Menu

روايت زنداني سابق از زندان شهرري( قرچك ورامين)

iran2 752e4

« الهام فردوسي زنداني سابق زندان قرچک و دانشجوي کارشناسي ارشد اقتصاد انرژي در دانشگاه پلي تکنيک و کارمند وزارت امور اقتصاد و دارايي که به جرم جعل امضاي مقامات کشور بازداشت شد، اتهامي که به گفته خودش ... هرگز اثبات نشد اما به چهار سال زندان محکوم شد و دو سال رادر زندان قرچک ورامين گذرانده است. در مرحله ارائه پايان نامه در دوره کارشناسي ارشد بود که به زندان افتاد و نتواست از پايان نامه‌اش دفاع کند. ...به خاطر اينکه دانشجوي ممتاز بود دوره کارشناسي ارشد را به عنوان بورسيه بنياد ملي نخبگان کشور آغاز کرد. اما حالا به گفته خودش 26 ساله، بيکار، سابقه‌دار، در يک شهرستان کوچک زندگي مي‌کند. الهام 31 روز در بند مادران قرچک گذرانده است، مادراني که به همراه کودکانشان حبس مي‌کشند. روايت اين روزها را از زبان الهام فردوسي مي شنويم:
"يسنا خواهرزاده 3 ساله‌ام يکي‌يکي لباس‌ها را مي‌پوشد و نشانم مي‌دهد. کلي کيف مي‌کند، 6 ماهه بود که پدرش را از دست داد. اوايل خيلي دلم برايش مي‌سوخت، هربار که نگاهش مي‌کردم بي‌پدري را در چهره‌اش مي‌ديدم، 2 روز قبل از تولد 1 سالگي‌اش راهي زندان شدم روز تولد او در 209 زندان اوين بودم. کلي به خاطرش گريه کردم و داد زدم . مدتي بعد به قرچک ورامين انتقالم دادند البته بدون هيچ تحقيق و رسيدگي نسبت به اتهامم، از در کوچک زندان که رد شديم حياط بزرگي بود البته بهتر است بگويم بيابان، سه روز قرنطينه و بعد قسمت اصلي زندان، قبل از اينکه به قرچک بروم از کساني که در زندان اوين بودند، شنيده بودم که به ‌جاي وحشتناکي مي‌برندم. اما هيچ‌وقت تصور نمي‌کردم که در اين حد باشد. اولين صحنه‌اي که بعد از ورودم به سالن 3 ديدم هيچ‌گاه از جلوي چشمم کنار نمي‌رود. يک سوله بزرگ و نسبتاً تاريک، دور سالن پر از تخت و وسط سالن زنان رديف رديف نشسته بودند. از جلوي در تا ته سالن که در کوچکي بود و راه حياط و سرويس بهداشتي، همان‌طور مات و يخ‌زده ايستاده بودم ... فرداي آن روز مرا به حفاظت زندان بردند. دو نفر از اداره اطلاعات و امنيت آمده بودند يک مرد و يک زن. زن اصلاً حرف نمي‌زد، اولين جلسه بازپرسي‌ام بود بعد از 3 ماه، در دفتر رئيس حفاظت زندان، بدون برگه‌اي، بدون يادداشتي. حرف‌هايشان که تمام شد يک برگه روي ميز گذاشت و به رئيس حفاظت زندان گفت: مي‌ره انفرادي. باز انفرادي.
انتهاي کاليدور (زندانيان عادي به سالن و کريدور مي‌گويند کاليدور) زندان يک در کوچک بود، بازش کرد و گفت برو تو، در را بست و رفت. بوي خيلي بدي مي‌آمد، همه‌جا کثيف بود. سه اتاق با کف سيماني، بدون سرويس بهداشتي و حتي پتو. فکر کردم کف راهرو رنگ ريخته‌اند، اما فهميدم خون بود. وحشتناک بود. باور کنيد تا آن زمان احساس مي‌کردم اين چيزها فقط در فيلم‌ها وجود دارد. اما حالا خودم با چشم خودم مي‌ديدم. نمي‌دانم چند ساعت گذشته بود، هم گرسنه بودم و هم تشنه. از طرفي هم مي‌ترسيدم. با مشت و لگد به در مي‌کوبيدم و داد مي‌زنم. همين‌که ساکت شدم صداي بچه‌اي را شنيدم گفت: اسمت چيه؟ مانده بودم چه بگويم اول فکر کردم بچه‌ي يکي از مأموران است گفتم اسمم الهامه، اسم تو چيه؟ برو به مامانت بگو بياد. گفت مامانم خوابه و رفت. باز شروع کردم به داد زدن و مشت و لگد به در. از آن طرف يکي با مشت به در زد: هي چته؟ گفتم: آب ميخوام، مي‌ترسم، اينجا موش داره، زمين خونيه. آرام‌تر گفت: مي‌دونم، ببين در اينجا روبروي بند ماست. بچه‌ام مريضه به‌زور خوابوندمش. تو رو خدا داد نزن بذار بخوابه. فردا صبح که در را باز کردند بند بچه‌دارها را ديدم. 14 بچه زير 2 سال همراه مادرانشان در زندان قرچک ورامين و 9 زن باردار در آنجا نگهداري مي‌شدند. خودم را فراموش کردم . تمام 24 روزي که آنجا بودم فقط به بچه‌ها فکر مي‌کردم. 24روز در انفرادي ماندم .... اين 24 روز باعث شد ديگر از موش‌ها نترسم. بعد از 24 روز مرا به بند بچه‌داران فرستادند. چون تلفن و ملاقاتم قطع بود و آنجا جمعيت کمتري بود و راحت‌تر کنترلم مي‌کردند . بند بچه‌داران با بندهاي ديگر فرق مي‌کرد. 4 اتاق داشت که مثلاً تميزتر بود و تنها تفاوتش تختهاي فلزي رنگي دو طبقه بود. بزرگ‌ترين بچه آنجا سارينا بود که يک سال و 9 ماهه بود. مادرش به 15 سال زندان محکوم بود و پدرش در زندان رجايي‌شهر محکوم به اعدام، سارينا حرف نميزد. پسربچه‌اي هم بود که چند ماه از سارينا کوچکتر بود. محمد دست و پا شکسته حرف مي‌زد. بچه‌هاي ديگر هم همينطور با يکي 2 ماه فاصله تا نوزادان که 2 تا بودند و هر دو دختر. 31 روز در بند بچه‌داران ماندم که حتي 1 دقيقه از آن 31 روز را فراموش نکرده‌ام. نزديک عيد است و بچه‌هاي بيرون مي‌روند، مي‌دوند، بازي مي‌کنند، همراه پدر و مادرشان سال نو را شروع مي‌کنند و حتي همراه خانواده‌شان غذا مي‌خورند. اما کودکاني که زنداني شده‌اند چه؟ بيشترشان حتي معني پدر را نمي‌دانند. محبت مادرشان را نديده‌اند. مادري که براي فرزندش لالايي مي‌خواند « لالا لا لا لالا لا لالا گل نازم، چرا درها به روت بسته‌س.. لالا لا لا ... » مادري که با حکم حبس ابد زنداني است با خانواده‌اي فقير. .... نميدانم آنجا مادران چه احساسي دارند؟
کودکان آنجا هرکدام يک شيشه شير ندارد. کل بند بچه داران 1 شيشه شير دارد و تنها کاري که براي رعايت بهداشت بچه‌ها مي‌توان کرد شستن شيشه با آب است. کودکان آنجا عروسک ندارند. اسباب بازي ندارند. کارتون نگاه نمي‌کنند، پارک نمي‌روند، لباس نو نمي‌پوشند و کودکان آنجا حتي يک بار پيتزا نخورده‌اند، اصلا اسمش را نشنيده‌اند. چرا مي‌گويم پيتزا!؟ اصلا کوکو نخورده‌اند، ميوه نخورده‌اند، گوشت نخورده‌اند، آب خنک نخورده‌اند..."»
سايت دمكراسي و آزادي براي ايران تلويزيون سي ان ان 23 اسفند 1393 ـ 14 مارس 2015

بازگشت به بالا

منتخب ویدئوکلیپ