Menu

30 دي يك روز تاريخي ـ از مهدي ابريشمچي

 

masoud rajavi db2f5

۳۰ دی یک روز تاریخی -   مهدی ابریشمچی (قسمت اول)

اگر از من سؤال کنید که مهمترین وقایع تاریخ مردم ایران در دهه‌های اخیر - تا آنجائی‌ که به سرنوشت خلق و آزادی در ایران مربوط می‌شود چیست، من بدون تردید جواب می‌دهم:
اولاً، نجات جان مسعود در نتیجه یک مبارزه بین‌المللی به رهبری شهید کاظم رجوی؛ یادش به‌خیر باد.

ثانیاً، آزادی مسعود از زندان در 30 دی ماه سال1357.
این پاسخ، به هیچ‌وجه ناشی از این واقعیت که من و همه مجاهدین، عاشق مسعود هستیم نیست، بلکه این موضوع را من مسئولانه و به‌دلیل درک روشنی که از مباره با دو دیکتاتوری در بالاترین سطوح مسئولیت در سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت در زندان و بیرون زندان، در خارج و داخل کشور به‌دست آورده‌ام می‌گویم و می‌توانم ادعا کنم که این دست‌آورد، برای من علم‌الیقین است و مایلم که در ثبت شدن این حقیقت در تاریخ نبرد خلقها و خلق خودمان به سهم خودم نقش داشته باشم.
من فکر می‌کنم امروز، حتی بسیاری از کسانی‌که سازمان مجاهدین خلق ایران و مقاومت مردم ایران را از نزدیک نمی‌شناسند، اما از دور وقایعی که در میهنمان می‌گذرد را نظاره می‌کنند، در جایگاه والای مسعود در امر رهبری مقاومت مردم ایران برای آزادی به‌خصوص در سرفصل‌ها و سرپیچ‌های مربوط به حرکت مردمان به پیش تردید ندارند. با این حال، من مایلم نکاتی را بگویم و وقایعی را ذکر کنم که خودم شخصاً شاهد آن بودم و تجربه شخصی خودم است.

masoud rajavi3 6d377به‌صورت خلاصه، این واقعیت در مورد مسعود، چیزی غیر از بروز عالی‌ترین سطح از کیفیت رهبری کردن، به‌خصوص در سرفصل‌ها و سرپیچ‌های تاریخچه سازمان مجاهدین، شورای ملی مقاومت و نبرد مردم ایران برای حاکمیت آزادی و دموکراسی در میهن اسیرمان ایران نیست.
مسعود، عالی‌ترین توان را در تشخیص تضاد و مشکل اصلی تأکید می‌کنم، تشخیص تضاد و مشکل اصلی و ارائه عالی‌ترین راه‌حل ممکن برای آن تضاد، در رهبری مبارزه مردم ایران برای آزادیخواهی دارد. این واقعیت، خودش را در جای جای تاریخچه سازمان ما و شورای ملی مقاومت و همین‌طور نبرد خلق‌مان برای آزادی نه یک بار و دو بار، بلکه بارها و بارها نشان داده است. هر چند که تشریح این موضوع در این فرصت شاید مشکل باشد، اما فکر می‌کنم که ناتوانیهای من و ما در توصیف و تشریح این امر راجع به مسعود و پاسخ به سؤالی که در جستجویش هستم و هستیم را مولا علی به‌دلیل این‌که خودش عالیترین تراز را در رهبری در تاریخ بشریت ثبت کرده در خطبه 86 که به بیان صفت رهبری شایسته برای مردم می‌نشیند پاسخ می‌دهد. من وقتی این خطبه را می‌خوانم، احساس می‌کنم علی (ع) سیمای مسعود را ترسیم می‌کند.

masoud rajavi2 3fbb1آری، در مسعود، تقوای رهائی‌بخش به‌معنای حرکت نکردن با سمت خودبخودی باد در درون سازمان و در بیرون سازمان و در صحنه نبرد سیاسی، یک صفت بارز و عالی است و در عین‌حال، مایه گذاشتن از شخص خودش و متقابلاً به‌صورت مطلق پرداخت نکردن از اصول، بارزترین ویژگی و خصوصیت در مسعود است. این خصوصیت است که او را قادر می‌کند سخت‌ترین تصمیم‌ها را بگیرد؛ قیمت این تصمیم‌ها را هم همیشه، ابتدا از خودش داده و نتایج و منافع آن، نصیب سازمان مجاهدین خلق ایران، شورای ملی مقاومت و مردم ایران شده است. همان‌طور که گفتم، این تصمیم‌گیریها درعین‌حال، سهمگین‌ترین فداها را از مسعود طلبیده و می‌طلبد و بالاترین فشارها را روی شخص او وارد کرده است. این‌جا، لازم می‌دانم یادآوری کنم که تمامی این صفات، در عین‌حال در شخصی است که برخوردار از انسانیت و عواطف سرشار انسانی در عالی‌ترین سطح آن است. شاید بتوانم با یک مثال، این منظور را خوب برسانم.

در آغاز حاکمیت خمینی که او هنوز دستش به خون مردم آلوده نشده بود، وقتی ما در مرکزیت سازمان برای تصمیم‌گیریها، می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم، مسعود حتی خیر و سعادت خمینی را می‌خواست و می‌گفت آروزیم این است که خمینی بتواند جای خودش را در تاریخ مردم ما به‌عنوان یک پدر و کسی که مورد احترام بوده حفظ کند و خیر دنیا و آخرت را داشته باشد؛ اما متأسفانه خمینی نخواست. بی‌دلیل نبود که ما در نامه‌هایمان، خمینی را پدر خطاب می‌کردیم. ما می‌خواستیم که با ملت ایران، این‌چنین رفتار کند؛ ولی متأسفانه خمینی خواست که دیو و خونخوار و جلاد مردم ایران باشد.
درباره نقش مسعود در سرفصل‌ها و سرپیچ‌ها، من یک نگاه خیلی گذرا به دوران شاه می‌کنم. من از نزدیک شاهد بودم که مسعود، دو بار به‌طور روشن، سازمان را و البته به تبع آن با توجه به جایگاه سازمان مجاهدین مبارزه مردم ایران را از سر پیچ بسیار خطرناک و حائلی عبور داد.

بار اول، بعد از ضربه 50 بود. من، این افتخار را نداشتم که مسعود را در بیرون زندان بشناسم. او را اولین بار در زندان اوین دیدم. یادم می‌آید که بعد از دوره بازجویی‌ها، همه ما را به استثنای شهید بنیانگذارکبیر محمد حنیف‌نژاد و رسول مشکین‌فام در یک بند عمومی جمع کرده بودند. ساواک تجربه داشت که بعد از ضربات، اعضای سازمان را در تمامی سطوح یکجا جمع بکند. البته کار خودش را کرده بود و بالاترین سطح، یعنی محمد را نیاورده بود تا به‌زعم خودش اختلافات داخلی و تضادهای ناشی از ضربه، شروع به رشد بکند. تبعاً موضوع اصلی در آن جمع مجاهدین، که مرکزیت سازمان و از جمله مسعود که جوانترین نفر آنها بود، شهید علی میهن‌دوست، ناصر صادق و دیگران حضور داشتند، این بود که برای تجربه سازمان و ادامه راه، علت ضربه را بررسی کنند و آن را به بیرون منتقل کنند. همه می‌دانند که زیر ضربه، چیزی که اول از همه سر بریده می‌شود، نقاط قوت این جریان خودبخودی است. من، آن موقع یک عضو بسیار جوان و جدید بودم ولی درعین‌حال، شاهد بحثها بودم و تا آنجا که می‌دانستم مشارکت می‌کردم.

آنجا، دو نظریه وجود داشت: نظریه‌ای که من شاهد بودم که مسعود از آن دفاع می‌کرد و دیگری، یک نظریه خودبخودی که خیلی‌ها، پشت آن کشیده می‌شدند.

نظریه‌ای که مسعود از آن دفاع می‌کرد، می‌گفت که ما از دشمن ضربه نظامی‌ خوردیم؛ باید علت را در ضعفها و قوتهای نظامی، امنیتی و ساختاری خودمان جستجو کنیم. فراتر از این رفتن و در این فضا به نقد و زیر علامت سؤال بردن داشته‌ها و نقاط قوت، به نفع سازمان مجاهدین نیست و برنده‌اش دشمن است.

جریان خودبخودی، همان جریانی بود که بعدها با عمل‌زدگی و با فراموشی نقاط قوت ایدئولوژیک، استراتژیک و تشکیلاتی مجاهدین به‌رغم این‌که آن موقع جنبه مغلوب پیدا کرد، در بیرون زندان که مسعود حضور نداشت، فرصت جولان پیدا کرد و جریان کودتاگر اپورتونیستی چپ‌نما از درون آن سر درآورد و با سازمان همان کاری را کرد که می‌دانیم. اما در آن برهه و در آن مقطع، این درایت، هوشیاری و تقوای انقلابی مسعود بود که توانست سازمان ما را از یک نقطه حساس و یک نقطه سرنوشت‌ساز عبور دهد.

موضوع بعدی که من، هم در معرض آن بودم و هم برخوردار از نعمت هدایت آن، کاری بود که مسعود در برابر ضربه و کودتای اپورتونیستهای چپ‌نما کرد. همان‌طور که در شروع گفتم، باز هم چیزی جز فهم، توان و تقوای ایستادن در مقابل جریانها، اندیشه‌ها و گرایشهای خودبخودی نبود. شگفت‌انگیز این بود که، کودتا را اپورتونیستهای چپ‌نما که خودشان را به‌اصطلاح مارکسیست می‌نامیدند انجام داده بودند، ضربه‌ای که از سمت آنها وارد شده بود، سازمان را در بیرون نابود کرده بود و آثار مخربش همه جا دیده می‌شد؛ ولی هنر رهبری مسعود و تشخیص درست و صحیحش این بود که در آن مرحله گفت و پای آن ایستاد که، تهدید برای سازمان مجاهدین و تمامی نیروهایی که با نام اسلام مبارزه می‌کنند از راست ارتجاعی و به عبارت امروزی از جریان بنیادگرای مذهبی است. مسعود، در پی این تشخیص صحیح و یقینی که داشت، خودش و تنها خودش در مقابل هر نوع گرایش انحرافی ایستاد و باعث شد که همه ما هم، در تمامی سطوح وارد مسیر صحیح بشویم. به این ترتیب، بار دیگر سازمان مجاهدین خلق ایران نجات پیدا کرد و بعد دیدیم که، نتیجه این موضع صحیح و به‌خصوص کشف و فهم خطر جریان راست ارتجاعی تحت نام اسلام، چه نتایج مبارک و عظیمی برای جنبش خلق ما و برای آزادی بعد از حاکمیت آخوندها داشت. مسعود توانست سازمان ما را برای ورود به مرحله خطیر و آزمایش بزرگ دوران خمینی که متأسفانه تقریباً همه در آن آزمایش شکست خوردند آماده بکند و از آن شر و ضربه و کودتا، عالی‌ترین خیر را برای مجاهدین خلق و مردم ایران به‌دست بیاورد. باز هم در امر رهبری و هدایت سازمان مجاهدین و جنبش آزادیخواهانه مردم ایران بعد از سر کارآمدن خمینی، به روشن‌ترین وجه، نقش بی‌بدیل و تعیین‌کننده مسعود روشن و بارز می‌شود.

ممکن است خیلی از هموطنان جوان ما، آن روزها را ندیده باشند و از چهره خمینی و دار و دسته آخوندها، فقط آنچه که امروز در صحنه داخلی و بین‌المللی هست، یعنی چهره خونریز ستمگر و دیکتاتوری که فقط کارش نابودی حرص و نسل است را ببینند. اما بعد از سرنگونی شاه، خمینی در نظر توده‌های وسیع و عظیم مردم -همان‌طوری‌که به‌طور سمبلیک گفته می‌شد در ماه دیده می‌شد و کسی جز مدح و ستایش کاری نمی‌کرد. این‌جا بود که اولین موضعگیری سازمان مجاهدین از طرف مسعود در پایان سال 57 در دانشگاه تهران، واقعاً نوری بود درخشان که سمت و مسیر آینده سازمان و خلق ایران را مشخص و روشن می‌کرد. گر چه که بسیاری از ما نمی‌دانستیم، اما او می‌دانست که خمینی، چه قیمتی بابت این موضعگیری از سازمان مجاهدین و از خود مسعود خواهد گرفت؛ ولی او بدون ذره‌یی تردید، این موضعگیری را اعلام کرد و خطوط و مواضع اصلی ما را که در مرکز آن، اهمیت و نقش آزادی و حاکمیت ملی قرار داشت را به بلندترین صدا بیان کرد. او به‌روشنی تشخیص داد که وقتی ارتجاع مذهبی حاکم شده است، مبرمترین خواسته، آزادی و دموکراسی است. مسعود در آن نقطه، فریب دو دجالیت و دو جو خودبخودی که حاکم و در عین‌حال مورد ستایش بود را نخورد.

اسلام پناهی و ضدامپریالیست‌بازی، دو سلاح سهمگین دجالیت بود که خمینی وارد میدان کرده بود تا نبرد خلق ما را در همان آغاز، به خون بکشد و نابود کند. مسعود، هر دو را کنار زد؛ اما درعین‌حال، این کار را بدون جدایی از شرایط عینی جامعه انجام نداد. گام به گام، قدم به قدم و ذره به ذره تلاش کرد مردم را در این مسیر پیش بیاورد و آنها را روشن بکند. شاخص این کار مسعود، موفقیت او در سازمان دادن جبهه‌ای از نیروهای ترقی‌خواه در مقابل خمینی بود که در درون و بیرون انتخابات وارد صحنه سیاسی کرد. هم‌چنین، این رهبری و اداره صحیح امور توسط او بود که به مجاهدین آموخت که برای گذار از این مرحله، قیمت بپردازند، دم برنیاورند و عکس‌العمل نشان ندهند؛ چیزی که خودش را در مظلومیت نسل مجاهد خلق که حتی یک تیر در فازسیاسی شلیک نکرد نشان می‌داد؛ اگر شلیکی صورت می‌گرفت، همه چیز را بهم می‌ریخت و همان چیزی که خمینی می‌خواست محقق می‌شد. اما مسعود با درایت مطلق و بینش بسیار عمیق، راه این خواسته خمینی را بست. یادم هست که در آن زمان، عبور از این صحنه سیاسی پیچیده و درگیر شدن با خمینی با تمام حجم سیاسیش و حمایتی که در آغاز کسب کرده بود، آن‌قدر سخت بود و موضع‌گیری، آن‌قدر مشکل بود که مسعود، غالباً شخصاً کلمه به کلمه موضع‌گیریها و اعلامیه‌ها را دیکته می‌کرد و می‌نوشت. گاهی اوقات، در اوج بیماری و تب که کلمات را به سختی بیان می‌کرد، این مسئولیت را رها نمی‌کرد و هدایت کشتی نبرد مردم برای آزادی، را شخصاً در ثانیه به ثانیه سکانداری می‌کرد. این 2سال گذشت و باز هم ما به سرفصل جدید رسیدیم.

30خرداد ، نقطه‌ای بود که اولاً، مسعود تشخیص داد که بعد از تمام اتمام حجتها، نامه نوشتن‌ها، افشای نقش چماقداری و وقتی که خمینی آخرین ذرات آزادی را سر می‌برد، دیگر باید اتمام‌حجت کرد. این، همان چیزی بود که خودش را در هیأت تظاهرات بزرگ مردم ایران در 30خرداد سال 1360 نشان داد.

اتمام حجت انجام گرفت، ولی در عین‌حال حرکت صحیحی که مسعود انجام داده بود و سازمان را رهبری کرده بود، باعث شد که انجام اتمام حجت، همراه با بالاترین شقه در بالای رژیم خمینی و جدا شدن بنی‌صدر باشد. جدا شدن بنی‌صدر هم، خود به خودی اتفاق نیفتاد. مسعود، کاری سترگ در این دوره انجام داد تا راه بنی‌صدر را به‌سمت آزادی (و به‌قول ما، به سمت چپ) و جدایی از خمینی باز کرد و در این نقطه تاریخی، شقه در بالای رژیم شکل گرفت. البته اگر بنی‌صدر می‌خواست، می‌توانست رستگار و سرفراز بشود. مسعود، خیر همه و از جمله، خیر بنی‌صدر را می‌خواست. به‌هر حال برای مردم و جنبش آزادیخوانه مردم ایران، این دست‌آورد را داشت که در آن نقطه، رژیم در بالاترین سطح شقه شد.

تشخیص بسیار صحیح دیگر مسعود، عبارت بود از این‌که او درک کرد که فدای معمول و آنچه حتی مجاهدین از زمان شاه تا آن روز به آن عادت داشتند، پاسخگوی در افتادن با دیو جماران نیست، بلکه نیاز به چیزی فراتر از آن دارد. این موضوع، خودش را برای اولین بار، در کلمه حرکت ”عاشورا گونه“ نشان داد. مسعود، نسل مجاهد خلق را پیشاپیش آگاه کرد که اگر می‌خواهید وظایف انقلابی و مجاهدی خودتان را به دوش بکشید، باید وارد میدانی بشوید که در آن می‌بایست، ورود در نبردی سخت برای انجام وظیفه تاریخی قیام در مقابل ظلم (افضل الجهاد کلمه حق عند امام جائر) را ولو به قیمت نابودی تمام سازمان بپذیرید. اگر این روحیه و این عزم در مجاهدین نبود، ما امروز این‌جا نبودیم؛ امروز، اشرفی نبود؛ فروغ جاویدانی نداشتیم؛ فروغ اشرفی نداشتیم.

مسعود – نویسنده کتاب راه حسین - پلی بود برای عبور این منش و سنت از امام حسین به سربازان امام حسین در دوران ما (مجاهدین خلق) که ما را قادر کرد با نگرشی درست و آمادگی برای پرداخت بها وارد این راه بشویم.

۳۰ دی یک روز تاریخی -   مهدی ابریشمچی (قسمت دوم)

سرفصل دیگر - بلافاصله بعد از 30خرداد، پایه‌گذاری آلترناتیو سیاسی پس از آغاز نبرد مسلحانه مردم ما و مقاومتشان در مقابل رژیم ضدبشری خمینی بود.
مسعود، همان موقع –هم‌چنان‌که بعدها در جمع‌بندی نبرد مسلحانه خلقمان هم ذکر شد- ضرورت تأسیس یک چتر سیاسی را مطرح کرد. چتر و نهاد و آلترناتیو سیاسی‌ای که حاصل خون و تمامی ذرات تلاش مجاهدین خلق ایران و رزمندگان آزادی و آزادیخواهان مردم ایران -چه بدانند و چه ندانند- در آن جمع و متکاثف می‌شود و به‌صورت یک سلاح برّای سیاسی در مقابل رژیم ضدبشری خمینی قرار می‌گیرد. مسعود بعد از تشخیص این ضرورت، برای تحقق آن حاضر شد عظیم‌ترین قیمت را بپردازد. این قیمت، که من بارها گفته‌ام و همه اعضای مرکزیت سازمان هم شاهدند که هیچ‌کدام از ما جرأت تصویب آن را نداشتیم، ”پرواز بزرگ“ و آمدن به فرانسه، نه بطور عادی بلکه با یک هواپیما بود.

این پرواز، به‌لحاظ حفاظتی، ضد حفاظت بود، اما به‌لحاظ سیاسی، اوج هوشیاری و عالی‌ترین مصالح خلق را در خودش داشت؛ چرا که جنبش آزادیخواهانه خلق ما را قادر کرد تا آلترناتیو سیاسی خودش را، نه به‌صورت آغاز از صفر، بلکه آغاز از صد، در پاریس پایه‌گذاری بکند؛ ورود به پاریس، تصمیمی بود در شأن یک آلترناتیو برای جنبش مردم ایران که ما حتی جسارت فکر کردن به آن را نداشتیم و من هنوز هم هر وقت به آن فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که زبان از بیان خطیر بودن این تصمیم، عاجز و ناتوان است.

این سرفصل گذشت، ولی امروز که ما به صحنه سیاسی و بین‌المللی نگاه می‌کنیم، بیش از پیش می‌فهمیم که چه کار عظیمی از جمله تکرار می‌کنم قبل از هر چیز ذخیره خون شهدا در آن نقطه انجام گرفت.

سرفصل و نقطه بسیار بالا بلند دیگر در رهبری سیاسی مسعود، برخورد او با جنگی بود که به جنگ بین ایران و عراق معروف شده و بعد از فاز اول آن، فقط رژیم خمینی بود که خواستار ادامه آن بود. از شعار صلح تا پرواز به عراق برای تأسیس ارتش آزادیبخش و البته در بن و بنیاد و (مهمترین قسمت آن)، تصمیم سیاسی و فهم درست در رابطه با جنگ در زمانی که مثل همه سرفصل‌ها، جریان خودبخودی جرأت تصمیم‌گیری راجع به جنگ را به هیچ‌کس نمی‌داد، کاری بود که مسعود در آن سرفصل کرد.

فراموش نکنیم که آن‌قدر جو، سنگین بود و آن‌قدر گرایش خودبخودی و گاهی شوونیستی حاکم بود که بنی‌صدر، رئیس‌جمهور شورای ملی مقاومت در آن زمان، جلوی چشم ما معتقد بود که پاسدارهایی هم که در جنگ با عراق کشته می‌شوند، مثل مجاهدین و رزمندگان آزادی که در زندانها شکنجه و شهید یا اعدام می‌شوند، شهید محسوب می‌شوند.

ولی مسعود بیش از هر چیز به این می‌اندیشید که:
چطور مردم و جوانان ما، در تنور جنگ می‌سوزند؛
چطور خمینی از بچه‌های مدرسه، به‌عنوان مین‌روب استفاده می‌کند
و چطور این جنگ جهنمی، بقای حاکمیت شیطان جماران را تأمین و تضمین می‌کند.

مسعود، تردیدی نکرد که منفعت مردم در صلح است و مستقیم به سمت آن حرکت کرد و خوشبختانه، شورای ملی مقاومت را به‌رغم چنین موانعی که اشاره کردم، در این راستا رهبری کرد که هم، عالی‌ترین سطح شجاعت سیاسی را در امر رهبری سیاسی به نمایش گذاشت و هم، بروز عالی‌ترین سطح تقوای سیاسی در مقابل جریانهای افراطی و شوونیستی و خمینی‌گرا بود.

در افتادن با چنین دجالیتهایی، کار هر کس نیست. ابتکار صلح، با آن پرواز تاریخساز به اوج خودش رسید.

از آنجا که پایه‌های نابود کردن جنگ ضدمیهنی خمینی با این پرواز گذاشته شد، از همان نقطه به‌طور مادی و عینی، ریختن جام زهر به کام خمینی دجال شروع شد و بعد، با تأسیس ارتش آزادیبخش به بلوغ خودش رسید. این ارتش، به‌طور مادی و عینی و نظامی و استراتژیک، جام زهر را به کام رژیم خمینی و شخص خمینی ریخت.

عالیترین سطح رهبری آرمانی، ایدئولوژیک و سیاسی و انسانی، انقلاب ایدئولوژیک و نقش رهبری کننده خود مسعود در این انقلاب است. حماسه مسعود در انقلاب ایدئولوژیک، هنوز یک حماسه ناشناخته است، چرا که در تاریخ مردم ما، به‌خاطر قیام به وظیفه ایدئولوژیک و سیاسی و تشکیلاتی، عالی‌ترین پرداخت از طرف یک رهبری، با شجاعت بی‌نظیری تحقق پیدا کرد.

البته امروز، شاید از آنجا که لااقل بخش کوچکی از معما حل شده است، فهم آن کمی آسانتر باشد. امروز که به یمن این انقلاب، علاوه بر شخص رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت که بقول خود مسعود ”جوهر بهار“ در عالیترین نقطه شاخسار تاریخ مردم ایران قرار دارد نسلی از زنان مجاهد خلق، اعضای شورای مرکزی سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران بمثابه یک دست توانا و هدایت کننده در سراسر جهان، سازمان مجاهدین و جنبش مقاومت را اداره و رهبری می‌کنند و ما از نعمت چنین رهبری برخوردار هستیم، شاید تا حدودی، فهم انقلاب ایدئولوژیک آسان‌تر شده باشد.

راستی، این چه راز و رمزی است که نسل ما، در این دنیای پرفتنه سیاسی و ایدئولوژیک و میهنی با این همه تضادها و مسائل، قادر شده تشکیلاتی یک‌پارچه، متحد و گسترده در سراسر جهان از خیابانهای میهنمان و شهرهای مختلف تا عراق و لیبرتی و تا کشورهای مختلف جهان، ا ز آمریکا تا سوئد و تا همه جا داشته باشد؟

راستی، این چه رازی است که ما، سازمانی انقلابی و مبارز، این‌چنین سرفراز و متحد و پیروزمند داریم؟

میوه‌ها و محصولات انقلاب ایدئولوژیک، زنان مجاهد خلق شایسته و بایسته، پرتوان و توانمند، برخوردار از عالیترین سطح توان رهبری ایدئولوژیک و سیاسی و اجرایی و تشکیلاتی، دارند این امر خطیر را پیش می‌برند.

من، به‌عنوان یک برادر مسئول که تقریباً در جریان همه چیز هستم، فکر می‌کنم همه ما برادران مسئول، امروز دیگر اصلاً نمی‌توانیم تصور کنیم و قابل فکر کردن برایمان نیست که اگر سازمان ما از چنین نعمتی نه فقط به‌لحاظ ایدئولوژیک تشکیلاتی، بلکه به‌لحاظ سیاسی و اجرایی برخوردار نبود، کجا بود.

إنّا أعطیناک الکوثر. فصلّ لربّک وانحر. إنّ شانئک هو الأبتر.

ولی باور کنید که سازمان مجاهدین، خلق ما و به‌طور تیز و مشخص خود مسعود، قیمت سهمگین هر نعمت بزرگی که به‌دست آورده‌ایم را در نقطه‌ای با عالیترین سطح تقوا و شجاعت پرداخته است.

این، یعنی انقلاب ایدئولوژیک، سال 64 و آن طلاق و ازدواج؛ آن گام بزرگ و آن فراتر از حماسه و خود را به‌خاطر خلق، مجاهد خلق، آزادی و رهایی زنان که مقدمه رهایی ما مردان بود، با تمام وجود در آتش انداختن. این، داستان همیشگی ماست؛ از سال 54 و زندان اوین تا پرواز بزرگ و صلح و جنگ و تا انقلاب ایدئولوژیک، باید پرداخت. این‌چنین بود که با آن پرداخت عظیم و فدای بزرگ، حماسه انقلاب ایدئولوژیک آغاز شد و ما امروز، در این نقطه هستیم.

تراز این رهبری برای نسل مجاهد خلق، گشودن دروازه‌های جامعه بی‌طبقه توحیدی بر روی این نسل بود.
همان آرمانی که به‌خاطر آن می‌جنگیم، جان می‌دهیم و اصولاً به‌خاطر آن هستیم.

فراز دیگری که باید در این رابطه به آن اشاره کنم، به زمان حمله آمریکا به عراق برمی‌گردد. در دوران اشغال عراق و حمله نیروهای آمریکایی و متحدانش به قرارگاههای ارتش آزادیبخش و سازمان مجاهدین، شاهکار عظیم و تصمیم باز هم به‌غایت شجاعانه و صحیح مسعود، دستور عدم شلیک حتی یک گلوله و بعد هم پذیرش خلع‌سلاح بود. این‌بار هم، بعداً که معما حل شد، فهم آسانتر شد؛ به‌خصوص آنجا که مسعود گفت: «من اسب سوار را بر اسب، و تانک سوار را بر تانک ترجیح دادم».

چرا که او خودش می‌فهمید که، نسلی که تربیت کرده و خواهر مریم آن را ”نسل مسعود“ می‌نامد، چه ارزشی دارد. چرا که او، مثل هر مربی و مثل هر مادر مهربانی، این نسل را در دامن خودش پرورش داده بود؛ قیمت پرورش یافتن آنها را، قبل از هر کس، خودش داده بود. پس بهتر از هرکس، ارزش آنها را می‌دانست.

و خدا را صد هزار مرتبه شکر، که در سایه آن درایت و فهم، ما امروز زنان و مردان مجاهد خلق اشرفی را به‌مثابه سرمایه‌یی برای امروز و فردای ایران داریم.

من نمی‌توانم درباره تصمیم‌گیریهای مسعود صحبت کنم و به آنچه که در رابطه با حتی موسوی و کروبی کرد و موضعی که گرفت اشاره نکنم. آن موضع‌گیری، در عین این‌که یکی از عالی‌ترین تشخیص‌های سیاسی و درست‌ترین و اصولی‌ترین موضع‌گیریهای سیاسی بود، در عین‌حال نشانه عالی‌ترین سطح از طهارت سیاسی در خود مسعود بود؛ دوری از هر نوع گرایش فردی و فدای مطلق بودن در برابر مصالح خلق و تقوای عظیم انقلابی و توحیدی که از کسانی مثل موسوی و کروبی فقط این را خواست که به شعار مردم یعنی ”مرگ بر اصل ولایت‌فقیه“ وفادار باشند و به آنها گفت که همه حمایت ما را دارید. خود او هم در این صف، جلوتر از همه ایستاد. این، چگونه امکانپذیر است؟ آیا جز توسط کسی که به‌طور کامل از خود و هرچه که به خود برمی‌گردد تهی باشد؟

و این بار برای آرمان و آزادی، حتی به هرچه که به سازمان خودش هم مربوط می‌شود دل نبندد و آن‌را، در مقابل کسی مثل موسوی که دستش به خون این نسل آلوده بود در طبق اخلاص بگذارد. ولی چه باک برای مسعود وقتی که لازمه آزادی، یعنی آنچه که مسعود آن را پاسخ پاسخها برای مردم ایران می‌داند، در این تصمیم و حتی (به قول خودش) در خاوران رفتن و چادر زدن در کنار قبر شهدا نهفته است.

بنابراین خلاصه می‌کنم، هر چند که من فرازهایی را گفتم، ولی به‌خصوص برای شخصی مثل من که بخشی از واقعیتها را تجربه شخصی هم کرده است، زبان از بیان همه چیز قاصر است. درست به همین دلیل، وقتی که در اندیشه خودم از فهم این پدیده تاریخی (مسعود) باز می‌مانم، احساس می‌کنم مولا علی، با آنچه که در نهج‌البلاغه در خطبه 86 راجع به صفت و مشخصه‌های رهبری ذی صلاح گفته، می‌تواند بهتر از هر چیزی، من و دیگران را در این مقصود یاری و یاوری کند. مولا علی در خطبه86 در نهج‌البلاغه به‌روشنی می‌گوید:
«أنَّ مِن أحَبَّ عِبادِ الله إلَیهِ عَبداً أَعانَهُ الله عَلَی نَفسِهِ، فَاستَشعَرَ الحُزنَ، وَ تَجَلبَبَ الخَوفَ؛ فَزَهَرَ مِصبَاحُ الهُدَی فِی قَلبِهِ، وَ أَعَدَّ القِرَی لِیَومِهِ النَّازِلِ بِهِ»

اولین چیزی که مولا در رابطه با صفت رهبران ذیصلاح روی آن انگشت می‌گذارد این است که، خدا آنها را بر علیه نفس‌شان، تمایلات شخصی‌شان، فردی‌شان -و من اضافه می‌کنم- گروهی‌شان و سازمانی‌شان یاری کرده و می‌کند. مولا می‌گوید اولین اثر این گام بر پایه تقوا، این است که وجود عنصر رهبری کننده را، ترس از مسئولیت و حزن از عدم انجام مسئولیت فرامی‌گیرد.

علی (ع) بلافاصله می‌گوید:
«فَزَهَرَ مِصبَاحُ الهُدَی فِی قَلبِهِ».
شکوفایی چراغ و نور هدایت (مصباح الهدی) در قلب چنین عنصری، محصول این گام بزرگ همراه با تقوی و وارستگی است. و مگر نه این‌که گفته‌ایم و تکرار کرده‌ایم که بر سر در مکتب مجاهدین، کلمه فدا و صداقت نوشته شده است.

مولا در فراز دیگری از این خطبه در مورد این افراد می‌گوید:
«وَ تَخَلّی مِنَ الهُمُومِ، اِلّا هَمًّّا وَاحِداً انفَرَدَ بِهِ»
این شخص از هر نوع همّ و غمّی، از هر خواست و فکری و از هر تمایل و کششی تهی می‌شود، مگر یک خواست، یک هم، یک غم که به تعبیر مولا با آن هم و غم‌اش تنها می‌شود.

فَخرَجَ مِن صِفَهِ العَمَی، وَمُشَارَكَهِ أَهلِ الهَوَی

این چنین است که از ندیدن و نابینایی خارج می‌شود؛ بینا می‌شود و از همراهی با کسانی که با گرایشهای خودبخودی حرکت می‌کنند جدا می‌شود.

«وَصَارَ مِن مَفَاتِیحِ أَبوَابِ الهُدَی، وَمَغَالِیقِ أَبوَابِ الرَّدَی»
خودش اصلاً به کلید درها و دروازه‌های هدایت و قفلی بر درها و دروازه‌های ضلالت و گمراهی تبدیل می‌شود.

«فَهُوَ مِنَ الیَقِینِ عَلَی مِثلِ ضَوءِ الشَّمسِ»
آن وقت است که دیگر، از آنجا که ایمان و یقین به راهی که گزیده است مبتنی بر یک تقوای عمیق و از خود گذشتگی است، راه برایش مثل روشنایی خورشید، روشن است.‌

«قَد أَلزَمَ نَفسَهُ العَدلَ، فَكَانَ أَوَّلَ عَدلِهِ نَفیُ الهَوَی عَن نَفسَهَ»

پیاده کردن عدالت و قسط در جامعه را بر خویشتن خویش واجب و لازم می‌کند؛ اما اولین قدمش، نفی بی‌عدالتی درباره خودش و جاری کردن عدالت، راجع به خودش است؛ یعنی سخت‌گیری به خود و پرداختن از خود.

«یَصِفُ الحَقَّ وَ یَعمَلُ بِهِ»
اگر از حق صحبت می‌کند اول آن را در مورد خودش پیاده می‌کند

«لَا یَدَعُ لِلخَیرِ غَایَهً أِلَّا أَمَّهَا، وَلَا مَظِنَّهً اِلَّا قَصَدَهَا»

برای نیکی به‌خاطرخلق، هیچ راه ناپیموده‌ای نمی‌گذارد؛ تا دینش حرکت می‌کند و حتی اگر در جایی گمانی از خیر برای خلق وجود داشته باشد، آن‌را هم رها نمی‌کند.

آری، به نظر من مولا بهتر و بیشتر از هرکس، توانسته این راهرو واقعی مکتبش را تشریح و تفسیر و بیان بکند، ولی به هر حال،

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

بازگشت به بالا

منتخب ویدئوکلیپ