Menu
میثم ناهید

میثم ناهید

دستگاه پرس آقای هانتا!

nahid e3b43«… اگر کسی می‌خواست کتابی را خمیر کند، باید سر انسان‌ها را زیر پرس می‌گذاشت؛ ولی این کار فایده‌ای نمی‌داشت؛ چراکه افکار واقعی از بیرون حاصل می‌شود… تفتیش کننده‌های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتاب‌ها را می‌سوزانند…». این جمله، یکی از نقاط اوج کتاب «تنهایی پرهیاهو»ست. کتابی به قلم نویسندة اهل چک، «بهومیل هرابال».

«تنهایی پرهیاهو» داستان آقای «هانتا»، کارگر پرس در دهة ۱۹۷۰ میلادی است. او در زیرزمینی نیمه‌روشن و نمور،‌ صبح تا شب کارش پرس کتاب‌هایی است که از ادارة سانسور به آنجا آمده و آقای هانتا باید کتاب‌ها را پرس و نابود کند؛ اما آن زیرزمین سیاه و نمور،‌ دنیای زیبایی برای این کارگر پرس مهیا کرده است؛ آخر او در میان واژه‌ها، جمله‌ها و سطور و برگ‌های کتاب‌های ممنوعه، زندگی می‌کند. برای همین هم هست که پی می‌برد،‌ هرچند دستگاه‌های دیکتاتوری- که کارشان سانسور و لجن‌مال کردن افکار نو و پویاست- تلاش کنند واژه‌ها، حرف‌ها و کتاب‌های ممنوعه را پرس کنند، اما سودی ندارد. آخر واژه‌ها و سطور تنها بازتاب هستند؛ بازتاب افکاری که از مغز انسان‌های نوجو و پیشتاز تراوش می‌شوند؛ اینجاست که آقای هانتا باور دارد، دیکتاتوری اگر می‌خواهد افکار نو در جامعه گسترش نیابد، اگر می‌خواهد جوانان با جذب این افکار، گام بر مسیر نفی استبداد نگذارند،‌ نه کتاب‌ها، بلکه سر انسان‌های پیشرو را باید زیر دستگاه پرس بگذارد.

«بهومیل هرابال» داستان «تنهایی پرهیاهو» را بین سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۶ نوشت؛ اما چرا من با بازگو کردن سطور بالا،‌ پلی ساختم به ۵ دهة پیش؟ چگونه یک‌باره این داستان از هزارتوی ذهنم، در برابر چشمانم قرار گرفت؟

چند روز پیش،‌ مطلبی خواندم. موضوع مصاحبة چند عضو وزارت اطلاعات بود. (۱) خود نوشته ارزشی نداشت؛ اما به نظرم، علت وجودی آن ارزش داشت. چراکه حقیقتی را مهر می‌کرد. موضوع این مصاحبه مجاهدین بود. به گوشه‌هایی از این نمایش نگاه کنید:

– «زندان… برای (مجاهدین)‌ یک محلی بوده برای انسجام تشکیلاتی؛ فرماندهی تشکیلاتی…»

– «(مجاهدین) جمعی عمل کردند در سراسر کشور…»

– «هیچ جای دنیا پیدا نمی‌کنید کسانی که این کارها (جنگ آزادی‌بخش با رژیم) انجام داده باشند… و رسماً در کشورهای غربی دفتر داشته باشند…»

– «چرا (مجاهدین) ماندند… آن‌ها این را (تشکیلات را) ولش نمی‌کردند»

– «فتنه ۸۸ … کسانی که کشاندند موضوع اغتشاشات را… این‌ها هدایت سازمان (مجاهدین) بود…»

– «جلوی کاخ سفید به این‌ها دفتر رسمی دادند… صداشون بلنده،‌ رسانه دارند و خیلی کارهای دیگر می‌کنند»

اگر در نمونه‌های بالا دقت کنید،‌ درد بازیگران این نمایش را در دو محور می‌توان خلاصه کرد:

اول: «انسجام تشکیلاتی» مجاهدین؛

دوم: «هدایت»کنندگی مجاهدین و «صدای بلند» آن‌ها!

اما چرا تشکیلات مجاهدین تا این‌گونه برای نظام ولایت دردناک است که پیاپی چنین نمایشاتی را برگزار می‌کنند؟ نمایشاتی که تنها هدفش،‌ تخریب و ناسزاگویی دیوانه‌وار بر ضد همین تشکیلات است؟

موضوع از مجاهدین شروع نمی‌شود. از خود رژیم شروع می‌شود. از وضعیتی که در آن گرفتارشده. به‌تازگی، پس از چند ماه زدوخورد، نظام ولایت از سیرک انتخابات بیرون آمد. نمایشی که در آن هرچند گوشه‌های کوچکی از فساد و جنایت یکدیگر را رو کردند، اما همان میزان نیز کافی بود تا بیش‌ازپیش تاروپود این نظام تاریخ گذشته را، از هم باز کنند. این چنگال کشیدن‌ها بر سر و روی‌هم، چنان بود که تا عبور از مرز سرخ‌های نظام توسط نفر دوم این رژیم درنوردیده شد؛ و دست هم را رو کردند که «در طول ۳۸سال فقط اعدام و زندان بلد بودند». (آخوند روحانی-۱۸اردیبهشت۹۶)؛ از آن‌طرف باند رقیب هم رئیس‌جمهور نظام ولایت را کسی عنوان کرد که خودش طرفدار پیشین «اعدام در ملا عام» بوده است. (اژه‌ای-۲۴اردیبهشت۹۶) و باز فایل‌های تصویری روحانی را منتشر کردند که می‌گوید: «توطئه‌گرها را هنگام نماز جمعه در حضور مردم به دار آویزان کنند تا تأثیر بیشتری داشته باشد!». از طرف دیگر کار پاره‌پاره کردن تمامیت نظام به بهای منافع باندی به آنجا رسید که آخوند روحانی، اصلی‌ترین ابزار سرکوب و صدور تروریسم نظام، یعنی سپاه و بسیج را «چاقوکش‌ها» نامید و به خامنه‌ای گوشزد کرد که برای پاره کردن عکس‌های او، «نرخ دستمزد این چاقوکش‌ها را بالا نبرند!»؛ و این‌گونه در جنگ باندی لگدی محکم بر اصلی‌ترین ابزار حفظ نظام نواخت.

نظام ولایت چنان وضعی پیداکرده که حتی پس از پایان سیرک انتخابات و بیرون آمدن دوباره روحانی از صندوق، خودشان اعتراف می‌کنند که «روحانی… در دولت بعدی ضعیف‌تر از دوره قبل می‌شود» چراکه «به‌نوعی با همه ارکان حکومت درافتاد،‌ آن‌هم ناجوانمردانه و طلبکارانه!». (امید حسینی- کارشناس حکومتی-۳۰اردیبهشت۹۶) و در حقیقت ضعف تمامیت نظام بعدازاین نمایش را نشان داد. ازاین‌رو رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت نظام ولایت را «رژیمی شقه شده با ضعف مضاعف» توصیف کرد که در دوره دوم روحانی «نتیجه‌ای جز افزایش بحران و شدت یافتن جنگ قدرت ندارد»؛ چراکه «بحران در رأس فاشیسم دینی سرباز کرده است و تا سرنگونی رژیم ولایت‌فقیه ادامه می‌یابد». (۳۰اردیبهشت۹۶)

این گسست و از هم گسیختگی، در حالی است که جامعة ایران، در اوج خشم و کینة خود نسبت به تمامیت این نظام است. تا جایی که مهره‌های رژیم به یکدیگر هشدار می‌دهند: «شما روی بشکه باروت نشسته‌اید که مدتی است روشن‌شده… شمارا از لشکرهای مملو از خشم و عقده در پشت دروازه‌های شهرهایتان… پشت کاخ‌هایتان؛ همسایه دیواربه‌دیوار تجارتخانه‌هایتان می‌ترسانم… از میلیون‌ها پیر و جوان و کودک ورشکسته و آسیب‌دیده که در پی جرقه‌ای برای سوزاندن تر و خشک لحظه‌شماری می‌کنند، می‌ترسانم. بترسید و بدانید زمانی که طوفان آید فرصت فرار ندارید. همه راه‌ها بسته خواهد بود… حتی مانند شاه به پلکان هواپیما هم نمی‌رسید…».

از سویی دیگر، فشارهای جهانی و منطقه‌ای بر روی رژیم نیز پیاپی اوج می‌گیرد. به‌ویژه بعد از تغییر دوران و رفتن چوب زیر بغل آخوندها، یعنی اوباما. حال دولت جدید آمریکا سیاستش سراپا با دولت اوباما متفاوت است. تا جایی که بالاترین مقامات این دولت بر این باورند که «در خاورمیانه اولین سؤالی که باید هرروز صبح از زیردستان پرسید، این است که با ایران و ایران و ایران چه باید کرد؟». (ژنرال متیس-وزیر دفاع آمریکا) از طرف دیگر رئیس‌جمهور آمریکا درست در روز اعلام نتایج نمایش انتخابات رژیم (که جای سؤال دارد آیا تصادفی است یا…) به عربستان سفر می‌کند تا بنا به اعلام قبلی بر ضد رژیم، ناتوی منطقه‌ای ایجاد کنند؛ سفری که در آن به گفتة ترامپ «در گردهمایی ۵۰ کشور مسلمان سخنرانی خواهم کرد. بسیاری از این کشورها نگرانی شدید خود را دربارة گسترش تروریسم، افراط‌گرایی و نقش (رژیم)‌ ایران در تأمین منابع مالی آن‌ها، بیان داشته‌اند». (۳۰اردیبهشت۹۶)

پس رژیم آخوندی، ازیک‌طرف در داخل با از هم گسستن داربست‌های کاخ چوبین ولایت روبروست، کاخی بناشده بر روی جامعه‌ای داغ و آتشین؛ از طرف دیگر با تندبادهای جهانی و منطقه‌ای که بر دیوارهای فرسودة این کاخ موریانه‌خورده، می‌تازد.

اما مهم‌ترین موضوع مانده! پدیده و کاتالیزوری که تمامی این شرایط را در مسیر «سرنگونی» سخت و بی‌شکاف این رژیم، سمت و شتاب دهد. دشمن اصلی نظام،‌ مجاهدین!

به‌ویژه اینکه مجاهدین پس از ۱۴ سال از موضع دفاعی، به موضع تهاجم سنگین به دشمن واردشده‌اند. آن‌هم با استراتژی هزار اشرف و هزار کانون شورشی!‌ این استراتژی تا امروز چه میزان کارایی داشته؟ از واکنش‌های رژیم باید فهمید. تنها چند نمونه:

خبرگزاری بسیج (۲۸اردیبهشت): «در این دوره بازیگران خارجی تلاش دارند تا به اذهان این اصل را القاء کنند که کل نظام جمهوری اسلامی ناکارآمد است… (مجاهدین)… منتظر بهره‌برداری از فضای موجود هستند».

«تحرکات فضای مجازی (مجاهدین) هم این روزها در اوج خود بود…کانال‌های منتسب به (مجاهدین)… مردم را به شورش خیابانی دعوت کردند». (سهند پرس-۲۶اردیبهشت۹۶)

«بحث اعدام‌های سال ۶۷ و شایعاتی که امروز (مجاهدین) از طریق تلگرام و کانال‌های متعدد خود منتشر می‌کنند از نوع شایعات [آتشین] است» (خبرگزاری بسیج-۱۸اردیبهشت۹۶)

«اخیراً (مجاهدین) با تحرکات خود سعی در اثرگذاری بر روی… ملت دارند… دشمن در پی ضربه زدن به‌نظام است» (خبرگزاری سپاه موسوم به فارس-۱۳اردیبهشت۹۶)

«از مهم‌ترین نکاتی که می‌تواند… تأثیر زیادی داشته باشد… هماهنگی با کانال‌های وابسته به مجاهدین است» (تسنیم-۱۲اردیبهشت۹۶)

یکی از نتایج چنین وضعیتی، برهم خوردن تعادل درونی نظام ولایت است. خامنه‌ای تنها راه به درست آوردن دوباره این تعادل را، در «قدرت‌نمایی» است؛ اما چگونه؟

تجربه سال‌های پیش نشان می‌دهد،‌ ولی‌فقیه نظام، این راه را در ضربه به نیروی سرنگون‌کنندة خود می‌بیند. ازاین‌رو هرگاه در بحران غوطه می‌خورد، با حمله به اشرف یا لیبرتی،‌ تلاش می‌کرد تعادل درونی نظام خود را به دست آورد؛ اما اکنون‌که پس از انتقال بزرگ مجاهدین، سار از قفس پرید،‌ خامنه‌ای برای حفظ این تعادل چه کند؟

در چنین وضعیتی،‌ خامنه‌ای جز اینکه بازهم بر ابعاد جنگ لورفتة روانی‌اش بر ضد مجاهدین بیفزاید،‌ راه دیگری دارد؟ یعنی دست‌وپا زدن در باتلاق دروغ و تهمت‌تراشی وزارت اطلاعاتش تا مگر حرکت قطار غول‌پیکری را که به‌زودی از روی پیکر پوسیدة نظامش می‌گذرد، مقداری آرام کند!

اما آیا سیاست دروغ‌پردازی علیه مجاهدین،‌ به‌ویژه در شرایط کنونی، پاسخگوست؟ شاید پاسخ را خود رسانه‌های رژیم داده باشند:

«در روزهای اخیر موضوعی پیش آمد که باعث تعجب و نگرانی شد… نصب عکس‌هایی از مریم رجوی در برخی معابر و همچنین برخی شعارنویسی‌ها نشان داد (مجاهدین) درصدد هستند تا از [وضع موجود] بی‌نصیب نباشند!» (سهند پرس-۲۶اردیبهشت۹۶)

حال بازگردیم به سؤال اول! چرا من با خواندن آن مصاحبة وزارت اطلاعات و آن حرف‌ها دربارة مجاهدین،‌ یاد کتاب «تنهایی پرهیاهو» افتادم؟

چون به گفته «هرابال» در جامعه‌ای جوشان با یک دیکتاتوری حاکم فرتوت، برای جلوگیری از گسترش اندیشة آزادی‌خواهی، «تخمیر کتاب‌ها» دیگر پاسخگو نیست؛ یعنی این دروغ‌ها بر ضد مجاهدین دیگر جواب ندارد. ازاین‌رو «تفتیش کننده‌های عقاید و افکار» تنها باید «سر انسان‌ها را زیر پرس»‌ بگذارند؛ یعنی رژیم باید به‌طور فیزیکی مجاهدین را از صحنه کنونی سیاسی-اجتماعی ایران حذف کند؛ اما حذف فیزیکی مجاهدین پیشکش؛ گویا صحنه این‌گونه است که مجاهدین در حال پرس سر، بدنه و سراپای رژیم ولایت‌فقیه زیر سنگین‌ترین ضربات پیاپی خود هستند!

همان پیش‌بینی که آخوند جنتی از خمینی نقل کرد: «اگر می‌خواستند بیشتر به (مجاهدین) مجال بدهند که مجاهدین ریشه نظام را می‌کندند. امام فرمود (مجاهدین) باید ریشه‌کن شوند تا ریشه‌های نظام برپا بماند!».

حال چه کسی در حال ریشه‌کنی و پرس کردن طرف دیگر است؟

استاد بزرگ «تناقض‌گويي» و «پارادوكس»!!

از آنجا كه همواره به «منطق» علاقه داشتم، تلاش مي‌كردم مفاهيم منطقي را فهم كنم. در ميان مفاهيم مختلف، يكي بود كه درك آن برايم دشوار بود؛ «پارادوكس!». در كتابها تعاريف پارادوكس يا «متناقض‌نما» را مي‌خواندم و دريغ از فهم درست آن! سرراست‌ترين تعريف پارادوكس اينطور بود: «پارادوكس به هر گزاره يا نتيجه‌اي گفته مي‌شود که با گزاره‌هاي قبلي گفته شده در همان نظريه يا دستگاهِ نظري و يا با يکي از باورهاي قوي پيش‌زمينه، شهودِ عقلي و يا باورِ عمومي، در تناقض باشد…».

اما در نهايت استادي گره از اين مشكل من گشود! آنهم با بارزترين نمودهاي «تناقض‌گويي» و «پارادوكس!»… اشتباه نكنيد، آن استاد ارسطو نبود!… نه اسپينوزا هم نبود… كانت؟ نه او هم نبود… هگل؟ اشتباه است!… پس كه بود؟ آن استادي كه توانست بارزترين نمودهاي «تناقض‌گويي» و «پارادوكس» را در انبوه سايتها و بوق‌هايش نشان دهد و گره از من بگشايد، «وزارت اطلاعات ولايت!» بود. بله، باور نمي‌كنيد؟! بفرماييد تنها چند نمونه كه اين استادِ زبردست «تناقض‌گويي» و «پارادوكس»، در نوشته‌هايش آورده:

«الان [مجاهدين] به لحاظ تشکيلاتي در آلباني… و جاهاي ديگر پخش‌اند و حتي خودشان ‌هم نمي‌دانند چه مي‌خواهند بکنند… اينها ديگر امروز هيچ جايگاهي ندارند…» (خبرگزاري سپاه پاسداران موسوم به فارس-10مرداد95)

«مسئله اساسي اينجاست که اعضاي گروه مجاهدين، دشمنان نظام جمهوري اسلامي ايران به شمار مي‌آيند. نه تنها دشمنان در ايدئولوژي، بلکهجنگجويان فعاليهستند که نظام ايران به صورت رسمي آنها را دشمن خود اعلام کرده است». (ايران ديدبان-3مهر95)

«حرفهاي مريم رجوي خيلي [از اعضاي سازمان] را قانع نکرده و تناقضات زياد و خيلي بيشتر از قبل شده!» (ايران ديدبان-13آبان95)

«هرکدام از اعضاي [مجاهدين] با انگيزه‌هاي خاصي از قبل دور هم جمع شده‌اند و مريم رجوي را به عنوان محور قرار داده‌اند که لازم است از دور مراقب فعاليت‌هاي آنها باشيم!» (ملکشاهي- عضو مجلس ارتجاع-30آبان95)

«با پيروزي ترامپ مجاهدين دچار سرخوردگي شدند…» (ايران ديدبان-24آبان95)

«جولياني، بولتون، لوپز و گينگريچهمه از مريم رجوي ستايش کرده‌اندو ايالات متحده رابه تغيير رژيم در تهران تشويق مي‌کنندو سازمان مجاهدين خلق را يک دولت مشروع ايراني در تبعيد مي‌دانند!». (ايران ديدبان-27آبان95)

«سازمان [به كجا رسيده كه] بايد بيايد و به کشور ذره‌بيني مانند آلباني پناهنده شود» (ايران ديدبان-13آبان95)

«هم اکنون [مجاهدين] به آلباني پناه برده‌اند… گلايه‌مندي ما اين است کهچرا بايد… کشورها از [مجاهدين] حمايت کنند؟!» (لارگاني- عضو مجلس ارتجاع-30آبان95)

«بفرماييد تکليف ارتش آزاديبخش چه شد؟ چگونه از آلباني رژيم را سرنگون خواهيم کرد؟!» (ايران ديدبان-24آبان95)

«[مجاهدين]… عملکرد دارند…ضرورت مراقبت از توان بالقوه [مجاهدين]...» (ملکشاهي- عضو مجلس ارتجاع-30آبان95)

«فرقة رجوي در يک بحران ايدئولوژيک- تشکيلاتي و… در سرازيري فروپاشي قرار دارد» (ايران ديدبان-13آبان95)

«اگر اينها [در آلباني] پناهجو هستندپس چرا اسمشان را مجاهد، يعني جنگجو گذاشته‌اند؟!» (ايران ديدبان-13آبان95)

«[مجاهدين] بايد [بعد از نتيجة انتخابات آمريكا] فکري به حال خود کنند، وضعشان را تغيير دهند و… توبه کنند و با اعلام توقف فعاليتها… کار و کسب ديگري پيشه خود سازند!» (ايران ديدبان-24آبان95)

«[بعد از انتخابات آمريكا]سازمان مجاهدين خلق در بالاترين سطحِدسترسي در دولت ايالات متحده آمريکا قرار مي‌گيرد» (سايت حكومتي انتخاب-29آبان95)

«تشکيلات سازمان مجاهدين در حال حاضر در شرايط بسيار رقت‌باري بسر مي‌برد» (ايران ديدبان-13آبان95)

«3 هزار و 500 پايگاه در شهر و روستاهاي استان فعال بوده و… [بايد] در عرصه‌هاي مختلف…مانع نفوذ [مجاهدين]شوند!» (فرماندة سپاه رژيم در آذربايجان غربي-1آذر95)

بله، وزارت اطلاعات ولايت، خدمت بزرگي به من كرد! بعد از مدتها كلنجار رفتن با واژه‌ها و مفاهيم، در نهايت تنها با اين نمونه‌ها (كه البته تنها مشتي از خروار تناقض‌گويي بود) توانستم مفهوم «تناقض‌گويي» و «پارادوكس» را كامل و همه‌جانبه، فهم كنم!!

دفينه‌اي پنهان، در تاريخ ايران!

iran spring 8 a4806

فصل دوازدهم (پاياني):

و اين است «تشكيلات پولادين!»

پس از 10سال پر كشاكش، در 28 بهمن 1390 مسيري نوين در برابر سازمان گشوده شد. مسير پشت سر، اشرف بود. با سال‌ها تجربه و حماسه. جاده‌اي که وجب به وجب آن توسط ره‌نورداني کوبيده شد که با کفش و كلاه آهنين آن را طي کردند؛ از ميان خون و آتش گذشتند و نگذاشتند گورکن‌هاي ارتجاع و استعمار، مسير پرافتخار آزادي را تخريب کنند.

اما مسير جديد، ناشناخته و پر ابهام بود. تنها ابتداي جاده ديده مي‌شد. چرا که مهِي غليظ، از آن دست که تنها گامي پيش رويت را مي‌بيني، بر آن چتر گسترده بود. مجاهدين هيچ شناختي از اين مسير نداشتند. تنها و تنها يک چيز مي‌دانستند. اين مسير، بسا باريک‌تر از جادة اشرف است، دو طرف آن پرتگاه‌هاي ژرف قرار دارد که ذره‌اي انحراف از جاده، سقوط و نيستي را در پي دارد؛ خود مسير هم بارها سنگلاخ‌تر از جادة اشرف است. در هر گام آن، عوامل ارتجاع و استعمار ايستاده‌اند تا يك تن را هم كه شده به نفع آخوندهاي حاكم از جبهه مقاومت دور كنند، يا اگر موفق نشدند، چنگالهاي خونين ارتجاع هار و وحشي را، بر پيکر و تن آنها فرو کنند. نگاه ِکوته بين مي‌گفت نبايد وارد اين مسير شد. اما چشمي تيزبين ، از پسِ غبار و مه ِابهام، يک حقيقت را مي‌ديد. اگر مجاهدين بتوانند اين مسير را بپيمايند، اگر حاضر باشند بهايش را، هر چه که باشد، بپردازند، در انتهاي اين مسير، پلي‌ست به سوي تهران!

اينگونه تصميم گرفته شد. با چه تضميني؟ تنها و تنها تضمين، تکيه بر جوهرة انساني، انگيزش‌هاي انقلابي و «تشکيلات پولادين» بود. آخر از اين دامي كه در برابر مجاهدين گسترده بودند، تنها در صورتي مي‌توان فناناپذير عبور کرد که تمامي ره‌پويان آن، محکم‌تر زِ پيش با يکديگر زنجير کنند. اينگونه مجاهدين براي رسيدن به آرمان آزادي مردم ايران، مسير ليبرتي، زندان آزادي را انتخاب کرده و گام در آن گذاشتند.

از همان نخست توطئه‌هاي ارتجاع و استعمار آغاز شد. شاه مهرة اين بازي، کوبلر بود. او عصارة همة خدعه و نيرنگ سرويس‌هاي استعماري در سر بريدن جنبش هاي رهائيبخش را در خود داشت و از خدمتي كه به اين وسيله به آخوندهاي حاكم مي كرد به خوبي اشراف داشت. حرف او روشن بود. برويد ايران... ديگر تمام شد... نگاهي به ليبرتي کنيد! مگر جاي ماندن است؟ اشرف را هم ديگر نداريد... پس بي‌جهت، عمر خود را بيش از اين هدر ندهيد... تنها راه جان به در بردن، تسليم به رژيم است!...

آخر آن بيچاره گمان کرده بود که وقتي مجاهد را زير فشار محدوديت‌هاي ليبرتي و شرايط سخت آن قرار دهد، از طرفي وقتي آن‌ها کنار فرودگاه بغداد باشند، دلشان براي همان زندگي كه پشت سر گذاشته‌اند پر زده، دست از مبارزه مي‌كشند وکار تشکيلات آن‌ها ديگر تمام است.

اما کوبلر و آمران استعماري ـ ارتجاعي او نمي‌دانستند که اعضاي تشکيل دهندة اين تور ريزبافت ِسازمانيافته، آگاهانه چنين مسير سخت و پرفراز و نشيب مبارزه را برگزيده‌اند، و پيشاپيش هدف و آرماني بسا بالاتر را انتخاب كرده‌اند. آن‌ها نمي‌دانستند مجاهديني که طي دهه‌ها مبارزة خود با شاه و شيخ پنجه در پنجه هستند، اگر اصالتي نداشتند كه در برابر هيولايي مثل خميني دوام نمي آوردند و از دور خارج مي‌شدند؛ و البته اينگونه شد كه خرمهره‌اي كه آمده بود آب جوي براي استعمار و ارتجاع ببرد در برابر سدي پولادين، ذوب شدو رفت.

در اين ميان، ديکتاتوري ولايت فقيه هم ناکام از فروپاشي نرم تشکيلات مجاهدين، چاره را در موشک‌باران ديد. اينگونه، موشک‌ها بر ليبرتي باريدند. باز هم ياراني پرکشيدند، اما اين راه، سرخ‌تر و خروشان‌تر شد.

و ما بازهم گردنة سخت و پر خطري در راه آزادي گذشتيم. آنهم با سرفرازي و با قدرتي بيشتر. ابزار اين عبور پيروزمند، باز هم همان «هم دلي و اتحاد آگاهانه و آزادانه مان» بود. شايد دست تقدير اين را بر دفتر سازمان نوشته بود که 50 سالگي خود را در ليبرتي، يعني اوج سختي‌ها و ابتلائات ِزمانه، جشن بگيرد. جشني که امتدادي از ايستادگي، پايداري و رزم و نبرد تاريخي بشريت را نمادينه مي‌کرد.

*****

آري، مردم ايران بيش از صد سال است که براي رسيدن به آرمان آزادي، مي‌رزمند. روزي پيشتاز اين نبرد، ستارخان و مجاهدين مشروطه بودند. اما دريغ که آنروز نبود آن ابزار پيمودن مسيرِ تا به آخر. اينگونه، ارتجاع و استعمار سر بزنگاه، با توطئه و فريب، دفتر آن جنبش را بستند. همان روزِ 14 مرداد 1289، که در حسرت ادامة مسير، قطره اشکي از گوشة چشمان ستارخان، غلتيد!

روزي ديگر، شيخ محمد خياباني قيام کرد. پرچم جمهوريت و آزادي را برافراشت، اما باز هم در نبود تشکيلاتي پولادين، چنگالهاي استبداد و استعمار، گلوي آزادي‌خواهي او را دريد و باز هم جنبش به محاق رفت. آن روزِ 22 شهريور 1299 که آه از نهاد شيخ برآمد.

ديگر روز، کلنل پسيان به پاخاست. به پيش رفت، اما... اما باز هم در نبود يک اتحاد، همبستگي و يك تشکيلات، نتوانست در برابر سرکوب و توطئه، جنبش را ادامه دهد و روز 11 مهرماه 1300، گلولة استبداد دفتر جنبش کلنل پسيان را هم بست.

دو ماه بعد در آن روز توفاني؛ آنگاه که برف و کولاک بي مهابا بر پيکر سردار جنگل، تازيانه مي‌زد. آنروز که ميرزا کوچک خان، پس از 7 سال مبارزه و آن پيروزي‌هاي درخشان، خلأ تشکيلاتي را حس كرد که بتواند در برابر سختي‌هاي زمانه، در برابر خنجرهاي خيانت و پشت کردن، محکم و پابرجا بايستد و با حسرت ديد كه چگونه استعمار و استبداد، جنبش جنگل را فروپاشاندند. آنروز 11 آذر سال 1300 که سردار، همراه يار وفادارش هوشنگ، در ميان برف و کولاک ِتنهايي ماند. آن لحظه که در آرزوي فردايي که مبارزة 7 سالة او را براي تحقق آرمان آزادي مردم ايران محقق كند و آن کمبود را بر طرف سازد چشمانش روبه تاريخ هميشه باز ماند.

روزي ديگر مصدق بزرگ بود که در احمدآباد، در آرزوي فردايي بود که مسير آرمان آزادي مردم ايران، آن «نقيصه» و کمبود برطرف شود: «... باري، حرف زياد است و مستمع به تمامِ معني فداکار کم، بلکه خدا بخواهد که اين نقيصه در ما رفع شود و ما هم بتوانيم بگوييم مملکت و وطني داريم و در راه آزادي و استقلال آن، از همه چيز مي‌گذريم». آن روز 14 اسفند 1345، که مصدق به‌افق فردا نگريست، قطره اشکي از گوشة چشمانش غلتيد و آنگاه ديدگانش، براي هميشه خاموش گشت.

اما رزم و مبارزة آن سرداران خاموش نشد، هيچ تلاش و هيچ فدايي از ميان نرفت. بلکه در 15 شهريور 1344، در خانة شمارة 444- بولوار کشاورز- تهران، به گُل نشست. آنروز که محمد حنيف نژاد، سعيد محسن و اصغر بديع زادگان، آن نقيصه و کمبود را کشف کردند، دفينه‌اي يافتند که در دل تاريخ ايران پنهان بود، يك گنجينه ملي، ظرفي براي تحقق تمام آرزوهاي آن سرداران و رهبران فداكار پيشين، سازمان مجاهدين خلق ايران. سازماني با يک تشکيلات پولادين؛ همان دفينة يافت شده!

آري، روزي شاه بود که با تمام شوکت و عظمت پوشالي خود، در برابر اين تشکيلات پولادين خرد شد، امروز نيز رژيم ولايت فقيه است که 4 دهه، همراه با بزرگ‌ترين قدرت‌هاي استعماري، به صورت نرم و سخت بر اين سازمان و تشکيلات پولادينش مي‌تازد؛ دست در دست هم صدها بار و در هر بزنگاه، سركوب، توطئه و فريب را براي فروپاشي اين تشكيلات مي آزمايند، اما هر بار سرشان به سنگ محكم و پولاديني مي‌خورد.

از اين رو برادر مسعود در تاريخ 3خرداد91 گفت: «... داستان مجاهدين... داستان شگفتي است. شاه و شيخ و به خصوص شيخ از هيچ چيزي كوتاهي نكردند... رژيم فكر مي‌كرد كه وقتي بنيانگذاران به شهادت برسند ديگر نسل آنها منقرض خواهد شد، ديگر خبري از مجاهدين و اثري از آنها نخواهد بود؛ درست معكوس شد و حالا 40 سال گذشته كه هر روزش با ترفندي و توطئه‌اي و حمله‌اي و تهاجمي همراه بوده است. الحق و الانصاف مجاهدين هم از پا ننشته‌اند و گام به گام خود را در مسير پيشرفت و تعالي ارتقاء داده‌اند...».

حال امروز اين سازمان و تشکيلات، هر روز استوارتر، محکم‌تر و آبديده‌تر، قد کشيده،در سراسر جهان گسترش يافته و براي تحقق آرمان ستار، خياباني، کلنل، ميرزا و مصدق، مي‌رزمد و به پيش مي‌رود. آري، براي تحقق آرمان آزادي مردم ايران!

اكنون نگاه كنيد! ستارخان، خياباني، كلنل، سردار جنگل و مصدق بزرگ اين مسير پر شكوه را مي‌نگرند؛ قطره‌اي اشك شوق، از گوشة چشمانشان جاريست!

ميثم ناهيد

بهمن94

دفينه‌اي پنهان، در تاريخ ايران!

iran spring 4 8ef76

فصل دهم: اقيانوسِ پرآشوب!

کشتی‌توفان‌پیما، در گذر از اقیانوس زمان، به مردادماه 1367رسید. مدتی بود که ارتجاع و استعمار بر تابلوی نیرنگ و توطئه، طرحی جدید ترسیم کرده بودند. طرحی که سازمان مجاهدین را از نظر سیاسی بسوزاند، از نظر تشکیلاتی نیز چنان ضربة کمرشکنی بر آن وارد کند که دیگر هيچگاه سر برنیاورد. طرحی شوم؛ از آن دست توطئه‌هایی که با آن ستارخان را گوشه‌نشین کردند؛ نیروهای ميرزاي جنگل را پراکنده ساختند تا بستر سر بریدن آن جنبش مهیا شود و با کودتایی سیاه، دولت دکتر مصدق را برانداختند. آری، این طرح ارتجاعی- استعماری، از آن لحظه‌ای که فریادهای «امروز مهران- فردا تهران» در چلچراغ توسط ارتش‌آزادیبخش طنین انداخت، آماده شد.

خمینی که فتح تهران توسط ارتش‌ آزادیبخش را در برابر خود می‌دید، مجبور به سرکشیدن جام زهر شد، تا با گشودن در باغ سبز و تاراج هستي مردم ايران بتواند با سوزاندن جایگزین رژیمش از مهلكه‌اي كه همين مقاومت برايش تدارك ديده بود نجات پيدا كند. از این رو، در 27 تیر 67، یکباره در ميان بهت و ناباوريِ دعاوي گذشته كه «صلح دفن اسلام»!! است، آتشبس را پذیرفت. طرح این بود که نشان دهند، ارتش آزادیبخش و سازمان مجاهدین دیگر از دور مبارزه با رژیم خارج شده‌اند؛ پس، آنها زائدة جنگ رژیم و عراق بودند و آتش بس هم معادل پايان اين مقاومت است.

به راستی هم توطئة شوم ارتجاعی ـ استعماری از تمام جهات آماده و مهيا شده بود. آخر آنها بارها اينگونه توطئه‌ها را برای از دور خارج کردن جنبش‌های مقاومت ِخلق‌هایِ تحت ستم، بکار برده بودند؛ و البته که در بیشتر مواقع، طرح و توطئه، زهر خود را ریخته و مقاومت خلقی نابود گشته بود. حال این «تشکیلات پولادین» بود و آزمایشِ بود و نبود! مسعود لحظه را دریافت. تنها و تنها یک راه وجود داشت که توطئه را در هم شکند: باید بیمحابا دل به آتشِ ابتلا مي‌زد!

مسعود گفت: «... اگر که مجاهدین به خدا و به خلق و تاریخ و به سرنوشت تابان و شکوفان خلق قهرمان ایران، بعد از این همه رزم و رنج، بعد از این همه خون و فدا، پاسخ نگویند، چه کسی پاسخ خواهد گفت؟ بنابراین فقط یک جمله میگویم و در می‌گذرم. نه خطاب به شما، خطاب به خدا، و خطاب به خلق و تاریخ؛ که بارخدایا، شاهدباش، شاهدباش که تمامی سرمایهمان را که محصول ربع قرن رزم و رنج مستمر هست، تقدیم تو و خلقت کردیم. انک انت السمیع العلیم»

خط ترسیم شد. فدای همه چیز؛ شتافتن در دل توفان! اما آخر ابزاری می‌باید که این خط سرخ را توفنده، بیشکاف و با گذشتن از همه چیز خود، پیش ببرد! تاریخ به تماشا نشسته بود.

تاریخ آن‌روز را به یاد آورد که دستهای پنهان ِاستعمارِ روس و انگلیس، همراه با عناصر میوهچینِ انقلاب مشروطه، توطئة خلع سلاح مجاهدین را پیش بردند؛ در آن بعدازظهر گرم 14 مرداد 1289، که ستارخان و مجاهدینش در پارک اتابک محاصره شدند؛ آنگاه صدای چکاچک نبرد و بعد هم پایان ِجنبش! سپس ساليان سكوت ِسرد. آخر نبود تشکیلاتی پولادین، که در برابر چنین توطئه‌هایی، محکم بایستد و دل به توفان بزند!

تاریخ آنروز را به یاد آورد که وقتی استعمار با همدستی استبداد، بر ضد جنبش جنگل توطئه کردند؛ آنجا که سردار جنگل تنها ماند تا در 11 آذر سال 1300، همراه با هوشنگ، در برف‌ها خاموش شود!

تاریخ به آنروز سیاه 28 مرداد 32 سفر کرد که یک سرویس استعماری، با همدستی دربار شاه، با مشتی اراذل و فواحش، در نصف روز دولت ملی دکتر مصدق را برانداختند و کسی نبود دل به آتش زده، توطئة آنها را در هم شکند.

حال تاریخ البته با چشماني اشکبار! می‌نگریست، آیا این‌بار نیز استعمار و استبداد، می‌توانند با این توطئه، دفتر مبارزة سازمان مجاهدین خلق ایران را ببندند؟ تا باز تاریخ مبارزات مردم ایران، برای دوراني در محاق فرو رود؟

اما آخر اینبار، دفینة گم شدة مردم ایران در میدان قرار داشت. «تشکیلات پولادین». به ناگاه در سومین روز مرداد 67، شرارهای بر خرمن توطئة ارتجاع و استعمار افتاد و آن را خاکستر کرد! هر چند بهایش، باز خون بود و یاران ِ پر کشیده! اینچنین، آن تشکیلات پولادین، توانست تنها در چند روز، طومار نیرنگی شوم را در هم بپیچد!

حال خمینی بود که باید باز شقاوت ِبیحد خود را نشان می‌داد. چون با تشكيل ارتش آزاديبخش دريافته بود عموم زندانيان آزاد شده، بلافاصله پس از آزادي به صفوف آن مي پيوندند و پيشاپيش براي انتقام گيري آماده شده بود و باید کاری می‌کرد. گمان مي كرد، با قتل عام زندانيان سياسي مي تواند آثار استراتژيك لرزة سرنگوني را در فضاي مماشات حاكم بر آن دوران خنثي نمايد و البته توانست سي هزار مجاهد و مبارز را در منتهاي شقاوت و سكوت سنگين مماشات سربه دار كند و نگذارد پیام فروغ و درخشش تشکیلات پولادین، بیش از این، دل‌ها را در نوردد.

بنابراين مجاهدینِ اسیر در پای چوبة دار به صف شدند. حرفي با آنها نبود، جز يك پرسش: «هویت؟!».

پاسخ به این پرسش مشخص ميكرد كه بر دفتر سرنوشت هر كدام، واژة «چوبة دار» نوشته شود، يا «زندگي». شگفتا که 30 هزار حنجرة خروشان، پاسخی را برگزیدند که رمزِ سر به دار شدن بود: «مجاهد!».

اینگونه، تشکیلات پولادین در زندان هم، سرخ و بیتاب، دژخیم را به زانو درآورد و گوهر تشکیلات مجاهدین را، درخشانتر از پیش، جاودان کرد!

سال‌ها و دهه‌ها گذشت. هر روز نبرد و رزم برای آزادی، میان مجاهدین با خمینی و بازماندگانش، اوجی تازه می‌گرفت. هر بار ارتجاع و استعمار، خیز برداشته تا پایه‌های سلاح اصلی موکبِ آزادی مردم ایران، «تشکیلات مجاهدین» را بزنند و آنرا براندازند. اما آخر این تشکیلات، از چنان قدرتی برخوردار شده بود که آرزوي نابودي آن بيشتر جنبة توهم پيدا كرده بود تا واقعيت.

اما چه کسی می‌دانست کشتی توفانپیمای مجاهدین، هنوز باید از دریایی متلاطم، با انبوهی گردابِ فروبرنده عبور کند؟ کشتیتوفانپیما، شب 29 اسفند 1381، بر این دریای پرآشوب، لنگر کشید!

ادامه دارد...

ميثم ناهيد

دي‌94

[1]- فرارگاه اشرف- اول مرداد 67

دفينه‌يي پنهان، در تاريخ ايران! (فصل نهم)

iran spring 1 715d8

فصل نهم: پنجه در پنجة ديوِ سياه

... از آن پس موج‌هاي سياه حوادث، بلند و کفآلود، پياپي بر کشتي سازمان کوبيدند؛ تا مگر در هم بشکنند و تخته پاره‌هاي آن را در سوگ ِنيستياش، به هر سو پرتاب کنند. اما سازمان با همان تشکيلات در بند، پشت ميله‌هاي اوين، باقي ماند، رشد کرد و مبارزه را ادامه داد.

سرانجام، در سال 57 کاخ دروغينِ نظام سلطنت فرو ريخت. همان‌ها که در شهريور 50، کمرشکن‌ترين ضربة نظامي را به سازمان مجاهدين وارد كردند، همان‌ها که پس از آن، گمان مي‌کردند نعره‌هاي «جاويد شاه»شان، به حقيقت پيوسته است، سر از زباله‌دان سياه تاريخ درآوردند. اما سازمان مانده بود و در 30 ديماه 57، هنگاميکه مسعود همراه آخرين دسته از زندانيان سياسي، از زندان خارج شد، به يکباره ريشه‌هايش در جامعه دويد. آنچنان تند که جهش پلنگي بر شکارش.

اما خميني انقلاب را ربود. آخرآن زمان که جرقة قيام، تبديل به آتشفشان انقلاب شد، مجاهدين و فداييان، که با جان و همه چيز خود، براي آزادي مي‌جنگيدند، در درون زندان بودند و خميني، فرصت را غنيمت شمرد. او رژيمي را بنيان گذاشت که ريشه‌اش، تا قرون وسطي امتداد داشت. هدف او، نابود کردن «آزادي» بود. همان آرماني که از صد سال پيش، مردم ايران برايش فديه‌ها داده بودند. آرمان ستارخان، کلنل، شيخ خياباني، کوچکخان و مصدق.

اکنون مجاهدين در برابر دوراهي سرنوشت قرار داشتند. همدستي با خميني و به دست آوردن سهمي کلان در قدرت؛ يا ايستادن در برابر او، به بهايي سنگين، براي به سرانجام رساندن آرمان آزادي مردم ايران. مجاهدين مسير دوم را برگزيدند. و اين انتخاب، تا امروز، توفان‌ها، بهمن‌ها و گرداب‌هايي را در برابرشان قرار داد که هر کدام براي نابودي جنبشي بزرگ كافي بود.

آن انتخاب، مسير حرکت سازمان را در ميان دشت‌هاي آتش رسم کرد. چه پرتگاه‌هاي نابودکننده در برابرشان هويدا كرد و انبوه ِحيوانات درنده و دستپروردة ارتجاع و استعمار را، به سوي آنان روانه ساخت.

خميني مي‌دانست، حال که مجاهدين به خواست او «نه» گفتند، تنها و تنها تهديد ِنابودي و سرنگوني‌اش هستند. بنابراين، از همان آغاز يکي از اصلي‌ترين پيکان‌هاي زهرآلود حمله‌اش را، به سوي تشيکلات مجاهدين، روانه کرد. آخر مي‌دانست اگر اين پايه درهم بشکند، تهديد ِنظامش، از ميان خواهد رفت.

اما تشکيلات مجاهدين، آهنينتر از آن بود که ديو سياه ارتجاع بتواند آن را درهم شكند.

در فاز سياسي و مبارزة افشاگرانه، نسل برآمده از انقلاب در کسوت ميليشياي مجاهد خلق، فرياد آزادي سر مي‌داد. پاسداران و وحوش خميني، هر روز بر آنها مي‌تاختند؛ اما خط سازمان يک چيز بود: براي افشاي ماهيت ارتجاعي خميني، اکنون بايد خويشتن‌داري كرد! حتي اگر بهايش خون ميليشيا باشد؛ تا روزي که «مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ دهيم!». سخت بود؛ اما ميليشيا، به پشتوانة «تشكيلات»، خط را پيش برد. خون داد، چشمانش از حدقه بيرون آمد، سر و دستش شکست و... تشکيلات پولادين، اينچنين بود و بدينسان، ماهيت خميني براي مردمي که روز 12 بهمن 57، براي او فرش خون پهن کرده بودند، آشکار شد.

بزنگاه ديگر سر رسيد. 30 خرداد 1360. تظاهراتي بزرگ و مسالمتآميز بايد برپا مي‌گشت، تا آخرين شبهات مردم دربارة خميني، کنار رود. اما سرکوب خميني اجازة برگزاري چنين تظاهراتي را نمي‌داد. تشکيلات آهنين، باز هم کار خود را کرد. شبکه‌هاي تشکيلات، در نظمي بيشکاف، به صدها هزار عضو فرمان برپايي تظاهرات را داد. دشمن حتي بويي از آن نبرد. فردا روز، به يکباره، امواج جمعيت 500 هزار نفره، خيابان‌هاي بزرگ تهران را پوشاند. آنهم با فرياد آزادي.

خميني يکه خورد. «آخر چگونه؟». حال ديگر مجبور بود که تتمة ماهيت استبدادي خود را آشکار کند؛ و اينگونه، «اذن»ِ شليک به تظاهرات را داد. از آن لحظه، صحنة تاريخ ايران چرخيد. حال تنها پاسخ براي خميني، گلوله بود و آتش! مبارزة مسلحانه براي سرنگوني رژيم خميني، آغاز گرديد.

از آن پس، هر گوشة ايران صحنة نبردي گدازان، ميان مجاهدين و پاسداران خميني بود. ديگر تمام تشکيلات مجاهدين، در يک زندگي مخفي به سر مي‌برد. آنهم در زير تور اختناق خميني. شرايط هرچه سخت‌تر گشته بود. پاسداران خميني، هر صداي مخالفي را به گوشة سياهچال‌ها مي‌انداختند. کسي جرات تکان خوردن نداشت.

اما آن تشکيلات پولادين، باز در همان شرايط خود را نشان داد. اعضاي سازمان، در حاليکه سيانورها را زير لب داشتند، در ميان تور پاسداران خط مبارزة مسلحانه را پيش برده، در هر گوشه پاسداران شب را به دام مي‌انداختند.

زندان‌هاي خميني نيز، صحنة ديگري از نبرد و مبارزه ميان مجاهدين و خميني بود. ديکتاتوري سياه، با وحشيانه‌ترين شکنجه‌ها در صدد بود تا مجاهدين اسير را شکسته، آنها را در برابر سازمانشان قرار دهد. اما تشکيلات، در زندان هم پولادين بود. اينگونه بود که شکنجهگران، خسته از شلاق و شکنجه، از «تشکيلاتي جهنمي» نام مي‌بردند. تشکيلاتي که در زندان هم، دشمن را به زانو درآورده و براي آن، جهنمي برپا کرده بود.

اينگونه بود که حتي در سخت‌ترين شرايط، حتي در هنگامة سنگين‌ترين ضربات، که به صورت قانونمند بايد کمر مجاهدين مي‌شکست، مجاهدين نه تنها کمر خم نکردند، بلکه با تکيه بر تشکيلات از آن ضربه‌ها عبور کرده، بيش از پيش قد کشيدند. سنگين‌ترين ضربه، 19 بهمن 60 فرود آمد. اشرف و سردار خياباني رفتند. خميني گمان کرد ديگر کار مجاهدين تمام است. براي نشان دادن اين خواسته‌اش، از زندان‌ها شروع کرد. لاجوردي مجاهدين اسير را بر پيکر اشرف و موسي حاضر کرد تا با اهانت به آنها، اثبات کنند که ضربه کار مجاهدين را تمام کرده است. اما مجاهدين اسير، دست‌ها به هم زنجير، بر پيکر اشرف و موسي اداي احترام کرده و با آنان تجديد عهد کردند.

اينگونه کشتي سازمان، شناور در اقيانوسِ مواج و پر توفان ِفتنه‌ها و آزمايش‌ها، ره پيمود. 30 خرداد 1366، تشکيلات پولادين، جهشي ديگر کرد. يک گم‌گشتة ديگرِ جنبش‌هاي آزاديخواهانة پيشين مردم ايران، پيدا شد. ارتشي آزاديبخش! برادر مسعود در پيام تأسيس ارتش آزاديبخش گفت:

«... تأسيس ارتش آزاديبخش ملي به‌مثابه بازوي استوار و پراقتدار خلق، از ديرباز در صدر آرزوهاي عموم وطن‌دوستان و آزاديخواهان اين مرز و بوم و همه مشتاقان استقلال بوده و کمبود آن يکي از مهم‌ترين حلقه‌هاي مفقود در تاريخ جنبش‌هاي رهائيبخش مردم ايران، در دوران معاصر است. از مجاهدان آزادي‌ستان صدر مشروطه تا مصدق فقيد، پيشواي نهضت ضداستعماري مردم ايران تنها بدينوسيله مي‌توانستند از سلطه مجدد دشمنان آزادي و استقلال ميهن ممانعت نموده و پيروزي پايدار ملت را تضمين کنند. اگر مبارزات مسلحانه انقلابي بر ضدديکتاتوري دست‌نشانده شاه نيز فرصت مي‌يافت به بلوغي در حد يک ارتش رهائيبخش ملي و مردمي نائل شود، خميني دجال و ضدبشر هرگز نمي‌توانست بر امواج انقلاب ضدسلطنتي سوار شده و رهبري آن را به سرقت ببرد... آري، ارتش آزاديبخش يک گنجينه عظيم ميهني و سرمايه آزادي و استقلال و تماميت وطن است.در همين راستا بود که سازمان مجاهدين خلق ايران در نخستين سال حکومت خميني به سازماندهي ميليشياي مردمي همت گماشت…».

بله، تشکيلات پولادين، در برابر تمامي ضربات و فشارها، نه تنها کمر خم نكرد، بلکه در هر بزنگاه، رويشي نوين ‌آفريد. «تشکيلات مجاهدين» اينگونه آرزوهاي خفتة سرداران پيشين را برآورده مي‌کرد. آرزوهايي که اين کلامي از دکتر مصدق نماد آن است؛ آنجا که با اشاره به تجربة ارتش آزاديبخش الجزاير، به نسل‌هاي آينده ايران گفت: «ملتي هم هست که در راه آزادي و استقلال از همه چيز مي‌گذرد و ديگران هم اگر علاقه به وطن دارند بايد از همين راه بروند و آن را انتخاب نمايند... باري، حرف زياد است و مستمع به تمام معني فداکار کم، بلکه خدا بخواهد که اين نقيصه در ما رفع شود و ما هم بتوانيم بگوييم مملکت و وطني داريم و در راه آزادي و استقلال آن، از همه چيز مي‌گذريم».

اما باز هم گرداب‌هاي مهيب، در مسير کشتي سازمان در کمين بود. گرداب‌هايي که سازمان مجاهدين، براي رسيدن به «آزادي» مردم ايران، همان آرمان جنبش‌هاي 100 سال گذشته، بايد از آنها مي‌گذشت؛ بدون اينکه در کام نيستي آنها فرو رود. چگونه؟ ... پاسخ باز هم در همان برترين سلاح بود: «تشکيلات پولادين!».

ميثم ناهيد

آذر94

ادامه دارد...

[1]- بخشي از پيام تاسيس ارتش آزاديبخش ملي ايران- 30 خرداد 1366

«زندگی ما...»

iran spring 1 6041d

این روزها، از لیبرتی تا داخل ایران و در چهارگوشه جهان، سازمان ما، پرشور و سرشار، در کارزارهای سرنگونی رژیم ولایت‌فقیه به‌پیش می‌تازد. کارزارهایی که تا به امروز، جامِ زهری مرگ‌آفرین را در کامِ سیاه دیکتاتوری ولایت‌فقیه ریخته است و اکنون نیز جام زهر منطقه‌يي، در حال وارد شدن بر پیکر فرتوت این رژیم می‌باشد.
در این میان، پدیده و کاتالیزوری وجود دارد که تمامی دگرگونی‌های بغرنج کنونی در منطقه را، به سمت «سرنگونی» رژیم آخوندی سمت و شتاب می‌دهد؛ آن‌هم در دنیای پستی، خیانت، مماشات با دیکتاتورها و جهانی که همه‌چیز را از دریچه منافع سرمایه‌داری می‌بیند؛ دورانی که خط، کنار آمدن با دیکتاتورهاست، اما آن کانون شورشی، انقلابی، محکم و استوار، بی‌محابا بر طبل سرنگونی سخت و بی‌امان ِرژیم ولایت‌فقیه می‌کوبد. «رزمگاه لیبرتی!».
آنچه بر این حقیقت مهر تأیید می‌زند، موشک‌باران 7 آبان 94 لیبرتیست. چراکه رژیم در حالی که می‌داند براي این کارش، قيمت سنگيني خواهد پرداخت، آن‌قدر در نقطه‌ضعف قرار دارد که برای اندکی حفظ تعادل درونی خودش، مجبور است این بها را به جان بخرد.
اما در این میان، بدبخت‌تر از خود رژیم، (که اکنون در جهان رکورددار بدبخت‌ترین‌هاست) مزدوران وزارت اطلاعاتش هستند. یکی از این موارد ِبدبخت‌تر از خود آخوندها، که در کمین بود تا بی‌درنگ پس از پایان موشک‌باران لیبرتی، باعجله از بلندگوی استعماری آخوندها، یعنی آیت‌الله بی.بی.سی سر درآورد، طبق خط وزارت اطلاعات تلاش کرد دستان خونین آخوندها را بشوید و بعد هم بگوید علت شهادت 23 مجاهد، خود مجاهدین هستند که در عراق مانده‌اند!! (بگذریم که بدبخت، درست مانند اربابش، یعنی خامنه‌ای، چقدر از ماندن مجاهدین در کنار مرزهای میهن، وحشت دارد!)
اما این مزدور، برای اینکه رد گم کند که خط و حتی متن صحبت‌هایش را، (که بسیار هم باعجله نوشته‌شده بود) وزارت اطلاعات نداده، شروع کرد دل سوزاندن برای «بچه‌های لیبرتی» که زندگی‌شان بی‌جهت دارد از دست می‌رود! و نگرانی از سال‌هاي عمرِ هدر رفته آن‌ها!!
البته این دعاوی تازه نیست. سال‌ها و دهه‌هاست که وزارت بدنام و مأمورانش، به شیوه‌های گوناگون، آن را تکرار می‌کنند. اینکه آخر این چه زندگیست که مجاهدین دارند؟ ... چرا در آن، نشانی از آرامش و کوتاه آمدن از مبارزه نیست؟ ... چرا همه‌اش سختی و خطر؟... چرا سالیان سال در اشرف، باآن‌همه فشار؟... حالا هم این چه زندگیست که در چهاردیواری لیبرتی دارند؟ همه‌اش محاصره، کمبود و سنگین‌ترین موشک‌باران‌ها... چرا نمی‌روید در دامان پرمهر خانواده، برای یک زندگی آرام؟!... بروید هتل مهاجر و ازآنجا هم به اروپا، برای یک زندگی راحت و بی‌خطر!
اراجیفی که در قالب برنامه‌ها، مقالات و مصاحبه‌های گوناگون، در سایت‌های رنگارنگ ِوزارت اطلاعات، بازتاب پیدا می‌کند. مجریان و بازیگران آن‌هم، بریدگان و خیانت‌کاران هستند.
بله، این حرف در مورد «زندگی» من و ماست؛ نه‌تنها امروز در لیبرتی، بلکه 50 سال است که زندگی ما و سازمان ما، این‌گونه است. به تاریخچه سازمان نگاه کنید:
پنجاه سال است که سازمان من، درگیر مبارزه‌ای سخت و بی‌امان است. پنجاه سال است که سازمان من، در مسیری گام برداشته، که نه از میان ِوادی‌های پست و آرام و بی‌خطر، بلکه از میان دامنه بلند صخره‌های خطر و پرفرازونشیب، عبور می‌کند.
پنجاه سال است که از هر سو، امواج سخت و مرگبار، بر پیکر کشتی سازمانم کوبیده می‌شود، تا آن را بشکنند و تخته‌پاره‌هایش را، در آب‌های نیستی پراکنده سازند؛ اما ناخدا و در پی‌اش پاروزنان ِاین کشتی، بازهم مسیرِ گرداب‌های مهیب‌تر را برمی‌گزینند تا در پسِ آن گرداب‌ها، به ساحل آزادی برسند.
پنجاه سال است که کوهنوردان این سازمان، برای رساندن مردم ایران به قله پیروزی، سخت‌ترین مسیرها را برمی‌گزینند، از خطیرترین صخره‌ها، تنگه‌ها و کوه‌ها می‌گذرند و هرگز خسته و فرسوده نمی‌شوند.
آری، اگر تاریخچه پنجاه سال حیات سازمان من را می‌خواهید، در آن نشانی از آن‌گونه «زندگی»‌ها نمی‌یابید. هر چه هست، خطر، فراق، سختی، قیمت دادن و از همه‌چیز گذشتن برای به دست آوردن آزادی است.
نه اینکه ما به زندگی عشق نمی‌ورزیم. ما عاشق‌ترین‌ها به زندگی هستیم. درست به همین علت، برای اینکه خلقِ محبوبمان به آن زندگی برسد، از آن می‌گذریم.

«زندگی زیباست ای زیباپسند
زنده اندی‌شان به زیبایی رسند
آن‌قدر زیباست این بی‌بازگشت
کز برایش،، می‌توان از جان گذشت»

بله، من و سازمان من، این‌گونه زیستن را برگزیدیم. آخر این سختی‌ها و فراق‌ها، الزامات سرنگون کردن ِسخت و بی‌امان رژیم ولایت‌فقیه است. منشأ سوزش گشتاپوی آخوندی و مأمورانش هم به همین دلیل است که از سر فلاکت و بدبختی ناگزیرند برای مجاهدین اشک تمساح بریزند.
روزی در اشرف؛ با سال‌ها محاصره، باران دروغ و فریب، حمله و هجوم با تیر و تیغ و تبر و گلوله و زرهی و هرگونه فشار و فراز و نشیب دیگر. امروز در لیبرتی، با تمامی محدودیت‌ها، با موشک‌باران، با خانواده وزارتی و با كوبلر و دستان ِسیاه ِپیچیده شده، در دستکشِ سفید استعمار!
زندگی ما همین است. ما برای همین سختی‌ها آماده و آبدیده شده‌ایم.
این تنها من و ما نیستیم که زندگی‌مان این‌گونه است. به تاریخ نگاه کنید. بازهم بودند آن‌هایی که «زندگی» برایشان معنایی دیگر داشت. معنایی جز گذرِ طبیعی ثانیه‌ها؛ معنایی جز روندِ ثابتِ به دنیا آمدن، آرام زیستن، خانواده‌ای تشکیل دادن و بعد هم مردن و دیگر هیچ!
بله، بودند آن‌هايي كه «زندگی» را گذشتن از خود برای دیگران می‌دانستند؛ آن‌هايي نشستنِ لبخندی بر لبان ِکودکی یتیم، برایشان معادل یک‌عمر زندگی بود! آن‌هايي یک‌شب سیر خوابیدن ِدخترکی کارتن‌خواب، برایشان دنیایی از زندگی بود! کسانی که بوسه‌يي بر پینه دستان ِکارگری محروم، برایشان همه زندگی بود!
به نمونه‌هایی در تاریخ نگاه کنید:
«ژان مولن»، رهبر مقاومت ضد فاشیستی فرانسه، در بحبوحه نبرد چریکی با اشغالگران نازی، دستگیر شد. نیروهای آلمانی می‌دانستند او کلید رسیدنjan iran spring 2 a8dcemoolan به‌تمامی شبکه مقاومت فرانسه است. ژان مولن، زیر شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت؛ اما لب از لب نگشود.
سال‌ها بعد، در سال 1964، در مراسم یادبود او، «آندره مالرو» وزیرِ وقت ِفرهنگ فرانسه گفت:
«20 سال پیش، ژان مولن، رهبری ملتی برای مقاومت در برابر فاشیسم را بر عهده گرفت... مدتی که ژان مولن زیر شکنجه بود، می‌دانست سرنوشت مقاومت فرانسه، به مقاومت او در برابر شکنجه فاشیست‌ها، بستگی دارد. او در سخت‌ترین شرایط جان داد، اما هرگز تسلیم نشد».
اما چرا؟ آیا برای ژان مولن، زندگی معنایی نداشت؟ بله داشت، بسیار هم داشت. اما در آن شرایط، «زندگی» برای او، همان مقاومت، ایستادگی و تسلیم‌ناپذیری بود. آخر او می‌خواست مردمش به «زندگی» برسند.
...
بازهم به برگ‌های تاریخ نگاه کنید!
هنگامی‌که چهگوارا، با گروهِ چریکی اندکش، در جنگل‌های بولیوی از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفت تا کانون‌های شورشی را برپا دارد، آیا به زندگی نمی‌اندیشید؟ آن روزها که گل‌ولای رودخانه‌ها بر دست و پای او ویارانش می‌پیچید؛ آن زمان که روزها غذایی برای خوردن نداشتند؛ در آن ماه‌های سخت، که خودِ دکتر چهگوارا، دارویی نداشت تاکمی دردِ آسم شدیدش را فروبنشاند، در آن روزها که دشمن پیاپی بر آن‌ها می‌تاخت...
iran spring 2 c8b25آیا چه گوارا، به فکر زندگی نبود؟ «چه» سراسر زندگی بود! اما زندگی او، همان پیمودنِ راهِ سخت و پرفرازونشیب، در انقلاب بود. پیش از رفتن بهche جنگل‌های بولیوی نیز، وقتی در انقلاب کوبا پیروز شدند، هنگامی‌که بالاترین کرسی‌های حکومت کوبا را به او دادند، اما چهگوارا، نمی‌توانست تاب بیاورد که باز مردمی در جهان هستند که زیر ظلم دیکتاتوری، زندگی را تجربه نکردند. پس او باز همان «زندگی» انقلابی خود را برگزید و چندی بعد، در هیبت یک چریک، از کنگو و بعد هم از جنگل‌های بولیوی سر درآورد!
آخر برای او، زندگی همان سختی‌های مبارزه بود. خودش گفته بود: «زندگی می‌کنم ... حتی اگر بهترین‌هایم را از دست بدهم... یک انقلابی برای هدفی بالاتر، عواطفش را کنار می‌زند... چون این نوع زندگی است که بهترین‌هایی دیگر را برایم می‌سازد. پس بگذار هر چه از دست می‌رود، برود؛ من آن زندگی را می‌خواهم که به التماس آلوده نباشد. پس بی‌امان، تا پیروزی مبارزه می‌کنیم. ما پیروز می‌شویم!».
...
iran spring 2 66b90باز هم دفتر تاریخ را ورق بزنید. بروید تا 11 سپتامبر 1973- 20 شهریور 1352 آنجا که بی‌محابا، جنگنده‌ها بر کاخ او می‌تاختند، تانک‌ها بر دیوارها و پنجره‌های محل اقامتش شلیک می‌کردند و سربازان ِکودتا، گام‌به‌گام به داخل کاخ می‌آمدند. او، رئیس‌جمهورِ شیلی، سالوادور آلنده، می‌توانست تنها با بلند کردن پرچمی سفید، به این حمله پایان داده وزندگی خود را نجات دهد. اما او می‌خواست «زندگی» کند. آلنده می‌دانست که پرچم سفید، پرچمِ مرگ و نیستی اوست. پس در کاخ ماند. خود سلاح برداشت و در آن لحظات ِ سخت و نفس‌گیر، با کودتاگران جنگید و تسلیم نشد. چرا؟ آخر زندگی برای آلنده، همان مقاومت و تسلیم‌ناپذیری بود. همان ایستادن و تن ندادن alendeبه ذلت.
در آن روزهای کودتا، کسی دیگر هم بود که یک زندگی زیبا را برگزید. هنگامی‌که کودتاگران، با پشتیبانی استعمار موفق به کنار زدن دولت ملی آلنده شدند، در گام بعد، 5 هزار تن از هواداران او را در استادیوم شهر جمع کردند.
یکی از آن‌ها، خواننده انقلابی شیلی، «ویکتور خارا» بود. کسی که برای میهنش، مردمش و آلنده می‌خواند.
کودتاگران از او خواستند با محکوم کردن آلنده، «زندگی» خود را نجات دهد. اما «زندگی» برای ویکتور خارا، ایستادن، سر خم نکردن و مقاومت در همان لحظات و شرایط سخت بود. ویکتور خارا می‌خواست «زندگی» کند. از این‌رو، در پاسخ کودتاگران، گیتارش را به فریاد درآورد و خواند:
«مردمی یک دل و یک‌صدا
هرگز شکست نخواهند خورد
خود را در انبوه این‌همه دیدن
در میان این لحظه‌های بی‌شمارِ ابدیت
لحظه پایان ِآوازم، رقم می‌خورد»
هنگامی‌که کودتاگران با تبر دستان او را شکستند، ویکتور خارا زیباترین ترانه زندگی‌اش را سرود.
...
برگ برگ دفتر تاریخ را که ورق بزنید، این‌گونه «زندگی» های زیبا، با قلمی طلایی، بر سطور آن نقش بسته است. زیباترین «زیستن» ها که مرگ را به victor khraسخره می‌گیرند.
حال رژیم ولایت، لیبرتی را موشک‌باران می‌کند و بی‌درنگ با بی.بی.سی و از دهان بریدگان و مزدورانش، برای «زندگی» ما در لیبرتی، نگران می‌شود و دل می‌سوزاند که چرا «زندگی» نمی‌کنیم!
بیچارگان نمی‌دانند یا نمی‌خواهند باور کنند که ما در اوجِ شکوه ِ «زندگی» هستیم. آخر، «زندگی» ما همین مقاومت، ایستادگی و تسلیم‌ناپذیری در لیبرتیست. دیوارهای بتونی لیبرتی، به زندگی ما معنا می‌بخشند؛ موشک‌باران، فشار و محدودیت، با همه سختی‌های واقعی‌شان، دریای زندگی ما را آبی‌تر و خروشان‌تر می‌کنند؛ تهدید و خطر، زینت‌بخش زندگی ماست. آخر می‌دانیم که این فشارها و سختی‌ها، زمینه‌ساز و الزامات گسستنِ بند از بند رژیم فرسوده و زهرخوردة ولایت است.
iran spring 2 d14ddآری، این زندگی ماست. زندگی سازمان ما. پنجاه سال است که در هر شرایطی، سازمان من، این‌گونه زیستن را برگزیده است. برای همین تا امروز، پویا و سرفراز، در جاده رزم و نبرد برای آزادی مردم ایران مانده است و بازهم ماندگار و سرفراز خواهد ماند. آخر، برای «زندگی» کردن، باید از «آن‌گونه زندگی» ها گذشت! و ما از آن گذشته‌ایم تا مردممان به زیباترین زندگی، برسند.
آری، دیروز در اشرف، امروز در لیبرتی. ما ایستاده‌ایم، مقاومت می‌کنیم، بر سرنگون کردنِ سخت و دردناک رژیم ولایت‌فقیه پا می‌فشاریم، هرروز سوگند می‌خوریم که بند از بند آن بگسلیم و می‌دانیم روزی که دور نیست، این رژیمِ فرتوت را نیست و نابود می‌کنیم.
ما زندگی می‌کنیم. از آن‌گونه زندگی‌های شیرین و زیبا که تاریخ آن را بر سنگْنبشتة ماندگاری خود، حک می‌کند!
این «زندگی» ما و سازمان ماست!
آری، ما زندگی می‌کنیم؛ زیباترین زندگی!

مثيم ناهيد

آبان 94

«زندگی ما...»

iran spring 1 fcb1d

این روزها، از لیبرتی تا داخل ایران و در چهارگوشه جهان، سازمان ما، پرشور و سرشار، در کارزارهای سرنگونی رژیم ولایت‌فقیه به‌پیش می‌تازد. کارزارهایی که تا به امروز، جامِ زهری مرگ‌آفرین را در کامِ سیاه دیکتاتوری ولایت‌فقیه ریخته است و اکنون نیز جام زهر منطقه‌يي، در حال وارد شدن بر پیکر فرتوت این رژیم می‌باشد.
در این میان، پدیده و کاتالیزوری وجود دارد که تمامی دگرگونی‌های بغرنج کنونی در منطقه را، به سمت «سرنگونی» رژیم آخوندی سمت و شتاب می‌دهد؛ آن‌هم در دنیای پستی، خیانت، مماشات با دیکتاتورها و جهانی که همه‌چیز را از دریچه منافع سرمایه‌داری می‌بیند؛ دورانی که خط، کنار آمدن با دیکتاتورهاست، اما آن کانون شورشی، انقلابی، محکم و استوار، بی‌محابا بر طبل سرنگونی سخت و بی‌امان ِرژیم ولایت‌فقیه می‌کوبد. «رزمگاه لیبرتی!».
آنچه بر این حقیقت مهر تأیید می‌زند، موشک‌باران 7 آبان 94 لیبرتیست. چراکه رژیم در حالی که می‌داند براي این کارش، قيمت سنگيني خواهد پرداخت، آن‌قدر در نقطه‌ضعف قرار دارد که برای اندکی حفظ تعادل درونی خودش، مجبور است این بها را به جان بخرد.
اما در این میان، بدبخت‌تر از خود رژیم، (که اکنون در جهان رکورددار بدبخت‌ترین‌هاست) مزدوران وزارت اطلاعاتش هستند. یکی از این موارد ِبدبخت‌تر از خود آخوندها، که در کمین بود تا بی‌درنگ پس از پایان موشک‌باران لیبرتی، باعجله از بلندگوی استعماری آخوندها، یعنی آیت‌الله بی.بی.سی سر درآورد، طبق خط وزارت اطلاعات تلاش کرد دستان خونین آخوندها را بشوید و بعد هم بگوید علت شهادت 23 مجاهد، خود مجاهدین هستند که در عراق مانده‌اند!! (بگذریم که بدبخت، درست مانند اربابش، یعنی خامنه‌ای، چقدر از ماندن مجاهدین در کنار مرزهای میهن، وحشت دارد!)
اما این مزدور، برای اینکه رد گم کند که خط و حتی متن صحبت‌هایش را، (که بسیار هم باعجله نوشته‌شده بود) وزارت اطلاعات نداده، شروع کرد دل سوزاندن برای «بچه‌های لیبرتی» که زندگی‌شان بی‌جهت دارد از دست می‌رود! و نگرانی از سال‌هاي عمرِ هدر رفته آن‌ها!!
البته این دعاوی تازه نیست. سال‌ها و دهه‌هاست که وزارت بدنام و مأمورانش، به شیوه‌های گوناگون، آن را تکرار می‌کنند. اینکه آخر این چه زندگیست که مجاهدین دارند؟ ... چرا در آن، نشانی از آرامش و کوتاه آمدن از مبارزه نیست؟ ... چرا همه‌اش سختی و خطر؟... چرا سالیان سال در اشرف، باآن‌همه فشار؟... حالا هم این چه زندگیست که در چهاردیواری لیبرتی دارند؟ همه‌اش محاصره، کمبود و سنگین‌ترین موشک‌باران‌ها... چرا نمی‌روید در دامان پرمهر خانواده، برای یک زندگی آرام؟!... بروید هتل مهاجر و ازآنجا هم به اروپا، برای یک زندگی راحت و بی‌خطر!
اراجیفی که در قالب برنامه‌ها، مقالات و مصاحبه‌های گوناگون، در سایت‌های رنگارنگ ِوزارت اطلاعات، بازتاب پیدا می‌کند. مجریان و بازیگران آن‌هم، بریدگان و خیانت‌کاران هستند.
بله، این حرف در مورد «زندگی» من و ماست؛ نه‌تنها امروز در لیبرتی، بلکه 50 سال است که زندگی ما و سازمان ما، این‌گونه است. به تاریخچه سازمان نگاه کنید:
پنجاه سال است که سازمان من، درگیر مبارزه‌ای سخت و بی‌امان است. پنجاه سال است که سازمان من، در مسیری گام برداشته، که نه از میان ِوادی‌های پست و آرام و بی‌خطر، بلکه از میان دامنه بلند صخره‌های خطر و پرفرازونشیب، عبور می‌کند.
پنجاه سال است که از هر سو، امواج سخت و مرگبار، بر پیکر کشتی سازمانم کوبیده می‌شود، تا آن را بشکنند و تخته‌پاره‌هایش را، در آب‌های نیستی پراکنده سازند؛ اما ناخدا و در پی‌اش پاروزنان ِاین کشتی، بازهم مسیرِ گرداب‌های مهیب‌تر را برمی‌گزینند تا در پسِ آن گرداب‌ها، به ساحل آزادی برسند.
پنجاه سال است که کوهنوردان این سازمان، برای رساندن مردم ایران به قله پیروزی، سخت‌ترین مسیرها را برمی‌گزینند، از خطیرترین صخره‌ها، تنگه‌ها و کوه‌ها می‌گذرند و هرگز خسته و فرسوده نمی‌شوند.
آری، اگر تاریخچه پنجاه سال حیات سازمان من را می‌خواهید، در آن نشانی از آن‌گونه «زندگی»‌ها نمی‌یابید. هر چه هست، خطر، فراق، سختی، قیمت دادن و از همه‌چیز گذشتن برای به دست آوردن آزادی است.
نه اینکه ما به زندگی عشق نمی‌ورزیم. ما عاشق‌ترین‌ها به زندگی هستیم. درست به همین علت، برای اینکه خلقِ محبوبمان به آن زندگی برسد، از آن می‌گذریم.
«زندگی زیباست ای زیباپسند
زنده اندی‌شان به زیبایی رسند
آن‌قدر زیباست این بی‌بازگشت
کز برایش،، می‌توان از جان گذشت»
بله، من و سازمان من، این‌گونه زیستن را برگزیدیم. آخر این سختی‌ها و فراق‌ها، الزامات سرنگون کردن ِسخت و بی‌امان رژیم ولایت‌فقیه است. منشأ سوزش گشتاپوی آخوندی و مأمورانش هم به همین دلیل است که از سر فلاکت و بدبختی ناگزیرند برای مجاهدین اشک تمساح بریزند.
روزی در اشرف؛ با سال‌ها محاصره، باران دروغ و فریب، حمله و هجوم با تیر و تیغ و تبر و گلوله و زرهی و هرگونه فشار و فراز و نشیب دیگر. امروز در لیبرتی، با تمامی محدودیت‌ها، با موشک‌باران، با خانواده وزارتی و با كوبلر و دستان ِسیاه ِپیچیده شده، در دستکشِ سفید استعمار!
زندگی ما همین است. ما برای همین سختی‌ها آماده و آبدیده شده‌ایم.
این تنها من و ما نیستیم که زندگی‌مان این‌گونه است. به تاریخ نگاه کنید. بازهم بودند آن‌هایی که «زندگی» برایشان معنایی دیگر داشت. معنایی جز گذرِ طبیعی ثانیه‌ها؛ معنایی جز روندِ ثابتِ به دنیا آمدن، آرام زیستن، خانواده‌ای تشکیل دادن و بعد هم مردن و دیگر هیچ!
بله، بودند آن‌هايي كه «زندگی» را گذشتن از خود برای دیگران می‌دانستند؛ آن‌هايي نشستنِ لبخندی بر لبان ِکودکی یتیم، برایشان معادل یک‌عمر زندگی بود! آن‌هايي یک‌شب سیر خوابیدن ِدخترکی کارتن‌خواب، برایشان دنیایی از زندگی بود! کسانی که بوسه‌يي بر پینه دستان ِکارگری محروم، برایشان همه زندگی بود!
به نمونه‌هایی در تاریخ نگاه کنید:
«ژان مولن»، رهبر مقاومت ضد فاشیستی فرانسه، در بحبوحه نبرد چریکی با اشغالگران نازی، دستگیر شد. نیروهای آلمانی می‌دانستند او کلید رسیدن به‌تمامی شبکه مقاومت فرانسه است. ژان مولن، زیر شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت؛ اما لب از لب نگشود.
سال‌ها بعد، در سال 1964، در مراسم یادبود او، «آندره مالرو» وزیرِ وقت ِفرهنگ فرانسه گفت:
«20 سال پیش، ژان مولن، رهبری ملتی برای مقاومت در برابر فاشیسم را بر عهده گرفت... مدتی که ژان مولن زیر شکنجه بود، می‌دانست سرنوشت مقاومت فرانسه، به مقاومت او در برابر شکنجه فاشیست‌ها، بستگی دارد. او در سخت‌ترین شرایط جان داد، اما هرگز تسلیم نشد».
اما چرا؟ آیا برای ژان مولن، زندگی معنایی نداشت؟ بله داشت، بسیار هم داشت. اما در آن شرایط، «زندگی» برای او، همان مقاومت، ایستادگی و تسلیم‌ناپذیری بود. آخر او می‌خواست مردمش به «زندگی» برسند.
...
بازهم به برگ‌های تاریخ نگاه کنید!
هنگامی‌که چهگوارا، با گروهِ چریکی اندکش، در جنگل‌های بولیوی از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفت تا کانون‌های شورشی را برپا دارد، آیا به زندگی نمی‌اندیشید؟ آن روزها که گل‌ولای رودخانه‌ها بر دست و پای او ویارانش می‌پیچید؛ آن زمان که روزها غذایی برای خوردن نداشتند؛ در آن ماه‌های سخت، که خودِ دکتر چهگوارا، دارویی نداشت تاکمی دردِ آسم شدیدش را فروبنشاند، در آن روزها که دشمن پیاپی بر آن‌ها می‌تاخت...
آیا چهگوارا، به فکر زندگی نبود؟ «چه» سراسر زندگی بود! اما زندگی او، همان پیمودنِ راهِ سخت و پرفرازونشیب، در انقلاب بود. پیش از رفتن به جنگل‌های بولیوی نیز، وقتی در انقلاب کوبا پیروز شدند، هنگامی‌که بالاترین کرسی‌های حکومت کوبا را به او دادند، اما چهگوارا، نمی‌توانست تاب بیاورد که باز مردمی در جهان هستند که زیر ظلم دیکتاتوری، زندگی را تجربه نکردند. پس او باز همان «زندگی» انقلابی خود را برگزید و چندی بعد، در هیبت یک چریک، از کنگو و بعد هم از جنگل‌های بولیوی سر درآورد!
آخر برای او، زندگی همان سختی‌های مبارزه بود. خودش گفته بود: «زندگی می‌کنم ... حتی اگر بهترین‌هایم را از دست بدهم... یک انقلابی برای هدفی بالاتر، عواطفش را کنار می‌زند... چون این نوع زندگی است که بهترین‌هایی دیگر را برایم می‌سازد. پس بگذار هر چه از دست می‌رود، برود؛ من آن زندگی را می‌خواهم که به التماس آلوده نباشد. پس بی‌امان، تا پیروزی مبارزه می‌کنیم. ما پیروز می‌شویم!».
...
باز هم دفتر تاریخ را ورق بزنید. بروید تا 11 سپتامبر 1973- 20 شهریور 1352 آنجا که بی‌محابا، جنگنده‌ها بر کاخ او می‌تاختند، تانک‌ها بر دیوارها و پنجره‌های محل اقامتش شلیک می‌کردند و سربازان ِکودتا، گام‌به‌گام به داخل کاخ می‌آمدند. او، رئیس‌جمهورِ شیلی، سالوادور آلنده، می‌توانست تنها با بلند کردن پرچمی سفید، به این حمله پایان داده وزندگی خود را نجات دهد. اما او می‌خواست «زندگی» کند. آلنده می‌دانست که پرچم سفید، پرچمِ مرگ و نیستی اوست. پس در کاخ ماند. خود سلاح برداشت و در آن لحظات ِ سخت و نفس‌گیر، با کودتاگران جنگید و تسلیم نشد. چرا؟ آخر زندگی برای آلنده، همان مقاومت و تسلیم‌ناپذیری بود. همان ایستادن و تن ندادن به ذلت.
در آن روزهای کودتا، کسی دیگر هم بود که یک زندگی زیبا را برگزید. هنگامی‌که کودتاگران، با پشتیبانی استعمار موفق به کنار زدن دولت ملی آلنده شدند، در گام بعد، 5 هزار تن از هواداران او را در استادیوم شهر جمع کردند.
یکی از آن‌ها، خواننده انقلابی شیلی، «ویکتور خارا» بود. کسی که برای میهنش، مردمش و آلنده می‌خواند.
کودتاگران از او خواستند با محکوم کردن آلنده، «زندگی» خود را نجات دهد. اما «زندگی» برای ویکتور خارا، ایستادن، سر خم نکردن و مقاومت در همان لحظات و شرایط سخت بود. ویکتور خارا می‌خواست «زندگی» کند. از این‌رو، در پاسخ کودتاگران، گیتارش را به فریاد درآورد و خواند:
«مردمی یک دل و یک‌صدا
هرگز شکست نخواهند خورد
خود را در انبوه این‌همه دیدن
در میان این لحظه‌های بی‌شمارِ ابدیت
لحظه پایان ِآوازم، رقم می‌خورد»
هنگامی‌که کودتاگران با تبر دستان او را شکستند، ویکتور خارا زیباترین ترانه زندگی‌اش را سرود.
...
برگ برگ دفتر تاریخ را که ورق بزنید، این‌گونه «زندگی» های زیبا، با قلمی طلایی، بر سطور آن نقش بسته است. زیباترین «زیستن» ها که مرگ را به سخره می‌گیرند.
حال رژیم ولایت، لیبرتی را موشک‌باران می‌کند و بی‌درنگ با بی.بی.سی و از دهان بریدگان و مزدورانش، برای «زندگی» ما در لیبرتی، نگران می‌شود و دل می‌سوزاند که چرا «زندگی» نمی‌کنیم!
بیچارگان نمی‌دانند یا نمی‌خواهند باور کنند که ما در اوجِ شکوه ِ «زندگی» هستیم. آخر، «زندگی» ما همین مقاومت، ایستادگی و تسلیم‌ناپذیری در لیبرتیست. دیوارهای بتونی لیبرتی، به زندگی ما معنا می‌بخشند؛ موشک‌باران، فشار و محدودیت، با همه سختی‌های واقعی‌شان، دریای زندگی ما را آبی‌تر و خروشان‌تر می‌کنند؛ تهدید و خطر، زینت‌بخش زندگی ماست. آخر می‌دانیم که این فشارها و سختی‌ها، زمینه‌ساز و الزامات گسستنِ بند از بند رژیم فرسوده و زهرخوردة ولایت است.
آری، این زندگی ماست. زندگی سازمان ما. پنجاه سال است که در هر شرایطی، سازمان من، این‌گونه زیستن را برگزیده است. برای همین تا امروز، پویا و سرفراز، در جاده رزم و نبرد برای آزادی مردم ایران مانده است و بازهم ماندگار و سرفراز خواهد ماند. آخر، برای «زندگی» کردن، باید از «آن‌گونه زندگی» ها گذشت! و ما از آن گذشته‌ایم تا مردممان به زیباترین زندگی، برسند.
آری، دیروز در اشرف، امروز در لیبرتی. ما ایستاده‌ایم، مقاومت می‌کنیم، بر سرنگون کردنِ سخت و دردناک رژیم ولایت‌فقیه پا می‌فشاریم، هرروز سوگند می‌خوریم که بند از بند آن بگسلیم و می‌دانیم روزی که دور نیست، این رژیمِ فرتوت را نیست و نابود می‌کنیم.
ما زندگی می‌کنیم. از آن‌گونه زندگی‌های شیرین و زیبا که تاریخ آن را بر سنگْنبشتة ماندگاری خود، حک می‌کند!
این «زندگی» ما و سازمان ماست!
آری، ما زندگی می‌کنیم؛ زیباترین زندگی!
مثيم ناهيد
آبان 94

پيروزِ تاريخ!

world1 0dd80تقويم را ورق زدم, «26 آذر». شاهين خاطراتم، به يکسال پيش سفر کرد. 26 آذر 1392. پايان کارزار شکوهمند اعتصاب غذا. آن روز، اشرف نشانان در سراسر دنيا، يكپارچه شور و خروش بودند. اما مزودران، در سايت‌هاي وزارت اطلاعات، رو به مجاهدين مي گفتند: «کدام پيروزي؟»

باز هم شاهين خاطراتم، به افقهاي دورتر، پرواز کرد. رفت و رفت تا 26 آذر 1389. دفتر خاطراتم را باز کردم:

«سال 1389- 26 آذر- باد و سرما؛ اشرف، ساعت 12 و 15 دقيقة نيمه شب.

از اتاق کار بيرون آمدم. سرد بود، سرم را در گريبان بردم. شبنم، آرام آرام همنشين برگ درختان مي شد. بوي خاک نم خورده، نشان از شبي مرطوب مي داد. از کنار باغچه اي خفته گذشتم. ناگاه بلندگوي مزدوران، كه تنها دقايقي خاموش شده بود، از ضلع جنوبِ اشرف، به كار افتاد:

- آهاي، شمايي که در اشرف هستيد. زندگي تان را هدر ندهيد. به جواني خود رحم کنيد. آخر اين همه سال در اشرف، براي چه؟ نکند به پيروزي اميد بسته ايد؟ مگر نمي بينيد اشرف در محاصره است. اشرف را ترک کنيد، به فکر زندگي خود باشيد... کدام پيروزي؟»

بله، تمام حرف رژيم، بلندگوها و سايت‌ها و مزدوران وزارت اطلاعاتش، در تمامي اين سالها، با مجاهدين همين بوده و هست که «كدام پيروزي؟»

براي رسيدن به پاسخ، بايد معناي پيروزي را فهم کرد. پيروزي يعني چه؟ چه کسي پيروز است؟

پاسخ، در لابلاي برگهاي دفتر تاريخ است. تاريخ، اين صاحبِ گردونة زمان، جابه جا با شيواترين زبان، پاسخ اين پرسش را داده است.

عقربه هاي زمان را به عقب برگردانيد. برويد تا 70 سال پيش از ميلاد. زميني که جابجا، از آن صليب روئيده است. بالاي هر صليب، انساني ست که نفسهاي آخرين خود را براي اين جهان، به يادگار مي گذارد. جلوتر برويد؛ پس از گذر از هزاران صليبِ افراشته، به نخستين صليب مي رسيد. بالاي آن، مردي به شما نگاه مي کند. چشمانش، کم سو و کم سوتر مي گردد. او، اسپارتاکوس است.

او و يارانش، همگي بر بالاي صليبهاي مرگ هستند. اما تاريخ به ما مي گويد: «اسپارتاکوس، پيروز تاريخ گشت و نامش جاودان شد». چرا؟ آخر روزي که قيام کرد، روزي که بر ضد نظام بردگي جنگيد، به «نتيجه» نينديشيد. او به «وظيفه» انديشيد و به آن قيام کرد. ايستادگي، تسليم ناپذيري و جنگ با ستم، وظيفة او بود. اينچنين، اسپارتاکوس، پيروز تاريخ گشت.

به دمشق برويد. در آن شهر، مسجدي به نام «مسجد الاقصاب» بنا شده. آن را نظاره کنيد. در اين مسجد، سرِ بريده شدة «حُجر بن عدي»، يکي از سرداران حضرت علي و امام حسين (ع)، دفن شده است. سال 51 هجري قمري، دشمن، حُجر بن عدي و چند تن از يارانش را در اين نقطه، در کنار گورهاي از پيش كنده شده آورد، در حاليکه جلاد تيغِ آخته از نيام کشيده بود، از حُجر خواست تا به امام حسين و آرمان او، پشت کند. اما هيهاتworld 1c011!

لحظاتي بعد، پيکرهاي حجر و يارانش پاره پاره شد و سرها از بدنها جدا گشت.

آيا حُجر بن عدي، شکست خورد؟ تاريخ مي گويد: «حُجر بن عدي، پيروز تاريخ گشت و نامش جاودان شد». چرا؟ آخر وقتي در راه امام حسين گام گذاشت، به «نتيجه» فکر نکرد. او به «وظيفه» انديشيد و به آن قيام کرد. ايستادگي، تسليم ناپذيري و جنگ با ستم، وظيفة او بود. حجر بن عدي، پيروز تاريخ گشت.

جلوتر برويد. برويد تا 30 مي 1431، 26 فروردين 814 خورشيدي. فرانسه، شهر «رُوآن»، ميدان «ويوُمارْشه». آتشي برپاست. هيمة انبوهي که مي سوزد و زبانه‌هاي آن به آسمان مي رسد. از لابلاي انبوه جمعيتي که با چشمان اشکبار، دور تا دور هيمة آتش ايستاده اند، عبور کنيد. جلو برويد. در ميان هيمة آتش، زني بر تيرکي بسته شده و مي سوزد. چرا؟ جرم او، قيام بر ضد اشراف حاکم و نيروهاي اشغالگرِ ميهنش است. نامش «ژاندارک» است. ژاندارک مي توانست در آتش نسوزد؛ تنها اگر تسليم مي شد و مبارزه بر ضد ظلم را، محکوم مي كرد. اما او ايستاد، مقاومت کرد و سوختن در آتش را برگزيد.

آيا او شکست خورد؟ تاريخ مي گويد: «ژاندارک، پيروز تاريخ گشت و نامش جاودان شد». چرا؟ آخر روزي که مبارزه را برگزيد، به «نتيجه» فکر نکرد. او به «وظيفه» انديشيد و به آن قيام کرد. ايستادگي، تسليم ناپذيري و جنگ با ستم، وظيفة او بود. ژاندارک، پيروزِ تاريخ گشت.

آنجا، جنگلهاي بوليويست, 9 اکتبر 1967، 17 مهر 1346. چريکي زخمي، داخل اتاقکي نشسته؛ درحاليکه سربازانِ مسلسل به دست، انگشت بر ماشه، در برابرش ايستاده اند. اين چريک، همان است که گفته بود: «من احساس مي كنم در دنيا، يک وظيفه دارم. من براي انجام اين وظيفه، حاضرم هر چيزي را فدا کنم، حتي جانم را». همان انقلابي بزرگ که گفت: «در يک انقلاب واقعي، يا پيروز مي شويم يا شهيد مي شويم (شکست وجود ندارد)». او، ارنستو چهگواراست. پزشکي که شغل، مقام و وزارت را رها کرد و با تني چند از يارانش، به جنگلهاي بوليوي شتافت تا با ستم و ديکتاتوري مبارزه کند. حال، پس از 11 ماه جنگ و گريز، يارانش به شهادت رسيده اند و خود، ثانيه اي با مرگ فاصله ندارد.

از او مي خواهند مبارزة مسلحانة انقلابي را محکوم کند تا درِ زندگي! ديگربار به رويش گشوده شود؛ اما پاسخ او يک چيز است: «تا وقتي مقاومت و پايداري مي كني, شکست برايت معنايي ندارد، تو پيروزي!» لحظاتي بعد، رگبارِ گلوله هاي سربي، فروغ ديدگان «چه» را خاموش کرد.

world2 c7647آيا چه گوارا، شکست خورد؟ تاريخ مي گويد: «چه گوارا، پيروز تاريخ گشت و نامش جاودان شد». چرا؟ آخر روزي که نبرد مسلحانة انقلابي را برگزيد، به «نتيجه» فکر نکرد. او به «وظيفه» انديشيد و به آن قيام کرد. ايستادگي، تسليم ناپذيري و جنگ با ستم، وظيفة او بود. چه گوارا، پيروزِ تاريخ گشت.

آه چه سرد است, برف و کولاک. اينجا کوههاي خلخال است. 11 آذرماه سال 1300؛ تني يخ زده، در ميان برفها. همو که گفت: «وجدانم به من حکم مي کند در راه سعادت کشورم تلاش کنم... بايد ديد عُقَلاي عالم, بر جسدِ کشتة ما مي خندند و يا به فاتحيت شما تعظيم مي کنند». او سردار است. ميرزا کوچک خان. همو که بارها خنجرهاي خيانت بر پيکرش فرود آمد، اما تن به تسليم نداد. سرداري که دشمن، مسير زندگي را برايش باز گذاشت، به بهاي تسليم شدن. اما ميرزا، مسير جنگ و نبرد را برگزيد و بر ننگ و تسليم، خط سرخ کشيد. حال، پس از سالها جنگ و نبرد، سرِ سردار را از پيکرِ يخ زده اش جدا مي کنند، تا براي سلطان قدر قدرت بفرستند. آيا ميرزا شکست خورد؟

تاريخ مي گويد: «کوچک خان، پيروز تاريخ گشت و نامش جاودان شد». چرا؟ آخر روزي که براي آزادي ايران، سلاح بر گرفت و به جنگلهاي گيلان شتافت، به «نتيجه» فکر نکرد. او به «وظيفه» انديشيد و به آن قيام کرد. ايستادگي، تسليم ناپذيري و جنگ با ستم، وظيفة او بود. ميرزا کوچک خان، پيروزِ تاريخ گشت.

17 ژانويه 1961، 27 دي 1339. يک هواپيما، در فرودگاه شهر اليزابت ويل, در کنگو، بر زمين مي نشيند. مردي را با دستان بسته از هواپيما پايين مي آورند. او کيست؟ «پاتريس لومومبا»، نخست وزير کنگو. چندي قبل، در فرصتي که دستانش باز بود، آخرين نامه را نوشت، براي همسرش: «اين نامه را مي نويسم ولي نمي دانم به دست تو خواهد رسيد يا نه. همچنين نمي دانمهنگامي که آن را مي خواني من هنوز زنده هستم يا نه. در همة تلاشها و کشمکش هايي که براي استقلال ميهنمان مي کنم، حتي يک لحظه در پيروزي نهايي اين امرِ مقدس دچار ترديد نشده ام. امر مقدسي که من و همکارانم زندگاني را وقف آن کرده ايم- پاتريس».

استعمارگران و مزدوران آنها، از لومومبا مي خواهند که به خواستة آنها تن دهد. آن وقت، نه تنها از مرگ رهايي مي يابد، بلکه مقام نخست وزيري را هم حفظ خواهد کرد. اما پاسخ لومومبا يک چيز است: «من نمي خواهم پس از پايان اشغال کشورم توسط بلژيک، استعمارگر ديگري، بر کشورم حاکم شود...». اين پاسخ، فرمان آتش جوخة اعدام بود. حتي از پيکر لومومبا هم اثري باقي نگذاشتند و آنرا در اسيد سوزاندند.

آيا لومومبا، شکست خورد؟ تاريخ مي گويد: «پاتريس لومومبا، پيروز تاريخ گشت و نامش جاودان شد». چرا؟ آخر روزي که براي آزادي ميهنش از يوغ استعمار، در برابر قدرتهاي بزرگ، سينه سپر کرد، به «نتيجه» فکر نکرد. او به «وظيفه» انديشيد و به آن قيام کرد. ايستادگي، تسليم ناپذيري و جنگ با ستم، وظيفة او بود. لومومبا، پيروزِ تاريخ گشت.

دفتر تاريخ را ورق بزنيد. از اين نمونه‌ها، جابه جا اين دفتر را زيبا و زرين کرده است. پيشتازاني که در برابر ظلم و ستم، تن به ذلت و تسليم ندادند؛ هر چند بهاي اين ايستادگي، جان آنها بود، اما داور بزرگ جهان ما، تاريخ، قضاوتش را نه از روي ماندن يا نماندن فيزيکي، بلکه از روي به جا گذاشتن «ارزش مقاومت و پايداري» مي سنجد. آري، تاريخ، پيروز خود را، با ترازوي قيام به «وظيفه» بر مي گزيند؛ نه رسيدن به «نتيجه» يي کوتاه مدت.

بزرگترين گواه اين حقيقت، خون خدا، سرور شهيدان، امام حسين (ع) است. مگر امام حسين، آن روزِ 10محرم سال 61 هجري، در حاليکه در برابرش، انبوه دشمن ايستاده بود، به «نتيجه» فکر کرد؟ امام حسين به «وظيفه» مي انديشيد. مي دانست تکامل، در آن گردنه، از قيام او به «وظيفه»اش مي گذرد. اينچنين بود که گفتند، هر چه نبرد پيش مي رفت و يک به يک يارانش بر زمين مي افتادند، چهرة امام بيشتر مي درخشيد. آيا امام حسين شکست خورد؟

world3 2603dبه ميليونها انساني که در روز عاشورا، به زيارتش مي شتابند، براي او عزاداري مي کنند نگاه کنيد؛ به مجاهديني که 50 سال است، در نبرد با 2ديکتاتوري، به عشق امام حسين به صحنه مي شتابند و در خون خود مي غلتند نگاه کنيد؛ آيا امام حسين، بزرگترين پيروز تاريخ نيست؟

حال بگذار امروز هم، ارتجاع و استعمار و مزدورانشان، در سايت‌ها و لجن نامه هاي خود، رو به مجاهدين فرياد سَر دهند: «بيهوده عمر خود را تلف نكنيد، كدام پيروزي؟ زندگي پيشه کنيد و از فکر سرنگوني نظام ولايت فقيه، کوتاه بياييد!»

پاسخ مجاهدين چيست؟ «ما به رسم نياكان مان به وظيفه مي انديشيم نه نتیجه»

وظيفة ما، نبردِ بي امان و صد برابر با رژيم ولايت فقيه است؛ وظيفة ما، گسستن بند از بند اين ديکتاتوري و تمامي دم و دنبالچه هاي اوست؛ وظيفة ما، نيست و نابود کردنِ تماميت نظام آخوندي ست؛ وظيفة ما اين است: « سرنگوني، سرنگوني، سرنگوني!».

بيش از 3 دهه است سازمان ما، سازمان مجاهدين خلق ايران، با سنگين ترين و سرخ ترين بها، به اين وظيفه قيام کرده است. امروز هم، اين رَهنوردِ توفان پيما، در كانون استراتژيك نبرد، ليبرتي، در جنگي سخت و خونين، به اين «وظيفه» قيام کرده است.

در آن سالهاي دور كه ديكتاتوري سلطنتي، مستِ از قدرت بي همتاي خود، تمامي مركزيت و 90 درصد اعضاي سازمانِ تازه بنيان گذاشتة ما را دستگير كرده بود، با همين منطق، ناصر صادق در بيدادگاه شاه فرياد زد: «ما دماغة كشتي پيروزي را، در افق اقيانوس خلقها مي بينيم!»

آري، ما و سازمان ما، به «وظيفة» خود قيام کرده ايم. پس ما پيروزيم، پيروزِ تاريخ!

ميثم ناهيد ـ رزمگاه ليبرتي

آذر 1393

منتخب ویدئوکلیپ