز شوند يا سفيدها و خواب را بر فوتبال ترجيح دهد. مگر مي‌شود يك كوهنورد در كمركش يك كوه سر به فلك كشيده نقشه مسير خودش را مشخص نكند كه رو به قله مي‌رود يا رو به دره؟! و هرچه از او بپرسند بالاخره كجا مي‌روي؟ بالا يا پايين؟ بگويد فعال محيط زيست و عضو سبزها هستم! مگر مي‌شود يك نفر كه بقول خودش بيشتر عمرش را در سازمان گذرانده است و بعد بريده و رفته است و براي خودش در فضاي بي هزينه مجازي با يك لب تاپ، دكان سايت و سياست باز كرده است، ادعا كند نه با رژيم است و نه با مجاهدين! بلكه «فعال سياسي» است و «مستقل و بي طرف»!!

جهان واقعي از صدر تا ذيل گواه همين قانون است و زرق وبرق‌هاي مختلف در مقابل اين قانون مجالي ندارند . منتها برخي پوشيده و پيچيده مي گويند و مي نويسند و با رژيم رابطه دارند و غيرمستقيم زيراب مقاومت و مبارزه و ايستادگي و سازمان و آرمان را مي زنند و برخي هم رك و پوست كنده مي گويند مثل آن آبروباخته كه با لحن لمپني اش آشكارا مأموريت ابلاغ شده را اعتراف مي كند: «ما جدا شدگان فعال سياسي چه مي خواهيم؟ مگر جز افشاگري عليه رجوي؟ خوب حالا ما چه كار كنيم اين كار مطلوب رژيم هم است؟»

ضرب المَثَل: آن قدر نمرديم كه از قبرستان آمدند دنبالمان!...همه را برق مي‌گيرد ما را غلام دررفته!

بيت: تن خاكي به ما چه‌ها كه نكرد! چه كشيديم از اين دني زاده!

ملاحظه مي‌شود كه خدا وكيلي در اثبات و تأييد قانون مذكور ما كم گفته‌ايم كه زياد نگفته‌ايم منتها تفاوتي كه با گذشته وجود دارد اين است كه به خاطر وضع خراب رژيم و تعادل قواي جديد رژيم بعد از زهر اتمي، شقه و دعوا و درگيري تا فيها خالدون رژيم يعني آخرين سرانگشت‌هاي مرئي و نامرئي‌اش در خارج كشور هم سرايت كرده است كه ديگر بي پرده همه چيز را لو مي‌دهند. بعد هم براي توجيه خفت و خواري و نكبتي كه سر تا پاي وجودشان را فراگرفته است، پاچة مجاهدين را مي گيرند كه گويا كارشان از پايه اشكال داشته و مجاهدين بايد از ابتدا دست از همة آرمانهاي عدالت خواهانه شسته و به زير «عباي آخوندها» مي خزيدند. آرزويي كه صدالبته به گور خواهند برد.

بيت: دوست كجا و تو كجا اي دغل نور ازل را چه به (بل هم اضل)

لطيفه: ...يكي پيش مولانا شمس الدين تبريزي، قدس الله سره، گفت كه من به دليل قاطع، هستي خدا را ثابت كرده ام. بامداد مولانا شمس الدين فرمود كه دوش ملايكه آمده بودند و آن مرد را دعا مي‌كردند كه: الحمدلله، خداي ما را ثابت كرد! خداش عمر دهاد! در حق عالميان تقصير نكرد! اي مردك! خدا ثابت است اثبات او را دليلي مي‌نبايد. اگر كاري مي‌كني، خود را به مرتبه و مقامي پيش او ثابت كن. و اگر نه، او بي دليل ثابت است...

در يكي از بحث انگيزترين آيات قران آمده است: الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى {هود- 5} خدا بر عرش جاي گرفت، كه حول تفسير كلمه به كلمه اين آيه مفسران نكات مختلفي گفته شده است و گويا تا عصر مغول اين بحث‌هاي طلبگي بهانه‌هايي براي تصفيه حساب‌هاي سياسي و انتقام جويي عليه يكديگر و تكفير همديگر بوده است. شمس در جايي ديگر از زبان مردي به همسرش گويد: چكنم كه ما را عاجز كردند بجان آوردند آن هفته آن عالم گفت خداي را بر عرش دانيد هركه خداي را بر عرش نداند كافر است و كافر ميرد اين هفته عالمي ديگر آمد برتخت رفت كه هركه خداي را بر عرش گويد يا بخاطر بگذراند به قصد كه بر عرش است يا بر آسمان است عمل او قبول نيست منزه است از مكان. اكنون ما كدام گيريم برچه زييم بر چه ميريم؟ عاجز شدهايم! همسرش به آن مرد گفت اي مرد عاجز مشو و سرگردان مينديش اگر بر عرش است و اگر بي عرش است اگر در جاي است و اگر بي جايست هرجا كه هست عمرش دراز باد. دولتش پاينده باد. تو از درويشي خود انديش و درويشي خويش كن.

سازمان مجاهدين با داشتن راهبري پاكباز و فرزانه و با كارنامهاي پرافتخار 50سال است در نبرد با دو ديكتاتوري هر روز و هر ساعت گلي و مژده اي نو مي‌آورد. دولتش پاينده باد. همان طور كه همه تصميم گيري‌ها در اين 50سال جمعي بوده است جمع مجاهدان پايدار هم در بررسي و تحليل اشكال‌هاي محتمل تاكتيكي شركت داشته و خواهند داشت و هر بار مصمم تر و جنگاورتر از قبل پيش خواهند رفت. نتيجه را هم هرچه باشد بي پروا و مخلصانه به خلق قهرمان گزارش مي‌دهند...دست حق نگهدارشان!

بيت: دوست كجا و تو كجا اي عنود! مرده چه باشد برِ حي ودود!

در قرآن خوانده و شنيده بوديم كه نتيجه بريدگي و شرك به خدا سرگرداني در بين آسمان و زمين و ربوده شدن توسط مرغان آسمان است و انسان به ناكجا آبادي مي‌افتد كه خودش هم نمي‌داند كجاست... وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ {حج- 31}... ولي فكر نمي‌كرديم كه به‌اين ميزان آشفتگي عقلي و روان پريشي برسند كه قصد تأسيس سازمان مجاهدين ديگري كنند!! شايد هم اجراي فرموده بوده است! والله اعلم بالصواب!

مي‌گويند كفار براي مبارزه با قرآن تصميم گرفتند آياتي مثل قرآن ابداع كنند در نتيجه به مدت 40روز جماعتي از روشنفكرانشان را جمع كرده و با مغز گندم خالص و گوشت گوسفند و شراب كهنه پذيرايي مي‌كردند تا با خيال راحت به تركيب جملات بپردازند تا اينكه به آيه نغز و عجيب و زيباي 44 در سوره هود مربوط به داستان نوح رسيدند كه يكي از زيباترين و بليغ ترين و فصيح ترين و موجزترين آيات قران و زبان عربي است و چند فراز طولاني از داستان نوح را در چند جمله كوتاه و مختصر شرح داده است... وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ... به‌اين آيه كه رسيدند درمانده و آشفته شده و وا رفتند و گفتند اين ديگر سخني است كه هيچ كلامي شبيه آن نيست و بلند شده پي مزدوري خويش گرفتند...

بيت: دوست كجا و تو كجا اي جهول! خو نكند دوست بهر بوفضول!

در اين كرانه:

هرچه در آن سوي تفرقه و تشتت است اينجا جمع است،

هرچه آنجا عنود و كنود است اينجا ودود و شكور است،

آنجا وحشت و غربت اينجا وحدت و قربت،

آنجا برجام و فريبكاري اينجا فرجام و رستگاري،

آنجا جام زهر اينجا شهد وصل،

آنجا سقوط و تباهي اينجا صعود و تعالي،

آنجا انحطاط دلواپس و دلآرام اينجا اعتلاي شوراي مركزي،

آنجا ابتر اينجا كوثر،

آنجا سگ نفس و خود پرستي اينجا سيمرغ رهايي و فداكاري،

آنجا اولئك هم الخاسرون اينجا اولئك هم المفلحون،

آنجا الذين يختانون، اينجا الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون،

آنجا لعنّاهم، اينجا هديناهم،

آنجا مَن يَعصِ الله، اينجا من يُطِع الله،

آنجا عذابا مُهينا، اينجا اجرا عظيما،

در آن خرابه تبديل رودخانه و درياچه به نمكزار و در اين كرانه تبديل سنگستان به گلستان! دودي به چشم دشمنان، نوري به چشم دوستان! بالاترين هديه جشن 50سالگي سازمان از مجاهدان، به همه هواداران و خلق قهرمان!!

آنجا هر روز انشقاق و انشعاب و جناح بندي و بريدگي و انحطاط، اينجا هرروز معجزهاي نو و شاهكاري جديد، بالابلندتر و اعجاب انگيزتز:

آيه: َمَا نُرِيهِم مِّنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا {زخرف- 48} و هر معجزه‌اي که به آن‌ها نشان داديم از معجزه ديگر عظيم تر بود.

ما مجاهدين ليبرتي هر روز و هر ساعت و هر لحظه بر همان عشق و انتخاب اولمان پاي فشرده و تجديد پيمان مي كنيم همان عشق و معشوق فراموش ناپذير اول و پايدارترين عشق. عشق به خدا و خلق، به خواهر مريم و برادر مسعود و همه مجاهدان و خواهران رها و طراز مكتب در شوراي مركزي نوين سازمان مجاهدين خلق ايران!

بيت : و هواكَ اولُ ما عرفتُ من الهوى و القلبُ لاينسى الحبيبَ الاوّلا

(عشق تو اولين عشقي بود كه شناختم. و قلب، هيچ گاه معشوق اول را فراموش نمي كند.)

رحمان. ش

مهر94

آرمان‌گرايي در گردهمايي پاريس

 

iran2 59968

در سال‌هاي قبل از پيوستنم به‌سازمان تعريف و فهم درستي از آرمان و آرمان‌گرايي نداشتم به‌تجربه فقط مي‌دانستم همه بدبختي‌ها و مشكلات ما و مردم ما زير سر رژيم است. به‌مرحله نيازمندي و دردمندي رسيده بودم كه خودش از مراحل عالي تكامل انساني است. در مثل مانند آن طفل در الهي‌نامه عطار شده بودم كه وقتي با مادرش به‌بازار رفت و گم شد فقط گريه مي‌كرد و احساس نياز داشت. نه اسم مادر خود و نه آدرس خانه را بلد بود ولي همين دردمندي كافي بود كه ستايش عطار را برانگيزد كه:

اگر تو مرد صاحب درد گردي حريم وصل را در خورد گردي
به‌بيان‌ديگر وجه منفي و نارضايتي از شرايط موجود را دريافته بودم ولي هنوز تا دنياي اثبات و حريم وصل فاصله‌ها داشتم.
يک‌بار كه نوجواني بيش نبودم مادرم با دادن يك 200توماني من را براي خريد نيم كيلو يا يك كيلو گوشت فرستاد من عادت داشتم تند راه مي‌رفتم از دور ديدم قبل از من يك خانم با چادري كهنه وارد قصابي شد و بعد از پاييدن چپ و راست به‌پيش‌خوان قصابي نزديك شد در همين فاصله كوتاه من وارد قصابي شده بودم. او از آن قصاب سبيل‌کلفت تقاضاي 20تومان گوشت كرد و همزمان متوجه شد من به‌كنار او رسيده‌ام قصاب هم با بي‌اعتنايي و خشم گفت كمتر از 50تومان گوشت نمي‌فروشد ولي آن زن ايستاده بود و با نرفتن خود گويا اصرار يا التماس مي‌كرد. قصاب با بي‌حوصلگي رو به‌من كرد و درخواستم را پرسيد و مشغول من شد. تا زماني كه گوشت را بگيرم انگار صدسال بر من گذشت و از خشم و خجالت زجركش شده بودم. به‌محض گرفتن گوشت مغازه را ترك كرده و هرگز پشت سرم را نگاه نكردم. در مسير برگشت احساس گناه مي‌كردم خودم آن موقع نمي‌دانستم به‌خودم چه مي‌گويم ولي بعدها كه اين جمله محمد آقا را شنيدم كه گفته بود: «آخه اين زندگي چيه؟» يادم آمد كه من هم در مسير برگشت مستمراً اين جمله را با خودم زمزمه مي‌كردم. آن‌شب آن‌قدر حالم گرفته بود كه به‌بهانه دل‌درد شام نخوردم و گويا آن گوشت و غذا بر من حرام شده بود.
آرمان و آرزوي آن‌روزهاي من چيزي در حد نجات مردم ايران و بهبود وضعيت اقتصادي و عدالت اجتماعي بود ولي چون هنوز اين آرمان براي من در يك سازمان و عنصر ملموسي مجسم نبود هرروز دل درگرو معبودي داشتم. از علاقه‌مندي به‌ادامه تحصيل در معماري و ادبيات و فيزيك تا گرفتاري در انواع عشق‌هاي زميني و تا رفتن به‌ژاپن و دبي و ... واقعاً خدا به‌سازمان مجاهدين خير بدهد كه به‌زندگي من سمت‌وسو و آرمان و هدف و معنا و مفهوم بخشيد و مرا از سرگشتگي نجات داد.
متاع تفرقه در كار ما همين دل بود خداش خير دهد هر كه اين ربود از ما
آرمان در سازمان:
اگرچه براي هر انسان موحدي آرمان و مقصد نهايي بنا به‌فحواي آياتي مثل (و الي الله المصير / و الينا ترجعون /... ) ديدار آن معشوق ازلي و ابدي و آن ولي التوفيق و عامل همه پيروزي‌هاست ولي در سازمان به‌اين مفهوم متعالي و ملكوتي و خدايي يك لباس زميني و يك مفهوم مادي و دست‌يافتني در ايستگاه ماقبل آخر به‌اسم جامعه بي طبقه توحيدي پوشيده شده‌است تا آن آرمان بالابلند هرچه ممكن‌تر و دست‌يافتني‌تر شود. واردکردن خلق قهرمان در بسمله ( گفتن بسم الله الرحمن الرحيم) و تبديل آن به‌عبارت زيبا و نيروبخش «به‌نام خدا و به‌نام خلق قهرمان ايران» نيز در همين راستاست. كما اينكه سرنگوني رژيم هم يكي از مراحل همين روند تكاملي و در طول و تأييدکننده آرمان ماست.
جالب اين‌که آرمان‌گرايي منحصر به ايدئولوژي‌هاي توحيدي نيست و هر انقلابي كه بخواهد از دنياي روشنفكري فاصله گرفته و در پي كاري جدي و تغييري بنيادي در جامعه باشد خود را به‌آن نيازمند مي‌بيند. چه‌گوارا در كتاب خاطرات بوليوي مسلم مي‌داند كه براي آن‌که چريك گرسنگي و تشنگي و بيماري و جراحت و خستگي و شكنجه را تحمل كند بايد با آرماني پشتيباني شود. وي مي‌گويد اين آرمان بايد ساده و مستقيم باشد نه استادانه و تخيلي، اما بايد چنان استوار و آشكار باشد كه آدمي بتواند بي‌هيچ دودلي جان را درراه آن بازد اين آرمان نبايد خيلي پر آب‌وتاب باشد براي دهقان مالكيت زمين براي كارگر مزد بهتر. وي تأکيد دارد هرچه هدف قابل‌لمس‌تر، عزم چريك استوارتر.
حتي بنا به‌نوشته كتاب «آيين جوانمردان» در قرون‌وسطي كه ورود به‌جرگه شواليه‌هاي راستين همراه با مراسمي در كليسا و پوشيدن لباس‌هاي خاص شواليه بود بعد از اعتراف نزد كشيش و تعهد به‌وظايف خود و غيره وقتي شواليه نامداري از متقاضي مي‌پرسيد چرا مي‌خواهي وارد جرگه شواليه‌ها شوي؟ مال‌اندوزي؟ تن‌آسايي؟ نام و نشان؟ او مي‌گفت هيچ‌کدام، براي آرمان بزرگ شواليه‌ها كه ايثار جان‌و مال براي ديگران و ناچيز شمردن مرگ درراه اجراي تعهد اخلاقي و ديني است و سپس شواليه بزرگ با پهناي شمشير سه‌بار بر گردن و سيلي محكمي به‌وي مي‌زد كه نشانه آخرين توبه‌اي بود كه شواليه بايد بدون تلافي‌جويي تحمل كند. برادران شرقي اين شواليه‌ها يعني همان جوانمردان و اهل فتوت هم چهره‌هاي آرماني و اسطوره‌اي همچون آقا علي و حضرت ابراهيم و حضرت يوسف داشته‌اند و در برخي فتوت نامه‌ها آمده‌است كه خاتم فتوت حضرت حجت يعني همان صاحب جامعه بي طبقه توحيدي است كه اين‌روزها به‌جشن ولادتش نشستيم.
آرمان در تاريخچه:
حركت آرمان‌خواهانه در سراسر تاريخچه افتخارآميز سازمان ما موج مي‌زند. بنيان‌گذاري 3نفره، دفاعيات جانانه بعد از دستگيري، جنگيدن براي آرمان با تمام وجود، حتي به‌قيمت اعدام و نقطه كمال، همه و همه حاكي از انتخاب و ديدگاه آرماني جديدي بود كه توسط بنيان‌گذاران پايه‌ريزي شد و بعدها براي بيش از 4دهه توسط خود مسعود پيش رفت. بيانيه 12ماده‌اي زير چشم ساواك و در شرايط ضربه، درافتادن با ارتجاع در داستان ليبرال ارتجاع، عزيمت به‌فرانسه، ورود به‌توفان پرتلاطم انقلاب ايدئولوژيك، عزيمت به‌عراق آن‌هم در كوران جنگ ايران و عراق، دل به‌درياي فروغ زدن و ده‌ها نقطه سرفصلي ديگر اثبات‌کننده روحيه فداكار و پاک‌باز مسعود در تثبيت ارزش آرمان‌گرايي و فداي بي چشمداشت است.
مطابق اين ديدگاه مجاهد خلق براي راه و اصولي كه انتخاب كرده‌است بايد بدون هيچ چشمداشتي فدا كند نبايد دنبال چرتكه انداختن وحساب و كتاب باشد اگر راهي درست است بايد ابراهيم‌وار خود را به‌آب و آتش زد. اگر لازم باشد بايد مثل قيس بن مسهر از برج پايين پريد بايد مثل كاظم افجه‌اي و علي اكبر اكبري از كمترين فرصت براي رهايي و وصل استفاده كردند نبايد به «خود» فكر مي‌كرد. اين‌كه چه مي‌شوي مهم نيست مهم آن راه و مسير و آرمان است. نبايد دنبال سود و زيان و آينده‌نگري باشي. اصلاً خيلي وقت‌ها فرصت نيست و تو چند لحظه بيشتر مجال انتخاب نداري و بايد تصميمي فوري و ناگهاني بگيري و اگر لحظه‌اي تأخير كني و به‌حساب كتاب بيفتي و شيرجه نزني از دور خارج مي‌شوي و شايسته اين مسير نيستي و بهتر است دنبال کاروکاسبي و بازار و تجارت بروي.
... نقل است كه جواني را در مجلس جنيد حالتي ظاهر شد. توبه كرد و هرچه داشت به غارت داد و حق ديگران بداد و هزار دينار برداشت تا پيش جنيد برد گفتند حضرت او حضرت دنيا نيست آن حضرت را آلوده نتواني كرد. بر لب دجله نشست و يک‌يک دينار آن در دجله مي‌انداخت تا هيچ نماند برخاست و به‌خانقاه شد. جنيد چون او را بديد گفت قدمي كه يک‌بار بايد نهاد به‌هزار بار نهي؟ برو كه ما را نشايي. از دلت برنيامد كه به‌يكبار در آب انداختي؟ در اين راه نيز اگر همچنين آنچه كني به‌حساب خواهي كرد به هيچ جا نرسي. بازگرد و به‌بازار شو كه حساب و صرفه ديدن در بازار راست آيد...
در ديدگاه آرمان‌خواهانه بايد به‌وظيفه انديشيد و نبايد به نتيجه فكر كني. تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز. بقيه‌اش با تو نيست و همان كسي كه با مرغكي حقير لشكري جرار با تانك و توپ و نفربر و فيل و اسب را از پا انداخت، همان‌که با يك پشه بال شكسته كسي را كه ادعاي خدايي داشت نابود و خوار كرد، خودش در شب قدر مقرر همه امور را در نصاب خود خواهد نشاند.
از نگاه آرماني طلب وصول عين وصول به‌مطلوب است. همين‌که كسي در راهي قدم گذاشت و حاضر شد براي آن معشوق و مراد بها بدهد وصل محقق شده‌است و عمليات انجام گرفته‌است. به‌قول شمس تبريزي:
هركه به‌جد تمام در هوس ماست، ماست هركه چو سيل روان در طلب جوست، جوست
اين اشتياق و حركت همان است كه جبران خليل جبران آن‌را مساوي با ارزش انسان ـ كه خودش ارزشمندترين محصول هستي است ـ دانسته و در حمام روح گفته است: ارزش انسان در چيزي كه به دست مي‌آورد نيست، بلكه در چيزي است كه مشتاق به دست آوردن اوست.
در اين ديدگاه حتي سؤال كردن از نتيجه هم خلاف شرط ادب و وفاست و نشان مي‌دهد سالك در عشق خود بي‌شائبه نيست و چشمداشت دارد. سؤال ابوبصير آن شيعه راستين كه پرسيد چه زماني فرج و گشايش مي‌رسد كافي بود كه باعث آشفتگي و خشم مولا و محبوبش امام صادق شود و سالش را با سؤال و عتاب برگرداند كه: ابوبصير! تو هم دنياطلب شده‌اي؟! كسي كه اين امر [و اين آرمان] را بشناسد براي او به‌واسطه انتظارش فرج حاصل شده است. اساساً در وادي عشق و آرمان سؤال جواب و گفتگو و بحث و اقناعي در كار نيست. خدا دليلي براي نزديك نشدن باباآدم و ننه‌حوا به‌آن درختي كه اين‌همه مشكلات و بدبختي و خميني و خامنه‌اي را براي ما آورد ارائه نمي‌كند، طالوت دليلي براي نخوردن آب نمي‌دهد، خضر بجاي جواب به آقايمان موسي او را شلاق كش مي‌كند كه شايسته همراهي او نيست، كسي براي ابراهيم توضيح نمي‌دهد چرا بايد با يك چاقوي كيك بري كند سر اسماعيل را ببرد؛ خدا براي حبيبش كار توضيحي نمي‌كند كه چرا اول بايد در مكه به‌سوي كعبه نماز بخواند و بعد در مدينه به‌سوي بيت‌المقدس بچرخد و دوباره بعد 16ماه به‌سوي كعبه برگردد كه اين همه مورد طعن و مسخره يهود قرار گيرد! خود پيامبر هيچ دليل مْسكتي درباره فرماندهي اسامه جوان براي رجال قوم كه سبيل تا سبيل صف‌کشيده بودند نمي‌گويد؛ داستان ولايت‌عهدي امام رضا چه سؤال و ابهاماتي را برنينگيخت كه هنوز در خيلي از كتب ادامه دارد. هيچ‌يک از آن‌هايي كه نسبت به خردسالي امام محمدتقي براي رهبري جنبش مسأله‌دار شده و نق مي‌زدند جواب قانع‌کننده‌اي نگرفتند.
قبل از حركت از ايران سراغ دو تا از بچه‌هايي كه در زندان قرار گذاشته بوديم بلافاصله بعد از آزادي به‌سازمان بپيونديم رفتم و پرسيدم كي برويم؟ گفتند ما نمي‌آييم. پرسيدم چه مرگتان است؟ گفتند سؤال داريم. پرسيدم چيه؟ گفتند چرا سازمان همه كارها را دست زنان داده است؟ بااينکه در دلم خنديدم سعي كردم به‌اندازه عقل آن موقعم توضيح بدهم ولي آن‌ها گفتند قانع نشدند گفتم خوب بياييد برويم آنجا از خودشان بپرسيم گفتند نه، ما تا قانع نشويم نمي‌آييم. همان‌جا فهميدم موضوع سؤال نيست و حضرات تمام كرده‌اند بعدها شنيدم با يك توده‌اي قديمي در محفلي بْر خورده‌اند و او زير پايشان نشسته است. مي‌گفتند يكي از آن‌ها در داخل براي اينكه دچار عذاب وجدان نشود حتي ديگر از ديدن سيماي آزادي هم خودداري مي‌كند! مسجل شد كه موضوع سؤال و اقناع نبوده است چون كسي كه سؤال دارد و دردمند است، كنجكاوي مي‌كند، مي‌پرسد، خود را به‌آب و آتش مي‌زند، دنبال مي‌كند، راه مي‌افتند، و نه اين‌كه دست بالا كند و برود.
مشابه همين بهانه ( قانع نشدن) را در نوشته‌هاي يكي از بريده‌ها ديدم كه با پررويي گفته بود: «من كه بيش از يك دهه عمر و جوانيم را در سازمان مجاهدين بوده‌ام هر کاري مي‌كنم قانع شوم كه درك كنم سازمان به چه چيز دل خوش کرده است كه اين‌طوري شعار سرنگوني، جام زهر، شقه و شكاف در رأس هرم جمهوري اسلامي، مقاومت سراسري و ...مي‌دهد، بازهم از درك آن عاجزم؟!»
به‌راستي مردك بريده كه به قول خودش بيش از يك دهه در خط مقدم نبرد پاكبازانة مجاهدين با رژيم ددمنش خميني با چشم خودش همه حقيقت امور را دريافته است، از درك چه چيزي عاجز است؟ چه چيزي را نمي‌تواند بفهمد؟ آن جماعت حدود بيست‌هزارنفره اصحاب اخدود در چند هزار سال قبل و در دنياي مادون ارتباطات و آگاهي‌ها و كامپيوتر چه چيزي را مي‌ديدند كه وي آن را نمي‌بيند؟ اصحاب كهف چرا بالاترين مناصب حكومتي را رها كردند و پا در مسيري با سرنوشت نامعلوم گذاشتند؟ چه‌گوارا به‌چه اميدي وزارت صنايع را رها كرد و به بوليوي رفت؟ گاريبالدي قهرمان وحدت ايتاليا چرا در 65سالگي از قدرت كنار كشيد و دوباره به‌ميدان مبارزه برگشت؟ زاپاتا چرا همين كار را كرد؟ عشق بي‌مانند بلال حبشي و ياسر و سميه از كجا بود كه روي سنگ‌هاي داغ، احد احد مي‌گفتند؟ آن‌ها چگونه خود را قانع مي‌كردند؟ آيا داستان، داستان آرمان و فداي بي چشمداشت براي آن نيست؟ اگر آن پير عارف زنده بود حتماً بجاي توضيح و تفسير بيشتر با يك سيلي جانانه به اين مردك مي‌توپيد كه : «برو اي بطال كه عاشقي نه كار تست!!»
آرمان‌گرايي در گردهم‌آيي پاريس:
خيلي وقت‌ها درتشبيه اعمال بوالعجب سازمان درمي‌مانم و نمي‌دانم آن‌ها را به معجزه تشبيه كنم يا به کرامت؟! در تفاوت بين معجزه و كرامت فكر مي‌كنم در رساله قشيره خواندم كه نوشته بود: معجزات خاص انبياء بود و اوليا را كرامت بود. انبياء مأمورند به اظهار معجزه و بر ولي است پنهان داشتن آن و نبي بر معجزه به قطع و يقين گويد ولي دعوي نكند و قطع نكند (يعني با اطمينان نگويد) از بيم آنكه نبايد كه مكري بود... و در ادامه براي مثال از كرامت مواردي آورده بود همچون: قصه آصف معاون سليمان كه پيامبر نبود، توانايي‌هاي خاص ذوالقرنين، اجابت دعا، پيدا شدن طعام يا آب به وقت گرسنگي يا تشنگي يا شنيدن ندايي از هاتفي، صحبت كودكان در زمان يوسف يا اصحاب اخدود و حتي صحبت حيوانات مثل خر بلعم باعور و سگ اصحاب كهف و...
موردي مثل درآمدن از ليست تروريستي براي خود من به‌واقع مثل معجزه پيامبران بود. مي‌گويند وقتي موسي و هارون روز اول با هزار دلهره و نگراني به درگاه فرعون رفتند از طرف دربانان قصر فرعون مورد تمسخر قرار گرفتند كه لباسشان بوي اغنام مي‌دهد و از ورودشان جلوگيري كردند ولي درنهايت امر خدا محقق شد و همان موساي پشمينه‌پوش فرعون را با همه اعوان‌وانصار و جاه و جبروتش، غرق در دريا و عبرت بني‌بشر كرد.
در داستان ليست تروريستي هم كه روز اول دو سه نماينده سازمان با نگراني و ناباوري و با کفش‌ها و لباس‌هاي ساده و معمولي و با پاي پياده جلوي وزارت خارجه آمريكا و كشورهاي اروپايي رفتند همين برخوردها را ديده و شنيدند. اين بندگان خدا حتي عصاي موسي و يد بيضا هم نداشتند و در دستشان مثلاً چند كيف مندرس و مقداري اسناد و مدارك بود. از من و سلوي (بلدرچين و ترنجبين) و مائده آسماني خبري نبود و شايد چند ساندويچ گوجه خيار و يا حداكثر كتلت سرد كه براي صرفه‌جويي در كيفشان گذاشته بودند كه بتوانند بروند در پياده‌رو يا يكي از پله‌هاي جلوي وزارت خارجه بخورند. تنها عامل مشترك اين‌ها با موسي همان عشق و شوق و آرماني بود كه موجب پيروزي در بزرگ‌ترين كارزار حقوقي در تاريخچه علم حقوق و قضا و جزا شد.
گردهمايي سالانه پاريس را هم به‌راستي اگر نتوان با معجزه تشبيه كرد چيزي از كرامت اولياء كم ندارد. آخر در كجاي اين دنيا و كدام سازمان انقلابي و يا حتي دولت مي‌تواند چنين تجمعي از سراسر دنيا و همه قاره‌هاي جهان با حضور اين تعداد از شخصيت‌هاي مطرح و تراز اول تشكيل دهد كه باوجود همه اختلافات و ديدگاه‌هاي متفاوت و گرايش‌هاي گوناگون فكري ‌روي يك نقطه مشترك و يك آرمان مهم مثل جنگ عليه بنيادگرايي و رژيم به توافق برسند. كه اين نقطه مشترك دست بر قضا همان مشكل اصلي و تهديد يك جهان هم باشد. ديگر از اين كرامت بالاتر چه مي‌خواهيد؟ نكند انتظار راه رفتن بر روي آب يا طي الارض داريد؟!
...يكي به نزديک شيخ بل عباس قصاب درآمد . از وي طلب كرامات كرد. شيخ گفت... عالمي را روي به ما آورد تا از خرابات‌ها مي‌آيند و از ظلم‌ها بيزار مي‌شوند و توبه مي‌كنند و نعمت‌ها فدا مي‌كنند و از اطراف عالم سوختگان مي‌آيند و از ما او را مي‌جويند. كرامت بيش از اين چه بود؟! ...
واقعاً كدام انسان آزاده‌اي در جهان است كه هرساله اين گرد هم‌آيي از طرف سازمان ما را ببيند و غرق شگفتي نشود و در دلش هزار بار مقاومت مردم ايران و سمبل و شاخص آن خواهر مريم را تحسين نكند؟! هرسال بهتر و باشكوه‌تر از سال قبل. نه‌تنها خبري از كهنگي و يكنواختي نيست بلكه هر بار گويا بشريت، بيشتر به‌درستي اين آرمان پي مي‌برد و تشنه‌تر و نيازمندتر مي‌شود. در اين گردهمايي آرماني و عاشقانه خبري از تكرار نيست. بقول عرفا«لا تكرار في التجلي». هرچه هست تجلي و ظهور است. مثل روز و شب، مثل نسيم، مثل نماز، مثل تعهد و سوگند وفا، مثل چشمك ستاره‌ها و مثل بهار و طراوت و سبزي و زايندگي و تجدد. يك نو شدن و جوان‌گرايي دائمي است. آن درخت ثابت قرآني است كه هرسال شاخه‌ها و شكوفه‌هاي جديدي مي‌دهد و بالا و بالاتر مي‌رود و درعين‌حال همزمان ثمرات و بركاتش دائمي است، روزانه در اخبار و شيپورهاي پيروزي سيماي آزادي بازتاب دارد و نويد محقق شدن محتوم آرمان آزادي مردم ايران و منطقه و جهان را مي‌دهد.
بقول خواجه عبدالله انصاري: اين آن درخت است كه رب العالمين گفت و جاي ديگر از آن خبر داد كه «اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين به اذن ربها» ثمره اين درخت نه چون ثمره ديگر درختان است كه از سال تا به سال يک‌بار ميوه آرد بلكه اين درخت هر ساعتي بلكه هرلحظه‌اي نو ميوه‌اي آرد هريکي به رنگي ديگر و به طعمي ديگر و بويي ديگر. حلاوت عابدان از بار اين درخت است، سور دل مريدان از بار اين درخت است، صفاء وقت عارفان از بار اين درخت است...
در گردهمايي پاريس كه همه ساله بهترين نيازمندان و دردمندان جهان و قبله‌گاه آزاده‌ترين و پاک‌ترين شخصيت‌ها و سياستمداران جهان است، همه باهم همچون عرفا جاروي «لا» به دست گرفته و با شعار (مرگ بر اصل ولايت‌فقيه) همه آنچه غير از حاكميت مردم است را نفي مي‌كنند تا تنها «الا» و جايگزين رژيم جهل و جنايت آخوندي را در آرم و آرمان زيباي سازمان ما متبلور كنند.
لبيك عاشقان به از احرام حاجيان كاين‌است سوي كعبه و آن‌است سوي دوست
كعبه كجا برم، چه برم راه باديه كعبه است كوي دلبر و قبله است روي دوست
ما اعضاي سازمان پرافتخار مجاهدين خلق ايران در زندان ليبرتي به همه ايرانيان و هواداران و اشرف نشانان فراخوان مي‌دهيم صداي ما و صداي زندانيان اوين و گوهردشت و كرج و ديزل آباد و كارون و بند 4 و بند 12و همه بندها و سلول‌هاي انفرادي باشند. بسياري از خواهران و برادران شما در سياهچال‌هاي اين حكومت پابه‌گور به خاطر شما و آرمان شما مقاومت مي كنند، چشم به شما دارند تا اين باز نيز با حداكثر جمعيت و بيشترين حضور در مداري بالاتر، صداي آزاديخواهي و آرمان‌گرايي مردم ايران را به گوش همه جهانيان برسانيد و از قول آنان با همه آزادگان و جوانمردان عالم تجديد پيمان كنيد.
مي‌گويند در زمان پيامبر همه در يك ظرف بزرگ غذا مي‌خوردند و هر چه جمعيت حين غذا خوردن بيشتر بود آن حبيب محبوب و آن قله معرفت و توحيد بيشتر صفا مي‌كرد و ‌مي‌گفت: هرچند دست در كاسه بيشتر، بركت بيشتر! خدا تعداد شمارا هرچه بيشتر كند، خدا يكي‌تان را هزار كند، خدا عوضتان دهد، دست حق يار و ياورتان باد.
جمال و قد و بالاي همه كادرها و اعضاي سازمان در همه جهان ... ايشان‌اند كه مصطفي (ع) ايشان را برادران خواند و گفت واشوقاه الي لقاء اخواني،
صفاي دل همه اشرف نشانان و هواداران كه نان اين جهان مي‌خورند و كار آن جهان ‌مي‌كنند.
-----------------------
توضيح:
بحث آرمان‌گرايي صرف‌نظر از موضوع گردهمايي پاريس از عميق‌ترين بحث‌هاي خواهر مريم است كه اين بنده به‌بهانه و به‌اسم «وام گرفتن ايده» جوهر و مضمون اصلي آن‌را گرفته و با اضافه و كم كردن مطالبي چند ـ رندانه ـ كاشي خودم را بر سر در موضوع چسباندم!
ولي اطمينان دارم كه آن كريم دائم العطاء با منطق پرداخت يک‌سويه خود و آن دل دريايي‌اش جسارت اين مريد شوريده را به‌پاي علاقه‌مندي يك نوآموز گذاشته و با بزرگواري غمض عين خواهد كرد.
من نيز در روز قريبي كه او را ببينم، پيش‌دستي كرده و نيازمندانه به‌پايش افتاده و از قول خاقاني برايش خواهم خواند:
مرا حق از پي مدح تو در وجود آورد تو نيز تربيتم ده كه دارم استحقاق

رحمان. ش
خرداد 94

نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به بهانه پخش تعدادي از عهدنامه هاي پرچم:iran dae22

پرده اول:

بيست و اندي سال پيش كه من در عنفوان جواني تازه عاشق شده بودم به همراه والده و آقاجون براي خريد لباس و وسايل لازم و... براي آمدن به عراق در پاساژهاي تهران مي چرخيديم.

درويشان و اشرفيان

مرزبندي تاريخي دراويش با آخوندها و حكام ظلم وجور:iran df057

در يك بررسي اجمالي از تاريخ ايران بعد از اسلام،درباره عرفان و تصوف كه برخي آن را به طغيان تاريخ ايران در برابر قشريگري و تعصب ديني تعبير كرده اند ملاحظه مي كنيم كه به همان اندازه كه آخوندهاي رياكار و قشري با حكام و سلاطين در چپاول مردم و سوار شدن بر گرده تودهها هم جبهه و هم كاسه بوده اند،

منتخب ویدئوکلیپ