Menu

مصاحبه رضا ملك درمورد وقايع دهه شصت با دْرتي وي – جمعه 26 شهريور 95

رضا ملك 0543fاين مصاحبه عينا از گفتار به نوشتار تبديل شده است

”بنام خدا - فرزندان عزیزم درود به شما

از من خواسته بودید که خاطرات دوران 60  ، دهه 60 را براتون بگم ،  پیغام زیادی روی فیس بوکم گذاشته بودید ،  شما دوستان طی این چند ماهی که من از بند رها شدم ،  منتها چون من خاطره ای از سال 60 ندارم با توجه به الزایمرم فشاز زیاد هم نمیتونم بیارم بهبخودم بدلیل میگرن باعث تحریک میگرنم میشه ،  لذا یک خاطره دو خاطره خیلی کوچیک بیادم امد برای اینکه درخواستون رو  رد نکرده باشم این را براتون نوشتم که بخونم .

این خاطره من خاطره ای است که منجر شد به نوشتن کتاب  زندان در جمهوری اسلامی در سال 1364  شد   .

من با دکتر وحید دستجردی  رئیس حلال احمر اشنا بودم در ابتدای دهه 60 اشنایی من از انجا بود  که مردم درمانگاهی در رضوانیه کرج که ما هم  کارخانه ای و تاسیساتی در انجا داشتیم ساخته بودند و تحویل حلال احمر شده بود و نیاز به پیگیری داشت تا کادر درمانی و از این جور چیزها فراهم بشه من با دکتر از طریق دوستام و اشنایان نزدیکم اشنا شدم گاهی همدیگر را میدیدیم ایشون رئیس حلال احمر بود و همسر دکتر حبیبی هم یکی از مدیرکل ها شون بودند ،  یک روز دکتر بمن زنگ زد گفت فلانی چند روز فرصت داری ؟ گفتم داستان چیه گفت بیا تا برات بگم  خوب اون میدونست که من در اطلاعات سپاه مستقر هستم  اطلاعات سپاه اون زمان مستقر بود در وزارت اطلاعات فعلی  یا همان  ساماوای فعلی که همان ساواک سابق میشه.

( خوب دقت کن دخترم  ببین مشاهداتم چی بود  دوستان هم فکراتون  هم دقت کنند  هر چند شما خوب و از همه بهتر رژیم را می شناسید )    وقتی سراغ دکتر رفتم لیستی بمن نشان داد و گفت میخواهیم بریم زندان را بازدید کنیم .

دکتر وحید بدلیل جایگاهی که داشت از خارج کشور مرتب ایرانیها و سازمانها با او تماس میگرفتن چون هم نگران بودند و هم برخی بچه هاشون در داخل گرفتار شده بودند .

یک وقت دیدم یک لیست بلند بالایی در اختیار دکتر هست  خوب اگر تفکر دکتر را به کناری بزاریم خودش ادم خوبیه  در این لیست افرادی بودند که گم شده بودند و دکتر بنابه وظیفه ای که داشت و فشاری که از بیرون روش بود  بدنبال اونها میگشت  سه روز و نصفی از صبح تا عصر  همراه دکتر تمام سوراخ سمبه ها توی اوین رو به همراه یک دادستانچی گشتیم از سلولها از راهروها  ساختمان مرکزی  بندها  ساختمان 325  .... نامفهوم ... کل 240 اسلحه خونه زندان در زمان شاه که تبدیل به زندان شده بود  زیر پارکینگ فعلی احتمالا شده انبار  سالن تیر اندازی زیر زمین ها کریدور یک کریدور طویلی بود   و مخفی بین اوین و هشت بهشت هست اونجا را رفتیم ساحتمان 350 فعلی و خیلی جاها خلاصه هر جای زندان را فکر کنی تو این سه روز و نصفی ما گشتیم . واما گوش کنید بشنوید مشاهدات را :

اگر شما از پدر و یا پدر بزرگتان سئوال کنید حتما خواهند توانست سلاخ خانه ها را  بویژه سلاخ خانه های قدیمی را برایتان تشریح کنند . بلانسبت و بلانسبت انسانها و بلاتشبیه مبارزین  در سلاخ خانه های قدیم البته جدید هم همینطوره وقتی وارد میشی  میبینی یه جا گوسفندها رو دارن سر میبرند بیجان یکی در حال بریدنه   تعدادی با طناب و قلاب  بجون گوسفندهای مرده و کشته شده افتادند اویزونشان میکنند  یکجا در حال کندن پوستشونند  یک جا روی زمین سلاخ ها مشغول باد کردنه  پوستن خون و خونابه  و از این اینجور چیز ها روی زمین همه چکمه پوشیدن  کارد در دست یکی داره کاردش را تیز میکنه  یکی پوست کنده  یکی داره شقه میکنه  یکی ساطور بدست در حال خورد کردن شقه هاست  یکی لاشه ها رو با کاری جابجا میکنه  یکی لاشه ها رو اب میزنه  یک جا لاشه ها رو مهر میزنند  خلاصه محشر کبری است محشر کبری که میگن اینجاست همه سبیل از بناگوش در رفته  خلاصه  غریبه قادر به تحمل این شرایط نیست  اونهایی که قادرند حتما باید سلاخ باشن تا این شرایط را دوام بیارن و تحمل کنند  چشمتان روز بعد نبیند بعد از این سه چهار روز یک هفته ای مریض شدم چون حالت رودبایسی هم با دکتر داشتم  با دکتر که بودم شرایطم را تحمل میکردم ولی بعد بشدت افتادم .

این شرایط را در سلولها کریدورهای بند های  انفرادی راهروهای ساختمان مرکزی تجسم کن هزاران کتک خورده شکنجه شده دست و پا زخمی پانسمان شده بعضی بنظرم مرده بودند یه جوری بودند عده ای درازکش کنار راهرو  عده ای با دستبند اویزان از دریچه سلولها برای بیخوابی دادن چشم ها با چشم بند با پارچه های معمولی عده ای با صف دستها را پشت هم گذاشته بودند و کورمال کورمال از جایی به جایی جابجا میشدند زن و مرد در نقطه به نقطه همه جا پانسمانها خراب پاها عفونت کرده بوی تعفن خلاصه از هر طرف رد میشدی صداهای ضعیف و نحیفی از کتک خورده ها و شکنجه شده ها و تعزیر شده ها اون موقع میگفتند تعزیر به گوش میرسید دختر و پسر زن و مرد کوچیک و بزرگ اونها هر صدایی را میشنیدند با ترس و دلهره می گفتن برادر برادر  دستشویی برادر آب برادر دکتر برادر بازجو برادر نگهبان برادر برادر میکردند .

در مقابل افراد عبوری نگهبانها بازجوهای رهگذر از کریدور کنار متهمین میگفتن

خفه شو  هیس هیس  چشم بندت را درست کن  چشم بندت را بده پائین واقعا محشرکبری بود .

خیلی از شما ها اونهایی که سنی ازشون گذشته  و جوان و پر انرژی نیستن   اینها رو در دهه 60 با چشمشون دیدند و تحمل کردند  چه بسا الان دارن تشبیهاتی که من میکنم رو تائید می کنند  و یا حتی اضافه بر این خاطره دارند و خودشان جزو قربانی ها بودند در بخش هایی از این مجموعه ها از داخل اطاق ها  صدای شلاق صدای فریاد و ناله و بعد صدای نعره بازجوها خفه شو  خفو شو  حرف بزن  تمامی تفاسیری که در طول زندگی از صحرای محشر شنیده بودم برایم  مجسم شده بود       

قیافه افراد ساواکی قیافه این افراد را با اونها قیاس و مقایسه قرار میدادم  این همه سلول این همه کریدور این همه اطاق  مملو ، مملو از زندانی ها یعنی در زمان ساواک هم اینطوری بود ؟  زخمی خونالود رفتاری رو که از ساواک در ذهن داشتم با رفتار اینها مقایسه میکردم سعی میکردم مادامی که همراه دکترم ناخوداگاه به فکر فرو نرم که حساس بکنم  دکتر رو دکتر هم بشکلی سئوال برانگیز گاهی بمن نگاه میکرد ولی سعی میکرد اعتماد بنفسش رو در نگاه هاش حفظ کنه  .

اری  یک چیزی میگویم شما هم صد تا بشنوید ولی هرگز نمیتوان ذره ای از این صحنه و این صحنه ها رو انطور که باید و شاید برایتان تشریح کنم ولی بد نیست عزیزانم بدانید یکبار دیگر این صحنه ها رو پس از 25 سال دوباره مشاهده کردم همانهایی را که در بالا تشریح کردم یکبار دیگه هم دیدم  شاید هم بدتر  فکر میکنم نیمه شب 26 خرداد 88 بود تنها در سلول 240 خوابیده بودم در دیگر سلولها یک نفر دو نفر سه  نفر خوابیده بودند معمولا دو تا سه نفره بودند سلولها  البته 240 همه اش پر نبود  خلوت بود  نگهان سر و صدا شد باور کنید صحنه های دهه شصت فراموشم شده بود یکباره توی چند ساعت  هزاران نفر  رو به سلولها سرازیر کردند  همه دست و پا شکسته همه سینه شکسته همه سر شکسته  هر سلول مملو شد از زخمی کفش هایی را که از سوراخ های دریچه میشمردم  22 تا 23 نفر توی همان سلول یک نفره ای که من بودم تمام کریدور یک پارچه زندانی بود و این رکورد بود چون دهه شصت توی اون سه چهار روز اینطور صحنه ها رو ندیدم که در هر سلولی 23 نفر بریزن که در دهه شصت سابقه نداشت.

نمیدونم توی سلولهای 240 اینها روی هم روی هم 23 و 24 نفر را روی هم سوار شده بودند شرایط واقعا وحشتناک بود .

که اینگونه  از تظاهرات نجیبانه  25 و 26 خرداد سرکوب شدند   

شنیده بودم در دهه 60  در اطاق های 350  گاهی تا 110 نفر روی هم میریختن اطاق هایش بزرگ بود ولی اینجا سلول بود  چطور این خامنه ای  دستور این سکوب تظاهرات ارام  نجیبانه مردم بیدفاع را صادر کرد انهم با این سطح وحشت و جنایت حدی که اصلا منو اینها رو در دهه 60 مشاهده نکرده بودم .

از این موضوع بگذریم

اجازه بدهید جمله ای هم در مورد اقا مصطفی شما بگم  اقا مصطفی رجوی،

آقا مصطفی ایا میدونی وقتی بعد از  ضربه خونه مادرت و موسی وقتی در اغوش  لاجوردی ملعون بودی  لابلای جنازه ها تو محوطه جلوی 209 جلوی بیمارستان فعلی اوین میچرخوندت لاجوردی بتو چی میگفت جمله ای که صد بار در گوش تو تکرار کرده بود  اون جنازه ها را بتو نشان میداد میگفت بگو اسم این چیه  این عمو این خاله منتظر جواب تو بود  این عمه منتظر جواب تو بود و اینگونه  شمر در دشت کربلا با بچه های کوچک رفتار میکرد . آري اقا مصطفی فکر نمیکنم این جملات رو بیاد بیاری چون بسیار کوچیک بودی ولی شناسایی ها اکثرا اینگونه انجام میشد  از طریق بچه های کوچیک بیچاره موسی که بنامش یک جریان از طرف وزارت اطلاعات راه افتاد  بنام  ”راه موسی”بله بیچاره تر اونهایی که اینو باور کردند.

  آري دخترم اری فرزندم چند روز گذشت تا توانستم خودم را پیدا کنم من از ابتدا در بخش بررسی اطلاعات سپاه بودم  پس از ان به زندانهای مختلف رفتم تا در سال 64 کتابی تحت عنوان زندگی در جمهوری اسلامی نوشتم که با مهر سری در کتابخانه وزارت اطلاعات جای گرفت  این کتاب را خیلی روش تحقیق کردم همه جا رفتم با مسئولین زندانها صحبت کردم  و این شد مرجع مطالعات دانشجویان و البته نسخه هایی از ان را برای سران فرستادم  یعنی یکی دو ماه بعد از این بازدیدم به همراه دکتر وحید دیده هایم را مکتوب کردم و برای  سران بویژه برای خمینی فرستادم   .

او هیئت های زیادی را  به زندان فرستاد همینطور اردبیلی را بزندان فرستاد و شاید کناره گیری اردبیلی  ناشی از همین مشاهدات و گزارشات بود  شاید  هر چند تمامی جنایات در حکومت و رژیم سرشکن میشه  روی همه کارگزاران  و همه مجریان فرقی نمیکنه!

اری دخترم  این بود و این هست  نتیجه حکومت اژدهای هفت سر  زر و زور و تزویر

فرزندانم و شما همه دختران و پسرانم قضاوت کنید ایا  داعش نسل سوم این رژیم  پدرخوانده نیست ؟

ایا رژیم نسل اول داعش عربی نبود و نیست ؟داعش در قلب این رژیم است. داعش اصلی اینجاست. سایه شومش بر سر ملت بیچاره ایران است؛ و ملت هر لحظه داعش را لمس میکند. پدر خوانده داعش را. در پایان ضمن درود به همه قربانیان این رژیم سفاک  از شما میخواهم  امانتدار خوبی باشید  سانسور بسیار زشت است  ما باشیم یا رژیم اخوندی  لطفا  بدون کم  زیاد این مطلب را منتشر کنید .”

بازگشت به بالا

منتخب ویدئوکلیپ